سعید اسایش
عشق تو دروغ بود دیگه
نه دیگه نه من نه تو دیگه
میخوام عشقتو فراموش کنم
اتیشتو خاموش کنم
ادامش از زبون @sharlim_king
هوس تو چشمات میگه
برق روی لب هات میگه
عشقمو به بازی گرفتی
خانوم منو اشتباهی گرفتی
دیگه میدونم،میدونم دوستم نداری
نگو که هنوز واسه من یه بیقراری ×2
مهره ی مار داری تو دلبری
اما میگذری از عشق تو همش سر سری
اره مهره ی مار داری تو دلبری اما میگذری از عشق تو همش سر سری
اگه مهره ی مار نداشتی
چشمای سیاه نداشتی
نگاه بلا نداشتی
تو دل اگه جا نداشتییی
روح دلقکی که از شدت سم بودن فندوم مرد و تو واتپد سرگردون شد
- شکاف دیوار کارخونه شیر کاکائو
- Připojen/aMarch 11, 2022
Zaregistrujte se a připojte se k největší komunitě pro vyprávění příběhů
nebo
Příběh od bloodyfairy2828
- 1 zveřejněný příběh
ASYLUM
86
25
6
ان را از سنگ ساخته بودند؛ سنگی خاکستری و تیره که با تیشه از کوهستان بیرحم جدا کرده بودند. انجا خانه ای بود بر...
+ 8 další(ch)
4 seznamy příběhů
- Seznam příběhů
- 4 příběhy
- Seznam příběhů
- 31 příběhů