zurva_n

گر دوست داشتی میشه یه نگاهی هم به فیک در حال اپ من بندازی ، خوشحال میشم .
          
          خلاص نوری در مخروبه‌ها
          در دنیایی که رایحه‌ها حکم صادر می‌کنند و خون‌ها سرنوشت را می‌نویسند، «پارک جیمین» مقتدرترین آلفای هلدینگ ققنوس، بر قله‌ی غرور ایستاده بود. برای او، امگاها تنها لکه‌های ضعفی در تابلوی قدرت بودند؛ تا آن شب شوم در کلاب لوسیفر، جایی که غرورِ پولادین او در تله‌ی انتقامی شوم گرفتار می‌شود.
          
          ​«جئون جونگ‌کوک»، دانشجوی هنری که هویتِ ممنوعه‌ی خود به عنوان یک «انیگما» را پشت نقابِ سادگی پنهان کرده، تنها کسی است که شاهد فروپاشی جیمین می‌شود. او برای نجات آمده بود، اما برخورد فرمون‌های وحشیِ الفا، هیولای خفته‌ی درونش را بیدار می‌کند تا جفت مقدر شده خود را تصاحب کند. با مارک و نات شدنِ جیمین توسط یک انیگما، قانون طبیعت به زانو درمی‌آید: آلفای مقتدرِ ققنوس، در فرآیندی دردناک، در حال از دست دادنِ قدرت آلفایی خود و تبدیل شدن به یک «امگای» است؛ موجودی که همیشه از آن متنفر بود.
          
          پس از سه ماه گریز، دست تقدیر جونگ‌کوک را به بند می‌کشد. حالا در میانِ مخروبه‌های غرور وارث ققنوس ، معامله‌ای خونین شکل می‌گیرد: یک ازدواج اجباری. هنرمندی که از قدرت بیزار است، باید نقشِ جفت مقتدرِ جیمین را بازی کند تا جای خالی مانده وارث ققنوس با قدرت خاص و کمیاب یک انیگما پرشود. 
          
          در این جابه‌جاییِ بی‌رحمانه‌ی قدرت، مرز میان نفرت و تمنا کجاست؟ آیا این پیوند، سقوطی به اعماق تاریکی است یا مسیری به سوی نورِ عشق؟

Jinavkook7

درود پریزاد:)
          عذرمیخوام که وارد مسیج بوردت شدم.
          
          اگه به فیک تاریخی علاقمند هستید، خوشحال میشم نگاهتون رو روی بوکم داشته باشم.
          اولین فیکمه و امیدوارم لذت ببرید و ازم حمایت کنین^ ^
          
          https://www.wattpad.com/story/401648608?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Jinavkook7

palidus

_ اینقدر تلخ بودن حالت رو خوب می‌کنه؟
          _ اگه شما رو ناراحت می‌کنه و باعث می‌شه عقب بایستید،... بله.
          _ عقب می‌ایستم... دور می‌ایستم... مثل همه‌ی این مدت.
          _ همیشه دیر اومدی... مثل ابراز همدردیت بعد از سه ماه... دیگه دردی نیست که همدرد بخواد... خیلی وقت هم هست که دیگه منی نیست که تو رو بخواد.
          https://www.wattpad.com/story/401838119?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=palidus

Evil_Queens3

از یک چیز مطمئنم؛ شاید اسمش رو بذاری خود شیفتگی، اما من فقط برای مهارت های خودم و وقت شما ارزش قائلم. میدونم بچم قراره دلت رو ببره پس بهش سر بزن. دیدن اسم اکانتت توی جمعمون خوشحالم میکنه. بعد از خوندن این فیک حس های زیادی سراغت میاد اما قطعا پشیمونی یکی از اونا نیست!
          I think you'd like this story: " " by Evil_Queens3 on Wattpad https://www.wattpad.com/story/373528674?utm_source=android&utm_medium=org.thunderdog.challegram&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Evil_Queens3

Adrinaaliyari

سلام بر شما دلبر زیبای من.....
          
          من یه فیکشن نوشتم با شرایط زیر:
          
          ◆ ژانر: عاشقانه، فلاف، درام، روزمره، اسمات، انگست، کمدی، اکشن
          
          ◆ وضعیت:  در حال آپ! 
          
          ◆ اسم فیکشن: ORPHIC ( داخل پرفایلم هست دلبرم.)
          
          • کاپل: کوکوی
          
          خوشحال میشم بخوانی و ازم حمایت کنی دلبرم( برام ووت و نظر بذاری، و اگر ارزش داشت، فالوم کنی دلبرم♡~•°)
          
          این حمایت، دوطرفه خواهد بود دلبر زیبای من♡~•°
          
          منتظر ووت و نظرات زیبات هستم دلبر♡~•°
          
          تا اخــر فیکشن همراهم باش دلبر♡☆~°