eyasmin

- عزيزترينم!
          	ليام عزيزم،حالا كه اينا رو دارم برات مينويسم واقعا نميتونم چيزي رو باور كنم و قلبم رو ساكت كنم و با چشم دودي كه از خاكستر قلبم بلند ميشه رو ميبينم.
          	حالا من براي تو به گفتهٔ خودت قد يك رودخانه اشك ميريزم و اين بار كسي نيست كه اشك هام پاك كنه چون تو اون دستي بودي كه اشك هام رو پاك ميكرد.
          	از صبحي كه تنهامون گذاشتي، خورشيد ديگه طلوع نكرد قهر كرد و رفت، برنگشت واسه همين هميشه ديگه شبه و من تبديل به روحي غمگين شدم كه فقط وجود داره و نفس ميكشه اما جسمي نداره و قلبم خاك گرفته و ميذارم تاريكي رنگ جونم رو ببره.
          	برام مهم نيست اگر سياهي كل وجودم رو بگيره چون خورشيد رفته، خورشيد ديگه نيست.
          	تاريكي ترسناكه و توي ايينه خودم رو كه نگاه ميكنم يه ادم با صورت رنگ پريده ميبينم كه لباش زخمه چون ميخواستم لب هام رو بدوزم تا ديگه نخندم، حرف نزنم.
          	

khoshe_adira

@eyasamin کلماتت قلبم رو به دردآورد و بهانه یی شد برای اشک ریختن.
Reply

eyasmin

من توي اين چند روزه واقعا پير شدم انگار بعد از تو مجبور شدم به نفس كشيدن اجباري كه شايد ظاهر خوبي داشته باشم اما از درون يه ادم چروكيدهٔ نود سالهٔ دم مرگم، رو به مرگم چون تو نيستي.
          	  تو كه نيستي حتي خورشيد هم رنگ و گرماش پريده چون تو اوني بودي كه بهش نور و گرما ميدادي!
          	  راستش از وقتي كه تو رفتي بدنم درد ميكنه بيشتر قلبم، اون خيلي بد ميزنه، كاش نزنه و توي سرم يك بند "دل‌ را‌ سرِ‌ شوقي‌ اگرم‌ بود، تمام‌شد" خونده ميشه.
          	  حالا من تبديل به يك ادم يخ زده شدم و منتظر شكستنم چون ادم يخ زده سرده و ميشكنه چون خورشيد نيست كه گرمش كنه.
          	  ليامم!سكوتي رو شكستي كه ازش ترس داشتي و حالا ارومي.
          	  تو براي من تبديل شدي به اون رگ آبي رنگ توي تنم كه ازش خون ميگذره, شدي اون پيراهن آسموني توي تنم، شدي اون گلي كه هر روز نگاهش ميكنم و بهش آب ميدم، شدي اون قهوه اي كه ميخورم و باهاش جون ميگيرم، شدي اون اغوشي كه حسرتش رو دارم، شدي تمام اون رويايي كه ميخواستم نوازشش كنم، اما پژمرده شد، شدي اون قُمري دم پنجره كه هر روز دم پنجره ام و سر و صدا ميكنه، شدي اون ابر توي آسمون كه عاشقشم، شدي اون بچه اي كه ميخوام هم اسم تو داشته باشم.
          	  ميگن مرگ ممكنه پايان نباشه و اغار ابديت باشه اما هرگز راه حل نيست و اين خيلي زيباست كه زندگي و مرگ مثل دوقلوها عمل ميكنن؛ از هم متفاوتن اما به همون اندازه هم مهمن!
          	  حالا من ميخوام جاي تو زندگي كنم اما به شكل ديگه؛ دلم ميخواد تبديل به يه خرمالوي گَس بشم و تو بشي خورشيدم و من اينجوري شروعش كنم:
          	  سلام خورشيد، من يه خرمالوي گَس ام، بهم نورت رو هديه كن!
Reply

eyasmin

- عزيزترينم!
          ليام عزيزم،حالا كه اينا رو دارم برات مينويسم واقعا نميتونم چيزي رو باور كنم و قلبم رو ساكت كنم و با چشم دودي كه از خاكستر قلبم بلند ميشه رو ميبينم.
          حالا من براي تو به گفتهٔ خودت قد يك رودخانه اشك ميريزم و اين بار كسي نيست كه اشك هام پاك كنه چون تو اون دستي بودي كه اشك هام رو پاك ميكرد.
          از صبحي كه تنهامون گذاشتي، خورشيد ديگه طلوع نكرد قهر كرد و رفت، برنگشت واسه همين هميشه ديگه شبه و من تبديل به روحي غمگين شدم كه فقط وجود داره و نفس ميكشه اما جسمي نداره و قلبم خاك گرفته و ميذارم تاريكي رنگ جونم رو ببره.
          برام مهم نيست اگر سياهي كل وجودم رو بگيره چون خورشيد رفته، خورشيد ديگه نيست.
          تاريكي ترسناكه و توي ايينه خودم رو كه نگاه ميكنم يه ادم با صورت رنگ پريده ميبينم كه لباش زخمه چون ميخواستم لب هام رو بدوزم تا ديگه نخندم، حرف نزنم.
          

khoshe_adira

@eyasamin کلماتت قلبم رو به دردآورد و بهانه یی شد برای اشک ریختن.
Reply

eyasmin

من توي اين چند روزه واقعا پير شدم انگار بعد از تو مجبور شدم به نفس كشيدن اجباري كه شايد ظاهر خوبي داشته باشم اما از درون يه ادم چروكيدهٔ نود سالهٔ دم مرگم، رو به مرگم چون تو نيستي.
            تو كه نيستي حتي خورشيد هم رنگ و گرماش پريده چون تو اوني بودي كه بهش نور و گرما ميدادي!
            راستش از وقتي كه تو رفتي بدنم درد ميكنه بيشتر قلبم، اون خيلي بد ميزنه، كاش نزنه و توي سرم يك بند "دل‌ را‌ سرِ‌ شوقي‌ اگرم‌ بود، تمام‌شد" خونده ميشه.
            حالا من تبديل به يك ادم يخ زده شدم و منتظر شكستنم چون ادم يخ زده سرده و ميشكنه چون خورشيد نيست كه گرمش كنه.
            ليامم!سكوتي رو شكستي كه ازش ترس داشتي و حالا ارومي.
            تو براي من تبديل شدي به اون رگ آبي رنگ توي تنم كه ازش خون ميگذره, شدي اون پيراهن آسموني توي تنم، شدي اون گلي كه هر روز نگاهش ميكنم و بهش آب ميدم، شدي اون قهوه اي كه ميخورم و باهاش جون ميگيرم، شدي اون اغوشي كه حسرتش رو دارم، شدي تمام اون رويايي كه ميخواستم نوازشش كنم، اما پژمرده شد، شدي اون قُمري دم پنجره كه هر روز دم پنجره ام و سر و صدا ميكنه، شدي اون ابر توي آسمون كه عاشقشم، شدي اون بچه اي كه ميخوام هم اسم تو داشته باشم.
            ميگن مرگ ممكنه پايان نباشه و اغار ابديت باشه اما هرگز راه حل نيست و اين خيلي زيباست كه زندگي و مرگ مثل دوقلوها عمل ميكنن؛ از هم متفاوتن اما به همون اندازه هم مهمن!
            حالا من ميخوام جاي تو زندگي كنم اما به شكل ديگه؛ دلم ميخواد تبديل به يه خرمالوي گَس بشم و تو بشي خورشيدم و من اينجوري شروعش كنم:
            سلام خورشيد، من يه خرمالوي گَس ام، بهم نورت رو هديه كن!
Reply