سلام عزیزم خوشحال میشم نگاهتو روی بوکم Life is a joke داشته باشم (◍•ᴗ•◍) ❤
امیدوارم به دلت بشینه و همراهم بشی❤
کاپل=کوکوی✓یونمین
ژانر=متافیزیک ✓طنزتلخ✓درام
حمایت دو طرفه اس♥
می خواست بگوید "تو فرشته مرگ منی"، اما در آغوشش پریدم و بجایش گفت"تو برای قلب من آنقدر زیبا بودی که بودنت من را کشت". می خواست بگوید"تلاش نکن، چشمان من سرخ اند، من جز سرخی رنگی نمیبینم" اما زبانش نچرخید و بجایش گفت"باغچه یاس هایت چه زیباست!" آخر در آن جهان خاکستری برای تو چه چیزی می توانست زیبا باشد؟
می خواست بگوید" می شود قلبت را به خدا تقدیم کنم تا من را از این عذاب براهاند؟" اما او قلب چوبیم را زیر ردایش پنهان کرد و گفت"تا تو کنارم باشی تحمل همه چیز آسان است".
آخر مگر می شد خدارا با یک تکه قلب چوبی رنگ و رو رفته فریب داد؟
https://www.wattpad.com/story/387708991
عشق او هم با آمدن بهار به پایان می رسید، و هنگامی که شکوفه ها جوانه می زدند گل قلب او پژمرده می شد، معشوقش را ترک می کرد و اجازه می داد همه چیز همانطور که هست باقی بماند و از او تنها خاطرات خوشی که برای معشوقه اش ساخته بود باقی می ماند. شاید هم خیلی زود همه ی آن روز هایی که کنار یکدیگر گذرانده بودند را از یاد می برد، بلاخره ذهن آدم است دگر، فراموش می کند هنگامی که می خواهد در را تسکین دهد و اگر هم فراموش نکند عادت می کند تا بار دگر آسیب نبیند.
تاریخچه ای از عشق شکسته-