بیاید احترام بزاریم به خون تمام کسایی که برای آزادی ما جونشون رو دادن...نویسنده هایی که هیچوقت قرار نیست پارت جدیدی بزارن، خواننده هایی که قرار نیست داستان جدیدی رو باز کنن یا نظراتشون بنویسن، کسایی که شانس اینو نداشتن کامبک ببینن، آلبوم جدید یا سریال مورد علاقشون تکرار دنبال کنن...اوناعم از ما بودن از مردم بودن که با افتخار جلو رفتن...جون یه ایران گرفته شد و تا بعد از آزادی رنگی از زندگی دیده نمیشه پس بیاید تسلیم نشیم، نا امید نشیم که اگه یه روز خسته شیم اگه بزاریم اتفاقی که افتاد عادی شه بعدا با چیزی بیشتر از شرم نمیتونیم تو چشمای اونایی که جونشون برای این کشور دادن نگاه کنیم
اونا جشن گرفتن روی جنازه های عزیزای ما...خندیدن، شیرینی دادن...میرسه روزی که ما میخندیم، میرسه روزی که آزاد میشیم ولی الان با افتخار برای عزیزامون عزا داری میکنیم و انتقام میگیریم
اینا چطور میتونن با پولی زندگی کنن که از مردن مردم جمع شده...یه سریا چطور رفتن واسه شورای شهر و چیزای دیگه شرکت کردن وقتی اون مقام جای مفت خوریه...چطور یه نفر میتونه اینقدر حروم زاده باشه آخه؟
اطرافیانم رو دارم خیلی خوب میشناسم، خیلی خوب بت انتخابا و حرفاشون دارن واقعیتشون نشون میدن...اونایی که از جنازه ها نردبون درست کردن که خودشون بالا بکشن و یه سری دیگه که کشتن مردم توجیه میکنن، یه جوری حرف میزنن انگار اونی که با اسلحه جلوی مردم ایستاده به اندازه همونایی که از درد و گرسنگی با دست خالی بیرون رفتن مشکل داره وقتی میتونست به جای مردم یه تیر خالی کنه تو سر بالا دسته حروم زادش ولی این بی شرفا به قدری برای جونشون دست و پا میزنن که ترجیه میدن جون مردم بی گناه بگیرن، حتی نمیخوام بشنوم یه نفر بگه خب اوناعم زن و بچه و خونواده دارن انگار مردمی که بیرون زدن بی کس و کار بودن...نبودن...
یه سریای دیگه هم یه جوری حرف میزنن که انگار چون مردم کشته میشن باید هیچ کاری نکنن که مردم باید همیشه توی صف پشته هم جمع بشن که برای دو هزار تومن پولی که دولت میده شکر گزار باشن و فقط درد بکشن که شاید یه روزی بتونن از این کشور فرار کنن...ولی ما فرار نمیکنیم، ما یا انتقام میگیرم یا زیره همین خاکه وطن دفن میشیم.
احساس گناه میکنم برای زنده موندن
احساس گناه میکنم بخاطر اینکه به اندازه کافی قوی نبودم و نتونستم راهی پیدا کنم که منم اونجا باشم...آدمایی که جونشون ازدست دادن آدمایی بودن که با هدف رفتن با امید رفتن...اونا آزادن ولی احساس گناه تموم نمیشه چون روی زمین موندن مادرایی که عذا داره بچه هاشونن، کسایی که عذا داره خواهر و برادراشونن، عذا داره پدر و مادراشون...دوستاشون...عزیزانشون...بعد من با پر رویی تمام حق اینو دارم که توی این هوا نفس بکشم! حتما انتظار میره از مرگ هم بترسم!؟ نه...من از زنده موندن توی دنیایی میترسم که مردم بی گناه برای آزادی کشته میشن و یه سریا هنوزم جوری حرف میزنن انگار مهم ترین اتفاقه تاریخ فقط نفس کشیدنه...زنده موندن نه ها...نفس کشیدن با زنده موندن فرق داره... یه ماهه که بی جون نفس میکشم...
من نمیخواستم همچین آدم چرتی بشم ولی دیگه افسردگی خودم و آدمای دیگه واسه چیزای عادی مسخره بنظر میاد یا اینکه وقتی یکی میگه حالش بخاطر رفتار بقیه باهاش بده یا بخاطر تنهایی افسردس واسم مسخرس. حالم بهم میخوره وقتی یکی میگه اخبار دنبال نمیکنم که افسرده نشم. عصبی میشم وقتی یکی میگه اینا برن کی میاد جاشون انگار اینا خیلی بهمون لطف دارن. از هرکسی که حتی یه سر سوزن میخواد توجیه کنه حالم بهم میخوره از گفته ساکت شو میکشنت حالم بهم میخوره...از صدا و سیما حالم بهم میخوره...از خودمم چون زندم حالم بهم میخوره
صبح با درد شروع میکنم چون نمیتونم به خودم اجازه ی عادی زندگی کردن بدم...نمیتونم مثل قبل با خیال راحت بشینم و بنویسم یا ریاضی حل کنم یا هر کار عادی دیگه ای رو انجام بدم...نمیتونم...حتی نمیتونم به خودم اجازه بدم که دوستامو ببینم که نکنه خوشحال شم، نکنه بخندم وقتی خیلیا عذا داره دوستاشونن
لطفا کلماتتون با دقت به کار ببرید...وقتی پشت کسی رو میگیرید و کارای کسی رو توجیه میکنید...وقتی میگید اون سرباز اگه شلیک نمیکرد کشته میشد به این فک کنید، اونی که تیر خورده با دست خالی اونجا بوده...بدون هیچ دفاعی اونجا بوده و اونم میدونسته اگه جلو بره کشته میشه...کسی که شلیک کرد کسی که جوونامون کشته میدونسته این مردم دارن درد میکشن پس توجیه نکنید کاراشون، اونا رو جوری جلوه ندید انگار انتخاب دیگه ای نداشتن و چون با دستور مقام بالا تر انجامش دادن پس مشکلی نبوده...به جای مردم باید یه گلوله میزاشت تو سره همونی که بهش گفت به مردم شلیک کن