_EELLIISSEE
kpopblackn
سلام.ببخشید.دیگه فیکشن را ادامه نمیدی؟اخه واقعا خیلی فوق العاده بود دوست داشتم ادامهاش را بخوانم
Melody7979
☆کتابی پر از سناریوهای کاپلی و استریت☆
پشت هر عکسی یه سناریو نهفته است که ما اون رو مینویسیم.
توی این کتاب میتونی سناریو از کاپلهای گروه استریکیدز،بیتیاس و .....
و سناریو استریت از گروههای انسیتی،انهایپن و ....از هر کدوم از آیدولهای مورد علاقهات پیدا کنی...
♡به جمعمون اضافه شو تا سناریوهایی که به این کتاب اضافه میشه رو با هم بخونیم♡
♡همچنین توی پیجم کلی کتاب استریت توی هر ژانری دارم که میتونی بهشون سر بزنی♡
https://www.wattpad.com/story/314923945?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Melody7979&wp_originator=QhD4CPTCZzLX9VgiTvR2%2FBoO08%2FnwyG24MhIii3xdlQiRgH8fYySONo8oyPQsifA%2F9tX0yPU01is8E1BPGLsnsG9Zjq4WNjdrNXwPO5AmpofKjbG0XH6N4aQFHzZ32Ev
marcyific
های لاو خوشحال میشم به این وانشات سر بزنی و بخونیش :))))
https://www.wattpad.com/story/316784951?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create&wp_uname=girl_aarmy&wp_originator=n8RisDV5sQd%2BL761%2F%2BwnAIrdbEzRV0QATDUJA0eL0UP1QvRdDAoUgY7Ok%2FSWQxHQmJg%2BJIC69O%2FYwBByjN7NNS%2BPBYUD3pR%2FHedUaY0xYUmAXsoJTuUXmRTucxB6%2FrAI
_esra13
کــســوفـــ، یه کار عاشقانه و دلی
امیدوارم بخونی و ازش لذت ببری^_^
I think you'd like this story: "کُـــســوفْـــــ (Straykids) (Minsung) (Changlix)" by _esra13 on Wattpad https://www.wattpad.com/story/311444926?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=_esra13&wp_originator=Vi0DusrsspqWGf7noTNNNqo7eZBpk0tZYJq1AiF5iSKvnav%2FqSs0Ye9lRfhL8tkYq8E5A9R8DUxLnIyHQqFndBrlpq6fdoU2X7IzuYGpxhlTTv0aXVKkVcFaa%2BkJq3Cx
osahar-armyo
استریت نویس ها خیلی تو واتپد کم هستن:)
سلام♡
ببخشید بی اجازه اومدم تو مسیج بردت:)
اگه دنیال یه فیک دختر پسری خفن از bts میگردین، شاهزاده تقلبی، با داستانی متفاوت رو بهتون پیشنهاد میدم^^
ممنون میشم از من حمایت کنید^^
https://www.wattpad.com/story/278216280?utm_source=android&utm_medium=mobi.mmdt.ottplus&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=osahar-armyo&wp_originator=OintMZiUwejpMvF%2BOOeM2hEJP9cQaMsYYpPX2hTKjA3zI9AinPh4U27lu9HVgzbkhjzo8ga0K66wk7cASal3e%2F32CKdkivnsSriqE88KPav3SHPJ3rO745uPgq4%2Bg69e
لینک فیک
ژانر ها: تاریخی، هیجانی،درام،معمایی، عاشقانه، فانتزی، طنز
دیالوگ:آخرین کلمات قبل از مرگ واسه احمقاییه که به اندازه کافی حرف نزدن!
من حرفامو زدم....
Teddima
سلام بیب خوشحال میشم یه سر به بوکم بزنی انتظار ندارم یه پارت بخونی اما حتما نگاهی به دیسکریپشن بنداز حتما خوشت میاد https://www.wattpad.com/story/271961833?utm_source=ios&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create_story_details&wp_uname=fatemehseyf1234&wp_originator=B%2B4Wsid1lepF7Wj5iXCKxnXdmS31OrIDGbXRHyzTuo8ifi52s2QVnCyqDheDRlM50alPZKV7v3aINVcI277BAiRifMdnj%2B16XZ2d%2FPoez2L2ojm6O8UAxAjQUysGEQWn
dreamhigh2514
@fatemehseyf1234 خلاصه رو خوندم ... این ژانرو دوست دارم حتما حمایتت میکنم عزیزم
•
Reply
Eva_story
سلام. من ایوا هستم، یه فیکشن نویس ۲۳ ساله که برای پیشرفت توی نوشتن به توجهتون نیاز دارم.
ممنون میشم اگر تمایل داشتین به بوک هایرِث من سری بزنید❤️
خلاصه فیک: روایت دختری به نام آرو که زندانی عمارت یک قاتل اجارهای(جونگکوک) میشه!
بدون اینکه حتی دلیلش رو بدونه...
آرو، در انتهاییترین اتاق عمارت جونگکوک، از ترس به گریه افتاده بود و هر بار که صدای نعرههای پر درد مردی که انگار شکنجه میشد را میشنید، گریهاش اوج میگرفت.
لحظهای هم فکر سرنوشت مبهمش راحتش نمیگذاشت.
شاید او هم طعمهی ذخیرهای برای شکنجه شدن بود.
یا یک همخوابهی موقتی برای گذران شبهایش!
شاید هم قرار بود از او استفادهی بدتری کند.
آرو هیچوقت فکر نمیکرد صدای فریاد کسی که درد میکشد، چقدر میتواند زجرآور باشد. اما او فهمید، سکوت ناگهانی کسی که نعره میکشد، به مراتب ترسناکتر است.
با صدای گروم گروم قدمهایی که از پلهها بالا میآمد، به آرامی گوشهایش را رها کرد و نگاه وحشت زدهاش، به در دوخته شد.
قفل در که به صدا در آمد، اشک شوکهی آرو پایین چکید و مشتهای گره شدهاش را بیشتر به زمین فشرد.
این میتوانست واقعا آخر کار باشد!
هیولایی که طعمهی قبلیاش جان کنده بود و سراغ بعدی میرفت...
با باز شدن در، و هیبت سیاهی که در چهارچوب آن قد کشیده بود، آرو صورت وحشت زدهاش را بین زانوهایش پنهان کرد.
قدمهای جونگکوک، با بیقیدی به سمت دختر مچاله شدهی کنج دیوار کشیده شد.
میتوانست بفهمد دختر پایین پایش، چقدر مضطرب و غافلگیر است.
بیحرف، مماس زانوهای لرزانش روی دو پا نشست.
سرش را کج کرد و نگاه خیرهاش را به او دوخت.
آرو که در آن فضای محدود و نفس گیر، بین دیوار و قاتلش محاصره شده بود، حس میکرد نزدیک است که از ترس بالا بیاورد.
اما وقتی دست جونگکوک روی سرش نشست، تلنگری شد تا هیجان فرو خوردهاش را آزاد کند.
پس جیغ خفهای کشید و با پلکهای به هم فشردهاش، بیشتر به دیوار چسبید...
https://www.wattpad.com/story/170777440?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Eva_story&wp_originator=49HgBllP5%2BAsky6H0Z72UagF6sahBK1VTmo4Dud4217mOWLR4WDRvVcLpvmwqbrjNYXqr8FUG2nvah05obb3sszHIQB5ootJm8JsRfIDw8%2FbZuotKXmzxJV5mksMe1Cy