favonious81
چهارساله که داستانی ننوشتم، نه که کلا متن رو بیخیال شده باشم چرا گاه گداری نوشتههای کوتاه بوده که از همون منفذ گزیده شدم.
بچه ۴ سال پیش خامتر بود اما ذوق بیشتری داشت، بچه امروز خیلی بیخوده.
این روزهای وحشت، بهم یادآوری کرد که چقدر ناتمام موندن غمناکه، مثل جوونی که نخ سفید زندگیش ناتمام میمونه.
من مخاطب زیادی نداشتم اما همه ایده ها رو پابلیک میکنم، به امید اینکه هرکس خواست ادامهشون بده تا ناتمام نمونن
تمام قدرتم رو جمع میکنم تا بعد از نفس کشیدن ، داستان این بچهها رو جمع کنم . غم آدم رو توی سکون غرق میکنه اما نوشته از غم یه جریان میسازه.
امیدوارم هرجا این متن رو میخونی در حال ادامه دادن زندگی باشی