درود عزیزای دل
اینکه این روزها و توی این شرایط دغدغه یکسریها فنفیکشن خوندنه و میپرسن چرا آپ نمیکنم محترمه ولی برای من قابل درک نیست.
پنجاه روزه که دغدغهی من آزادایه
توی این شرایط فرصت و حوصلهی نوشتن ندارم و ترجیح میدم زمانم رو بجای داستان نوشتن صرف آگاه سازی و انقلاب بکنم.
هزاران فنفیکشن زیبای دیگه توی همین واتپد موجوده که میتونید برید سراغشون و وقتتون رو با خوندنشون بگذرونید.
اگه عُمر و حوصلهای باقیمونده بود، برمیگردم و کارهای نیمهتمومم رو تموم میکنم.
به امید آزادی
زن، زندگی، آزادی
سلام اگه یه فیک با وایب آبی و ژانر فانتزی و درام دوست دارید خوشحال میشم نگاهی به فیک دوست من بندازید و با ووت و کامنت هاتون یکوچولو حمایت کنید:)
-----
_نگاهم نمیکنی، چشمآبی؟... به جرم کدوم گناهم معبودمو ازم گرفتی؟... این همه مدت ازم فاصله گرفتی و هنوز هم فرقی نکردی... تو فرشتهی من بودی؛ کی وقت کردی قلبتو ازم بگیری؟... شاید من اشتباه میکردم... شاید نباید میذاشتم وارد زندگیم بشی!
_آره! نباید میذاشتی... اومدی که همینو بشنوی؟
_دروغ گفتن هم یاد گرفتی؟
_تو زیادی متوهمی... من حقیقتو گفتم.
_با قلبم زیادی بیرحمی، عزیزکرده! یادت نره امروز چقدر شکستیم... قلب من که تکهتکهست، ولی تو به همین تکههای کوچیکم هم رحم نکردی... برای آخرین لحظه فقط یه چیزو از قلبت میخوام: حرفای امروزتو هیچوقت یادت نره... چون تهیونگی که امروز میره، دیگه برنمیگرده!
https://www.wattpad.com/story/397012397?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=gahanbakhshmona
https://www.wattpad.com/story/400005637?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=TeaTaleClub
آدینا و مک، دو قلب زخمیان که توی دنیایی پر از قدرت و سیاست، راه خودشون رو به سمت هم پیدا میکنن.
آدینا، دختری با دل و جرئت. با زخمی از گذشته و باری از درد، اما با نوری توی چشمهاش که خاموش نمیشه.
مک، آهنگری قوی و ساکت، با قلبی مهربون که پشت ظاهر خشنش پنهونه. دنیا بهش یاد داده ساکت باشه، اما آدینا باعث میشه دوباره بخواد حرف بزنه... بخواد زندگی کنه.
عشقشون ساده نیست. پر از تردید، فاصله، و سایههایی از مرگ و خون. اما توی تمام اون تاریکیها، نگاه مک به آدینا عمیقترین حقیقت داستانه.
آغاز از ریخته شدن خون یک نفر بود ولی هنوز هم اطلاعات درستی از جان باختگان این انتقام نبود. مردم کشور های متحد با هم توی گرداب خون غرق میشدن و نجات دهنده کجا بود؟ خدایِ جونگکوک کجا بود که میزاشت بندهاش درد بکشن، کجا بود که نمیشد به این کابوس سیاه پایان داد؟
تهیونگ فرمانده ای کارکشته، زیر بار مسئولیت این انقلاب سیاه، بین خون ،درد و فریاد مردم ،دلش رو تقدیم به کاراگاهش کرد و به خدا چشمای ستاره بارون پسرکش ایمان آورد.
https://www.wattpad.com/story/387817906?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=vvvvv_kok
ممنون میشم یه نگاهی بندازی شاید خوشت اومد