drinkincherrycola

اگه پارتی که پرستو آپ کردو خونده باشین،متوجه شدین که نویسنده ی اوتینگ لری و دارکر،بنا به دلایلی از همه خواسته ترجمه کردن فن فیکاشو متوقف کنن. واسه همین مجبور شدم اوتینگ رو آنپاب کنم. واقعا ضدحال خوردم چون همین نیم ساعت پیش ترجمه ی پارت دومشو تموم کرده بودم. اگه دوباره اجازه بده،برش می‌گردونم و ادامه‌ش میدم.

theirgirlxx

nlarryn

های هانی
          امیدوارم حالت خوب باشه ^__^
          
          ما غریبه هایی بودیم که به دوست ها و بعد بهترین دوست ها تبدیل شدیم، حالا یا میتونیم این عشق رو بپذیریم، یا دوباره به غریبه هایی با هزاران خاطره تبدیل بشیم. 
          
          تو برای این عشق چقدر میتونی شجاع باشی؟!
          Cause love, is only for the brave :)
          
          روایت چند گره عاشقانه 
          انادر لاو 
          ~نوا
          
          https://www.wattpad.com/story/304456200?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create&wp_uname=nlarryn&wp

ChibeniTP

هلو بستی،
          
          میخوام بهت یه کتاب هدیه بدم ولی قبلش ، 
          
          بیا باهم بریم توی خیابونای لندن دور دور
          
          و بعد یه سری به پارکی که زیام باهم آشنا شدن بزنیم و از کافه ای که زین برای لیام شکلات داغ خریده ، 
          
          هر خوراکی ای که دوست داریم بخریم و تا رسیدن به محلی که کتاب رو گذاشتم با خوردنشون مشغول شیم ،
          
          همینجاست 
          
          * کتاب رو به سمتت میگیرم 
          
          برای تویه ، میدونم چیز با ارزشی نیست ولی با عشق بهت میدمش:)
          
          لاو یو❤
          
          https://www.wattpad.com/story/305086937?

Zahra1370

          
          
          
          
          
          
          ساعتی بعد جسیکا با صدایی از خواب پرید. دور و برش را نگاه کرد
          دیمن  نبود
          جسیکا با ناباوری به آنچه اتفاق افتاده بود اندیشید
          حالا که هوش و حواسش سر جایش آمده بود،  آنچه که بین او و دیمن اتفاق افتاده بود را باور نمی کرد
          تک تک لحظات از جلوی چشمش گذشت و بی اختیار لبش را گزید
          گزشی ناشی از شرم، لذت و هیجان…
           دانشگاه از آن چیزی که جسیکا فکرش را می کرد مرموزتر بود … آن جادوی لعنتی آنچنان او و دیمن را به سمت هم کشانده بود که گویی هیچ اختیاری به جز غرق شدن در بدن های بیتاب هم نداشتند
          
          اما دیمن رفته بود
          به همین راحتی
          کارش که تمام شده بود او را مثل یک تکه آشغال تنها گذاشته و رفته بود
          
          در همان لحظه صدای فریاد دیمن را شنید
          سراسیمه ردای جاد‌گری اش را به تن کرد و از اتاق مخفی قلعه بیرون دوید. دیمن وسط راهرو ایستاده بود و سرش را در دست گرفته بود و از درد فریاد می زد. سرش را که بالا آورد، جسی چشمان او را دید که کاملا سفید شده بود و یک حلقه ی سرخ رنگ دور تا دور آن را گرفته بود
          همان لحظه فهمید که تمام قضاوت هایش در مورد او غلط بوده است... دیمن او را ترک نکرده بود بلکه توی دردسر افتاده بود.... جسی با وحشت به سمتش دوید :
          
          - دیمن.....
          
          اما قبل از اینکه به او برسد…..
          
          خوشحال میشم به جمع سانهایدی ها بپیوندی و ادامه داستان رو در کتاب «دانشگاه جادوگری سانهاید» بخونی: 
          
          ‏https://www.wattpad.com/story/301240315?utm_source=ios&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details&wp_uname=Zahra1370&wp_originator=juqRy5obzyT5l0TSY8nZGY3GjomMWpjdn480JsfHWCh3UqS0zMQFd2T9d8ePpu7UP8STGRcCXVSqhaKAKPjPwJw7bSjxFwSYMXBDlniVGQUQk8EduKEnARvyIPG0Y6dR
          

nlarryn

های هانی
          امیدوارم حالت خوب باشه ^__^
          
          ما غریبه هایی بودیم که به دوست ها و بعد بهترین دوست ها تبدیل شدیم، حالا یا میتونیم این عشق رو بپذیریم، یا دوباره به غریبه هایی با هزاران خاطره تبدیل بشیم. 
          
          تو برای این عشق چقدر میتونی شجاع باشی؟!
          Cause love, is only for the brave :)
          
          روایت چند گره عاشقانه 
          انادر لاو 
          ~نوا
          
          https://www.wattpad.com/story/304456200?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create&wp_uname=nlarryn&wp

nlarryn

سلام لاو
          امیدوارم حالت خوب باشه
          دارم یه فیک مینویسم و خیلی روش کار شده.
          میشه حمایت کنی لطفا؟ 
          ۷ تا چپتر آپ شده خیلی وقتتو نمیگیره 
          امیدوارم دوست داشته باشی
          
          https://www.wattpad.com/story/304456200?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create&wp_uname=nlarryn&wp
          

ItSaharnazActually

ChibeniTP

هلو ♡
          
          میتونم بوکم رو بهت هدیه بدم؟
          
          فقط برای اینکه بتونم بهت بدمش باید تا کتابخونه ی دوکایه غوژ  بیای و باهم یه فنجون قهوه بخوریم .
          
          و حالا بهت تقدیمش میکنم ♡
          
          امیدوارم به کتابم یه شانس بدی و نظرتو راجبش بهم بگی♡<♡
          
          https://www.wattpad.com/story/302792501?

Sonyiasbackup

یه اثر از دو طریق خیلی دیده میشه
          • یا بر اساس کلیشه ها باشه
          • یا صددرصد بر خلاف کلیشه ها باشه
          سلام دوست عزیز♥️
          خوشبختانه اینجا داستانی هست که کاملا از کلیشه پرهیز کرده و باعث میشه عاشقش بشی
          مزاحمت شدم تا بهت بگم یه داستان فوق العاده رو داری از دست میدی✨
          به قول خودم جنایی-رمانتیک خونی داستان متفاوتی که میدونم عاشقش میشی
          بوی الکل و رد خون در اختیار شماست
          https://www.wattpad.com/story/283773953