شیائوژان وجود نداشت.
میتوانستید تکتک واحدهای ساختمانیای را که شیائوژان زمانی در آنها زندگی میکرد در بزنید؛
از همسایهها دربارهاش بپرسید،
اما هیچکس نمیفهمید دقیقاً دربارهی چه کسی حرف میزنید.
نمیتوانستید با هیچکدام از دوستانش تماس بگیرید؛
چون دوستی نداشت.
پیدا کردن خانوادهاش هم تلاشی بیهوده بود؛
چون خانوادهای نداشت.
در واقع، تنها کسی که از وجود شیائوژان خبر داشت…
خوب—
خودِ شیائوژان بود.
و اگر راستش را بخواهید،
بعضی روزها حتی خودش هم به این موضوع اطمینان نداشت.
هیچکس در این سیاره، شیائوژان را نمیدید.
او نامرئی بود.
سایهای خاموش که بیصدا میان آدمهای عادی حرکت میکرد—
آدمهایی که دوست داشتند،
عشق را تجربه میکردند،
خانواده داشتند.
فکر نکنید هرگز تلاش نکرده بود با کسی ارتباط برقرار کند.
شیائوژان تلاش کرده بود.
مشکل اینجا بود که در این کار… افتضاح بود.
تمام تلاشهایش
به صداها و آواهای ضعیفی ختم میشد
که تقریباً همیشه در گلویش گیر میکردند
و هرگز راهی به بیرون پیدا نمیکردند.
اما حتی اگر میتوانست حرف بزند—
واقعاً قرار بود چه بگوید؟
#S_M_Hhttps://www.wattpad.com/story/405304865
سلام عشق کوچولوی قشنگم ♥️
حالت چطوره عزیز دلم ♥️
خانم خوشگله ،نمی خواهی داستان جدید بزاری؟؟
دلم برای نوشته های جادویت تنگ شده فرشته خانمی❤️
دلم می خواد یه داستان جذاب و زیبای دیگه ات بخونم عشق من ❤️
سلامممم
حالتون چطوره؟:)
اوه
یه مدت اوضاع جنگی شد و طبق معمول منم مثل بقیه نبودم
تو این دو هفته اینطوری بودم که چقدر دلم برای راز قشنگ تنگ شده
اما با نوشتن فیکای جدید سر خودمو گرم میکردم...
اومدم بهتون اطلاع بدم (البته بیشتر دل داغیه)
فیکای جدید خیلیییی خوبن
دوتا از فیکا بینظیر شدن
داستانشون قطعا شمارو به خودش جذب میکنه
فقط امیدوارم تا وقتی که میزارمش همگی سالم و سلامت باشید و بتونید دوباره من و همراهی کنید...
پ.ن: حالا حالا ها خبری از آپ نیستااا...من فقط اومدم تا دل داغی بدمممم
هاهاهاهاهاهاها
I will never forget you
من هیچ وقت فراموشت نمی کنم❄️
«وقتی آتش و یخ عاشق میشوند...»
در جهانی پارهپاره از دود، درد و دشمنیهای کهن، دو شاهزاده در لباس جنگ به مصاف یکدیگر میروند... بیآنکه بدانند سرنوشت، طرحی دیگر در سر دارد.
شمشیرها میدرخشند، زخمها میسوزند، اما در میان شعلهها، دستی دراز میشود و عشقی ممنوعه، از دل نفرت زاده میشود.
از درون جنگ و خون، صلحی ممکن است پدید آید... اما بهایش چیست؟
این داستان عاشقانهایست در دل ویرانی، قصهی قلبهایی که میان آتش و یخ، تاریکی و نور، باید انتخاب کنند...
و شاید... عاشق شوند.
: "A Legend of Ice and Fire #افسانه_ی_یخ_و_آتش
by Supernatural313 on Wattpad https://www.wattpad.com/story/249415580?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger.web&utm_content=share_writing&wp_page=create&wp_uname=Supernatural313