اگه پارتی که پرستو آپ کردو خونده باشین،متوجه شدین که نویسنده ی اوتینگ لری و دارکر،بنا به دلایلی از همه خواسته ترجمه کردن فن فیکاشو متوقف کنن. واسه همین مجبور شدم اوتینگ رو آنپاب کنم. واقعا ضدحال خوردم چون همین نیم ساعت پیش ترجمه ی پارت دومشو تموم کرده بودم. اگه دوباره اجازه بده،برش میگردونم و ادامهش میدم.
هلو بستی،
میخوام بهت یه کتاب هدیه بدم ولی قبلش ،
بیا باهم بریم توی خیابونای لندن دور دور
و بعد یه سری به پارکی که زیام باهم آشنا شدن بزنیم و از کافه ای که زین برای لیام شکلات داغ خریده ،
هر خوراکی ای که دوست داریم بخریم و تا رسیدن به محلی که کتاب رو گذاشتم با خوردنشون مشغول شیم ،
همینجاست
* کتاب رو به سمتت میگیرم
برای تویه ، میدونم چیز با ارزشی نیست ولی با عشق بهت میدمش:)
لاو یو❤
https://www.wattpad.com/story/305086937?
ساعتی بعد جسیکا با صدایی از خواب پرید. دور و برش را نگاه کرد
دیمن نبود
جسیکا با ناباوری به آنچه اتفاق افتاده بود اندیشید
حالا که هوش و حواسش سر جایش آمده بود، آنچه که بین او و دیمن اتفاق افتاده بود را باور نمی کرد
تک تک لحظات از جلوی چشمش گذشت و بی اختیار لبش را گزید
گزشی ناشی از شرم، لذت و هیجان…
دانشگاه از آن چیزی که جسیکا فکرش را می کرد مرموزتر بود … آن جادوی لعنتی آنچنان او و دیمن را به سمت هم کشانده بود که گویی هیچ اختیاری به جز غرق شدن در بدن های بیتاب هم نداشتند
اما دیمن رفته بود
به همین راحتی
کارش که تمام شده بود او را مثل یک تکه آشغال تنها گذاشته و رفته بود
در همان لحظه صدای فریاد دیمن را شنید
سراسیمه ردای جادگری اش را به تن کرد و از اتاق مخفی قلعه بیرون دوید. دیمن وسط راهرو ایستاده بود و سرش را در دست گرفته بود و از درد فریاد می زد. سرش را که بالا آورد، جسی چشمان او را دید که کاملا سفید شده بود و یک حلقه ی سرخ رنگ دور تا دور آن را گرفته بود
همان لحظه فهمید که تمام قضاوت هایش در مورد او غلط بوده است... دیمن او را ترک نکرده بود بلکه توی دردسر افتاده بود.... جسی با وحشت به سمتش دوید :
- دیمن.....
اما قبل از اینکه به او برسد…..
خوشحال میشم به جمع سانهایدی ها بپیوندی و ادامه داستان رو در کتاب «دانشگاه جادوگری سانهاید» بخونی:
https://www.wattpad.com/story/301240315?utm_source=ios&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details&wp_uname=Zahra1370&wp_originator=juqRy5obzyT5l0TSY8nZGY3GjomMWpjdn480JsfHWCh3UqS0zMQFd2T9d8ePpu7UP8STGRcCXVSqhaKAKPjPwJw7bSjxFwSYMXBDlniVGQUQk8EduKEnARvyIPG0Y6dR
هلو ♡
میتونم بوکم رو بهت هدیه بدم؟
فقط برای اینکه بتونم بهت بدمش باید تا کتابخونه ی دوکایه غوژ بیای و باهم یه فنجون قهوه بخوریم .
و حالا بهت تقدیمش میکنم ♡
امیدوارم به کتابم یه شانس بدی و نظرتو راجبش بهم بگی♡<♡
https://www.wattpad.com/story/302792501?
یه اثر از دو طریق خیلی دیده میشه
• یا بر اساس کلیشه ها باشه
• یا صددرصد بر خلاف کلیشه ها باشه
سلام دوست عزیز♥️
خوشبختانه اینجا داستانی هست که کاملا از کلیشه پرهیز کرده و باعث میشه عاشقش بشی
مزاحمت شدم تا بهت بگم یه داستان فوق العاده رو داری از دست میدی✨
به قول خودم جنایی-رمانتیک خونی داستان متفاوتی که میدونم عاشقش میشی
بوی الکل و رد خون در اختیار شماست
https://www.wattpad.com/story/283773953
Ignore User
Both you and this user will be prevented from:
Messaging each other
Commenting on each other's stories
Dedicating stories to each other
Following and tagging each other
Note: You will still be able to view each other's stories.