dreamchocolate85

ده فصل از ماهی مونده... قراره یک عالمه اتفاق بیوفته و من نمی دونم چطوره قراره همه اش رو توی ده تا فصل جا بدم، به نظرتون ممکنه؟ این آخرین فصل رو دوست داشتم. برای آراکو و نیلی:
          	من و تو شاید دنیامون یکی بود.
          	شاید رویامون یکی بود
          	شاید عاشقم بودی
          	اما... از رو وابستگی بود
          	اراکو عاشق نیلماهه، اونو از دور دوست داره. آرووا آدم زندگیشه ولی چه کار کنه که نمی تونه عشق اول رو فراموش کنه. اگه فراموش کنه از اراکو چی می مونه؟ برای چی گیتار بزنه؟ در اصل برای کی؟ عاشق اون نیلماه هجده ساله است که محو شکوفه ها شده بود. با یک نگاه عاشق شد و هیچ وقت نتونست طمع میوه های اون درخت تنومند رو بچشه، چون که ممنوعه بود! آراکو خیلی حرف ها برای زدن داره، ولی مجبوره مثل دریا بی صدا فقط به صخره های ساحل بکوبه. هیچ راه دیگه ای نداره. آراکو خیلی عاشقه، اما آدم عشق نیست. کنار آرووا آروم و خوشحاله، چرا دنبال افسانه ای بره که اصلا ممکنه حقیقت نداشته باشه؟ اگه نیلماه اون رو بشناسه و پس بزنه؟ آراکو، از روزی که افسانه ها تموم بشن می ترسه. از این می ترسه که ستایش رو با عشق اشتباه گرفته باشه. آراکو با همه ی این ها هیچ وقت حاضر نیست دل آرووا رو بشکنه، چون یک دوست داشتن حقیقی رو نسبت به اون تجربه می کنه. با آرووا خوبه. همه چی خوبه. طمعکار نمی خواد باشه. از زندگی طلب نداره. همین!

dreamchocolate85

ده فصل از ماهی مونده... قراره یک عالمه اتفاق بیوفته و من نمی دونم چطوره قراره همه اش رو توی ده تا فصل جا بدم، به نظرتون ممکنه؟ این آخرین فصل رو دوست داشتم. برای آراکو و نیلی:
          من و تو شاید دنیامون یکی بود.
          شاید رویامون یکی بود
          شاید عاشقم بودی
          اما... از رو وابستگی بود
          اراکو عاشق نیلماهه، اونو از دور دوست داره. آرووا آدم زندگیشه ولی چه کار کنه که نمی تونه عشق اول رو فراموش کنه. اگه فراموش کنه از اراکو چی می مونه؟ برای چی گیتار بزنه؟ در اصل برای کی؟ عاشق اون نیلماه هجده ساله است که محو شکوفه ها شده بود. با یک نگاه عاشق شد و هیچ وقت نتونست طمع میوه های اون درخت تنومند رو بچشه، چون که ممنوعه بود! آراکو خیلی حرف ها برای زدن داره، ولی مجبوره مثل دریا بی صدا فقط به صخره های ساحل بکوبه. هیچ راه دیگه ای نداره. آراکو خیلی عاشقه، اما آدم عشق نیست. کنار آرووا آروم و خوشحاله، چرا دنبال افسانه ای بره که اصلا ممکنه حقیقت نداشته باشه؟ اگه نیلماه اون رو بشناسه و پس بزنه؟ آراکو، از روزی که افسانه ها تموم بشن می ترسه. از این می ترسه که ستایش رو با عشق اشتباه گرفته باشه. آراکو با همه ی این ها هیچ وقت حاضر نیست دل آرووا رو بشکنه، چون یک دوست داشتن حقیقی رو نسبت به اون تجربه می کنه. با آرووا خوبه. همه چی خوبه. طمعکار نمی خواد باشه. از زندگی طلب نداره. همین!

dreamchocolate85

پژمان از این فصل نوزده قراره وارد بشه برای این که دیگه نره. یوهو بیبی. اصلا آماده باید بشسد تا این کراش المین دلتون رو با دلبری هاش ببره. شاهین شکوری هم که معلومه دیگه. اصلا خودش یک مارکه. نیاز نی دلبری کنه. 

dreamchocolate85

سیزده فصل مونده و من نمیدونم واقعا همه ی این داستانی که تو ذهنم ساختم رو چطور قراره توی سیزده فصل جا بدم؟! احساس می کنم داستان کوتاه می شه اگر این کار رو بکنم. یک عالمه معما هستن که قبل از طرح شدن و حل شدن داستان تموم میشه. یعنی داستان داره افتضاح پیش میره. تازه اصلا از مراسم های عروسی و آب بندی داستان ها خوشم نمیاد. این فصل نوزده مزخرف ترین فصلی که دارم می نویسم ، اگه نی تونستم مستقیما عروسی رو فاکتور می گرفتم.‌ از خرید عروسی و این ها گذشتم چون واقعا حوصله ی چرت و پرت نوشتن ندارم. توی همه ی داستان یک دوازده فصل راجب این موضوع هست. احساس ماهی به شاهین اصلا تغییر نمی کنه! نمی دونم باید چه کار کنم... ااااااا

dreamchocolate85

سه تا کتاب که سه تا داستان متفاوت دارند، اما خیلی به هم شباهت دارند. از مهره های آبی و قرمز استفاده کردم.
          - دریاچه ی نور: آبی و آبی
          - پولک سیاه ماهی:
          قرمز و آبی 
          قرمز و قرمز (مهسان و شخصیت جدید داستان)
          - داستان سوم که اسمش رو به فارسی یادم نیست:
          آبی و قرمز
          به جای ترکیب همیشگی سیاه و سفید، یکم هم قرمز و آبی ببینیم!

dreamchocolate85

واقعا عاشق وقتی بودم که از زبون نیلماه می نوشتم. می تونستم خودم باشم و از عشق بگم. از حسی که یک طرفه بود. از اون همه بلاتکلیفی ای که در رابطم با اون وجود داشت. از چشم های آبیش و قلب یخی اش. درست از داستان ها و کتاب ها بیرون اومده بود. شاید دقیقا همونطوری بود که من آرزوشو داشتم، ولی فکر نمی کردم انقدر سخت باشه... آخه تو قصه ها همیشه ساده و آسون بود، همیشه پایانش خوش بود. نمی دونم چرا همیشه تو فال حافظ من شکست می افته و بعد حافظ میگه به مال دنیا دل نبند. به چیزهای کوچیکی که داری راضی باش. به چه چیزی باید راضی باشم؟ رشته ای که دوست ندارم؟ کتاب هایی که مخاطب نداره؟ عشقی که نصفه موند؟ واژه هایی که نانوشته از دستم گریختند؟ از این شکست های پشت سر هم و تابستون هاز تلخ که انگار تمومی ندارند. این تابستون ها همه چیزم رو ازم گرفتند. رشته ای که دوست داشتم، کشورم، عشق، دوستی ها و باورم. شاید برای همین من خیلی نیلماهم. اونم بی عشق و وطن بین جهان معلق باقی موند. درکش می کنم و تا ابد بهش احترام می ذارم. اون تاریک ترین قسمت وجودمه، کاری جز عشق ازم بر نمیاد. راستی، گفته بودم که همه ی داستان هام بر اساس واقعيته، داستان عاشقانه ی نیلماه با تغییرات زیاد از عشق زیاد من به او الهام گرفته شده. لوکاس رویز دیاز. اسم اون انگار قرار نیست فراموش بشه، باید به عنوان ال ار دی تا ابد تو قلب شخصیت های داستان زنده بمونه♡ 

dreamchocolate85

حدس بزنید کی شاهین و ماهی رو با هم دیده؟ هه هه هه! بعله، مصطفی جون بی عرضه! اون دفعه هم تو عروسی وقتی نیلی و کیا رو دید یک کم داغ کرد. بیچاره همش صحنه های ترسناک میبینه.

dreamchocolate85

بالاخره به جایی رسیدیم تو داستان که شاهین بیاد و دیگه هیچ وقت نره. خیلی مشتاقم تا بیشتر بشناسمش. یک عالمه سوال ازش دارم. می دونم که شاید مثل آراکو جواب سوال هام رو بی جواب بذاره، اما اشکالی نداره. 
          جهت یادآوری: دوازده تا از سی و دو تا فصل رفتند، یعنی تا نیمه ی داستان خیلی فاصله نداریم... 

dreamchocolate85

راستی پایان ماهی رو تقریبا تو ذهنم ساختم. از ماهی پرسیدم: عشق یا شخصیت اصلی بودن؟ انتخاب ماهی عشق بود. همه ی داستان با همین یک تصمیم کوچک عوض شد و مسیر دیگه ای رو پیش گرفت. ببینیم رز قرمز تونسته صاحب قلب اون بشه یا نه...

dreamchocolate85

دریاچه قراره خیلی تغییر بکنه، یعنی خیلی چیزها به هم نمی خوره و کاملا متوجه ام. اول داستان هم خیلی خسته کننده است و کمی هم اضافه، به هر حال اولین داستانی بود که عزمم رو جزم کرده بودم که تموم کنم. برای همین حتی اگه به نظرم افتضاح بود هم به نوشتن ادامه دادم. بین اولین فصل و آخرین فصل خیلی تفاوته، قشنگ انگار قلمم کمی جا افتاده. هنوز خیلی راه دارم. گفته باشم که قراره قسمت هایی از داستان آراکو، نیلماه و کیارش رو پاک کنم.‌ می خوام یک عاشقانه ی خیلی بهتر تحویل بدم‌. داستانی بود که خیلی روش فکر شده بود ولی خب قسمت هایی هم بودند که موقع نوشتن به وجود آمدند. باید به اینم حواسمون باشه که من ادبیات فارسیم زیاد خوب نیست. اگر جایی اشتباهی هست به خاطره اینه دارم یاد میگیرم. دیروز تازه یاد گرفتم که تبسم چطور خونده میشه. توی ذهن من یک صدای دیگه داشت. واقعا خجالت آوره که با این سنم هنوز تلفظ خیلی از کلمات رو بلد نیستم‌. تن فریدون مشیری با شعر خوندن من توی قبر می لرزه. وقتی که به جای چَشم، چِشم گفتم مامانم نزدیک بود مگس کش رو در بیاره. تَبسُم رو هم تَبَسم خوندم دیگه نور اعلا نور شد! نمیدونم حتی این رو هم رو درست نوشتم یا نه. به هر حال کم کم باید یاد گرفت... 
          بریم ماهی رو بخوانیم فعلا تا دریاچه رو شروع کنم. خودم که خیلی برای ماهی هیجان دارم. فصل ۱۶ خداست(تا الان به ۱۰ رسیدیم). شخصیت مورد علاقه ام عوض شده. در آینده خواهی دید که چه کسی قلب بی نوای من را دزیده است. به امید خواندن شما!

dreamchocolate85

از ماه دیگه تمام فصل های دریاچه رو ادیت می کنم. چون که هم غلط املایی زیاد داره و هم خیلی از جاهاش رو دوست ندارم. به هر حال اولین کاریه که تموم کردم و حتی اگه سال ها باشه که در حال نوشتن باشم، بازم نرماله. تا آخر تابستون اگه خدا بخواد ماهی رو تموم می کنم و بعد با جلد آخر مجموعه آبی خدمت می رسم. شخصا فکر می کنم جلد سوم از همه قشنگ تره چون پایانش خوبه و مثل این دو تای دیگه نیست. البته از این دو تا راضی ام چون آخرشون به واقعیت نزدیکه (البته هنوز پایانی برای ماهی در نظر نگرفتم اما می دونم که قراره منطقی و توپ باشه). برای دریاچه قرار بود آخرش آراکو بمیره ولی همون طور که مشاهده می کنید خود شخصیت تصمیم گرفت زنده بمونه. منتظر جلد سوم باشید که خیلی خوبه!!! یعنی خیلی خوب. از ۱۰ بهش ۹ میدم. به این دوتای دیگه نمی دونم والا. دریاچه رو باید بعد از ویرایش دید. الان که چنگی به دل من به شخصه نمی زنه.