chagi1385

بابت به تاخیر افتادن اپ بی اف اف متاسفم بچه‌ها مادربزرگم، زنی کع عین مادر بود برام و منو بزرگ کرد فوت شده. خواهرم هم چند ماه پیش از دست دادم و انقدر‌حالم بده که حقیقتا اصلا توان نوشتن ندارم، یه کم به من فرصت بدین قول میدم برگردم. مرسی که درک می‌کنید

MelissaJamali

@chagi1385 تسلیت میگم چاگیا امیدوارم غم آخرت باشه عجله نکن واسه اپ بی اف اف هروقت اوکی بودی اپ کن
Reply

amayatodo

@chagi1385 
          	  دورت بگردم اصلا ایرادی نداره هر موقع آپ کردی 
          	  متاسفم به خاطر اتفاقاتی که افتاده خدابیامرزتشون
Reply

Rovena_Fiction

لحظه یکی شدن عشق با مرگ. زمانی که رویای زندگی زیبا و بدون دردسر فقط تو نوشته های روی کاغذ ممکن میشه.
          
          "چطور به دوباره نفس کشیدن فکر کنم وقتی میدونم ممکنه سینه تو قبل از من از حرکت بایسته عزیزکم؟"
          
          "حالا، تو هم چیزی رو میدونی که میتونه زندگیم رو تهدید کنه."
          
          نویسنده‌ای فراری و فرمانده دورگه کشور ژاپن. باید دید سرنوشت چطور قلب هاشون رو بهم پیوند میزنه. اصلا این عشق میتونی از خاموشی ابدی نجات پیدا کنه؟
          
                                        ***
          
          متاسفم که بدون اجازه اینجا پیام میذارم ولی خیلی ممنون میشیم اگه حمایتتون رو داشته باشیم~~~
          
          https://www.wattpad.com/story/414406613?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Rovena_Fiction

Chanilla-Stay

سلام استی عزیز چطوری؟
          .
          عذر میخوام که اینجا پیام میزارم ولی.....
          این فیکشن اولین بچه منه میشه توی بزرگ شدنش بهم کمک کنی؟! :)
          .
          اگر حمایت میکنی از خدا میخوام یه بلیط کنسرت اسکیز از آسمون برات بباره ≧◡≦
          
          https://www.wattpad.com/story/393702754?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Chanilla-Stay

Theaurrora

جیسونگ پسری ساده و معصوم بود، ولی پشت لبخند ملایمش یه راز تاریک پنهون بود. چیزی که مینهو خیلی دیر فهمید... و وقتی فهمید، وارد جهنمی شد که جیسونگ با دست های خودش ساخته بود.
          
          -"من اون فرشته‌ای نیستم که تو تو خیال‌هات ساختی، لی مینهو... من زهر می‌ریزم تو جامی که با لبخند بهت تعارف می‌کنم. دنیامون پر شده از درد و وسواس، جایی که تنها راه زندگی کنار من، قدم زدن تو سقوطه.
          حالا بگو، می‌تونی این شیطان رو دوست داشته باشی؟ یا اینکه این عشق لعنتی، آخرش ما رو نابود می‌کنه؟"
          
          اگه دنبال فیکشن مینسونگ هستی که با لطافت شروع می‌شه ولی آروم‌آروم کشیده می‌شی به دنیای تاریکی که از اعتماد، کنترل می‌سازه و از عشق، وسواس، پیشنهاد میدم موگه رو بخونی:)
          خوشحال میشم به جمع برف کوچولوهای من بپیوندی♡
          https://www.wattpad.com/story/397971590?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Theaurrora