سلام این داستان یک فن فیکشن نیست حاصل سال ها تلاش و فکر شدن این نویسنده هستش
ژانر ابرقهرمانی، فانتزی، دراما، راز آلود
کاملا خلاقانه و پر از نو آوری + آرت ها و کاور های ساخته خودم
البته چون خودم چهره ها رو میکشم برای این که کارم سخت نباشه از تیموتی سباستین، کلوئی و... استفاده کردم ولی خب اصلا به این بازیگر ها ربطی نداره داستان و کاملا یه داستانه واقعیه
خوشحال میشم انتقادتون رو از کارم بدونم
https://my.w.tt/RK5xetBmPcb
سرمو چرخوندم و نگاهم بهش افتاد تمام تنم یخ زد. اخم از صورتم کنار رفت. حس کردم بدنم عرق کرد و قلبم از حرکت ایستاد . سعی کردم اخم کنم و خودمو نبازم اما احساس میکنم دیگه نمیتونم بایستم. اون خودش بود.
تمام اجزای صورتش و تمام مغز من داشت از کار میوفتاد. این امکان نداشت. این امکان نداشت که بخواد این اتفاق بیوفته. پوزخندی زد و بهم خیره شد.
لانا اومد کنارم ایستاد و گفت
" هری ... این برادرمه لویی ."
ولی این امکان نداشت. همه چیز داشت سقوط میکرد. اون خودش بود. اون همون کسی بود که من اون شب نزدیک صبح نقاشیش کردم. همونی که چشمای آبیش حتی از توی نقاشی سیاه سفیدم مشخص بودن. اون خودش بود. اون لویی بود.
سلام من یه فن فیکی شروع کردم که اولش استریته و اما قصدم نوشتن و شروع رابطه ی لریه،فصل اول لری داره اما خیلی کم اما فصلای بعد لری های زیاد تری داره اما قول میدم از خوندنش پشیمون نشین
https://my.w.tt/BCiU8q5lrY
Ignore User
Both you and this user will be prevented from:
Messaging each other
Commenting on each other's stories
Dedicating stories to each other
Following and tagging each other
Note: You will still be able to view each other's stories.