قم بالتسجيل كي تنضم إلى أكبر مجتمع لرواية القصص
أو
قصة بقلم Desirèe🐍
- 1 قصة منشورة
Parasite
666
114
3
یه روز یکشنبه بود،نزدیکای ساعت چهار.
پنجره بسته و در اتاق باز بود. تختش بههم ریخته بود و گلوله های اسلحه ه...