faezeh1981

دوستان زیبای من سلام‌
          	از داستان برداشت آخر حس خوبی رو‌ دریافت کردید تا الان ؟ دوستش دارید و همچنان مایل به ادامه اش هستید ؟ 
          	نظر شما خیلی‌روی پیشرفت کار تاثیر داره 
          	و اینکه کار هوس که نیمه رها شده ، ادامه کار دوباره آپ بشه ؟ 

faezeh1981

@melodyyyyzh666 قشنگ من خیلی لطف و محبت داری 
          	  کار برداشت آخر برای خودم خیلی خاصه و حتما پایانی خواهد داشت از اینکه همراه مون هستی ازت ممنونم 
          	  اما هوس هم نیمه رها نمیشه حتما یک پایانی درخور خواهد داشت 
Contestar

melodyyy963

@faezeh1981 سلام فائزه جونم من یکی از دوستداران پر و پا قرص داستان هوس بوون که از متوقف شدنش خیلی ناراحت شدم . کارا و قلم ت خیلی قشنگ و زیبان . و این داستان برداشت آخر یه ویژگی متفاوت داره و اون بیان احساست بسیار عمیق کاپل ماست که واقعا طوری روم تاثیر گذاشت که هر بار مشتاق تر میشم برا ادامه ش. امیدوارم ادامه داشته باشه
Contestar

i_am_SMH

شیائوژان وجود نداشت.
          
          می‌توانستید تک‌تک واحدهای ساختمانی‌ای را که شیائوژان زمانی در آن‌ها زندگی می‌کرد در بزنید؛
          از همسایه‌ها درباره‌اش بپرسید،
          اما هیچ‌کس نمی‌فهمید دقیقاً درباره‌ی چه کسی حرف می‌زنید.
          
          نمی‌توانستید با هیچ‌کدام از دوستانش تماس بگیرید؛
          چون دوستی نداشت.
          پیدا کردن خانواده‌اش هم تلاشی بیهوده بود؛
          چون خانواده‌ای نداشت.
          
          در واقع، تنها کسی که از وجود شیائوژان خبر داشت…
          خوب—
          خودِ شیائوژان بود.
          
          و اگر راستش را بخواهید،
          بعضی روزها حتی خودش هم به این موضوع اطمینان نداشت.
          
          هیچ‌کس در این سیاره، شیائوژان را نمی‌دید.
          او نامرئی بود.
          سایه‌ای خاموش که بی‌صدا میان آدم‌های عادی حرکت می‌کرد—
          آدم‌هایی که دوست داشتند،
          عشق را تجربه می‌کردند،
          خانواده داشتند.
          
          فکر نکنید هرگز تلاش نکرده بود با کسی ارتباط برقرار کند.
          شیائوژان تلاش کرده بود.
          مشکل این‌جا بود که در این کار… افتضاح بود.
          
          تمام تلاش‌هایش
          به صداها و آواهای ضعیفی ختم می‌شد
          که تقریباً همیشه در گلویش گیر می‌کردند
          و هرگز راهی به بیرون پیدا نمی‌کردند.
          
          اما حتی اگر می‌توانست حرف بزند—
          واقعاً قرار بود چه بگوید؟
           #S_M_H 
          https://www.wattpad.com/story/405304865

faezeh1981

دوستان زیبای من سلام‌
          از داستان برداشت آخر حس خوبی رو‌ دریافت کردید تا الان ؟ دوستش دارید و همچنان مایل به ادامه اش هستید ؟ 
          نظر شما خیلی‌روی پیشرفت کار تاثیر داره 
          و اینکه کار هوس که نیمه رها شده ، ادامه کار دوباره آپ بشه ؟ 

faezeh1981

@melodyyyyzh666 قشنگ من خیلی لطف و محبت داری 
            کار برداشت آخر برای خودم خیلی خاصه و حتما پایانی خواهد داشت از اینکه همراه مون هستی ازت ممنونم 
            اما هوس هم نیمه رها نمیشه حتما یک پایانی درخور خواهد داشت 
Contestar

melodyyy963

@faezeh1981 سلام فائزه جونم من یکی از دوستداران پر و پا قرص داستان هوس بوون که از متوقف شدنش خیلی ناراحت شدم . کارا و قلم ت خیلی قشنگ و زیبان . و این داستان برداشت آخر یه ویژگی متفاوت داره و اون بیان احساست بسیار عمیق کاپل ماست که واقعا طوری روم تاثیر گذاشت که هر بار مشتاق تر میشم برا ادامه ش. امیدوارم ادامه داشته باشه
Contestar

faezeh1981

https://www.wattpad.com/1572124124?utm_source=ios&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create_on_publish&wp_uname=faezeh1981
          
          با بخش سوم از برداشت آخر حال دلتون رو خوب کنید 
          عزیزانم هنوز تایم مشخصی از روزهای آپ رو ندارم اما هر هفته قراره دو یا یک پارت طولانی داشته باشیم 
          امیدوارم دوست داشته باشین و به ژان و ییبوی این داستان هم عشق بورزید 

faezeh1981

دوستان عزیزم سلام 
          امیدوارم که حالتون به گرمی قلی هاتون گرم و‌تپنده باشه 
          با یک کار جدید برگشتم رو اعلائم‌میکنم‌
          کاری که خودم به شدت ذوق و عشق نوشتنش رو دارم در واقع سناریویی که خیلی وقت بود در ذهن داشتم و حالا روی قلم و کاغذم‌اومده 
          پارت اول همین امشپ آپ شد نظراتتون برام مثل یک نیرو بخش قوی عمل میکنه 
          برداشت آخر ( امید دارم که دوستش داشته باشید و علاقه تون رو ازش دریغ نگنید ) 
          
          https://www.wattpad.com/1570048755?utm_source=ios&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create_on_publish&wp_uname=faezeh1981

i_am_SMH

«یک گلوله، یک قلب، یک ورق جوکر…»
          رئیس بانک مرکزی، بامداد امروز با شلیک مستقیم به قلبش کشته شد.
          تنها نشانه: ورق جوکر با حرف بزرگ W که با پونز، بی‌رحمانه به پیشانی‌اش چسبانده شده بود.
          
          شهر در شوک فرو رفت.
          مردم، خشمگین و سردرگم، در خیابان‌های منتهی به بانک مرکزی راهپیمایی کردند.
          اما سؤال سنگین‌تری از صدای گلوله بر سر زبان‌ها افتاد:
          «آیا او واقعاً بی‌گناه بود؟»
          
          افشاگری‌ها آغاز شد.
          پرونده‌ای پنهان از تجاوز رئیس فقید به پنج امگای جوان...
          و باز، همان ورق لعنتی، همان W مرموز، بر صحنه‌ی جنایت.
          
          هر ورق، آغشته به خون، حقیقتی سیاه را فریاد می‌زد.
          
          در پی آن، اسکن دیجیتالی ورق بعدی پرده برداشت از رسوایی تازه:
          افسری فاسد که با گرفتن رشوه، گناهکاران را آزاد و بی‌گناهان را به چوبه‌ی دار سپرد.
          
          قتل معاون بیمه مرکزی...
          قتل تاجر بزرگ ویسکی...
          و لیست، هنوز کامل نشده...
          
          سه سال سکوت، سه سال سایه.
          و حالا، بالاخره پرده کنار رفته:
          قاتل سریالی، معروف به جوکر ـ دبلیو، کیست؟
          افشاگر عدالت یا مجازات‌گری در نقاب کابوس؟
          
          ما فقط می‌دانیم که هر بار که حقیقتی دفن می‌شود، ورقی دیگر از جوکر در باد پدیدار می‌شود...
          
          ———
          
          و حالا با گذشت بیش از یک سال، فصل دوم جوکر-دبلیو آغاز شد؛
          همسفر قدیمی، خوشحال میشم که فصل دوم هم با من هم‌سفر بشی♥️
          
          
          https://www.wattpad.com/story/291472008

Pd_bun