i_am_SMH

سریال رام نشده؛
          	چه می‌شد اگر....| قسمت اول: پیشگویی!.
          	
          	— فقط یک‌بار…
          	فقط یک‌بار سریال را از دیدِ من تماشا کن…!
          	☁️
          	تا به حال با خودت فکر کرده‌ای
          	چه می‌شد اگر سرنوشتِ وانگ‌شیان طورِ دیگری به هم گره می‌خورد؟!
          	
          	اگر یک پیچِ کوچک در تقدیر،
          	یک انتخابِ متفاوت،
          	یک پیشگوییِ نادیده‌گرفته‌شده…
          	
          	همه‌چیز را تغییر می‌داد؟!
          	
          	من و چند تن از دوستانم ــ نویسنده‌های واتپد ــ
          	دست به کار شدیم تا سریال را با روایتی تازه،
          	با صداگذاری و نگاهی متفاوت،
          	از نو روایت کنیم.
          	
          	رویکرد همان است…
          	اما یک «اما»ی بزرگ در دلِ داستان نفس می‌کشد…
          	
          	❝ تا حالا به این فکر کرده‌ای که چطور ممکن بود آیوان،
          	واقعاً فرزندِ وانگشیان باشد؟! ❞
          	
          	پاسخش همین‌جاست…
          	با ما همراه شو
          	و ببین چگونه تغییراتی کوچک در سرنوشت،
          	می‌تواند زندگیِ ییجان را برای همیشه دگرگون کند.
          	
          	بیایید کنار هم،
          	این فن‌فیک سریالی را زندگی کنیم…
          	
          	تدوین و نویسنده: #S_M_H
          	
          	امیدواریم این روایت تازه مورد پسندتان قرار بگیرد.
          	حمایت‌های شما، انگیزه‌ی ما برای ادامه‌ی این مسیر است.
          	لایک، کامنت و فالو یادتان نرود.
          	☁️ #S_M_H
          	https://www.wattpad.com/story/408203721

i_am_SMH

سریال رام نشده؛
          چه می‌شد اگر....| قسمت اول: پیشگویی!.
          
          — فقط یک‌بار…
          فقط یک‌بار سریال را از دیدِ من تماشا کن…!
          ☁️
          تا به حال با خودت فکر کرده‌ای
          چه می‌شد اگر سرنوشتِ وانگ‌شیان طورِ دیگری به هم گره می‌خورد؟!
          
          اگر یک پیچِ کوچک در تقدیر،
          یک انتخابِ متفاوت،
          یک پیشگوییِ نادیده‌گرفته‌شده…
          
          همه‌چیز را تغییر می‌داد؟!
          
          من و چند تن از دوستانم ــ نویسنده‌های واتپد ــ
          دست به کار شدیم تا سریال را با روایتی تازه،
          با صداگذاری و نگاهی متفاوت،
          از نو روایت کنیم.
          
          رویکرد همان است…
          اما یک «اما»ی بزرگ در دلِ داستان نفس می‌کشد…
          
          ❝ تا حالا به این فکر کرده‌ای که چطور ممکن بود آیوان،
          واقعاً فرزندِ وانگشیان باشد؟! ❞
          
          پاسخش همین‌جاست…
          با ما همراه شو
          و ببین چگونه تغییراتی کوچک در سرنوشت،
          می‌تواند زندگیِ ییجان را برای همیشه دگرگون کند.
          
          بیایید کنار هم،
          این فن‌فیک سریالی را زندگی کنیم…
          
          تدوین و نویسنده: #S_M_H
          
          امیدواریم این روایت تازه مورد پسندتان قرار بگیرد.
          حمایت‌های شما، انگیزه‌ی ما برای ادامه‌ی این مسیر است.
          لایک، کامنت و فالو یادتان نرود.
          ☁️ #S_M_H
          https://www.wattpad.com/story/408203721

i_am_SMH

پرسید: 
          —تا تا الان شده یه شعر دقیقا مو به مو، راجب خودت باشه؟!
          
          و در ذهنم شعر مائده هاشمی را بلند بلند خواندم:
          — من از تمام دختران شهر سربودم
          افسوس از بازی دنیا بی خبر بودم
          
          از عکس هایی که به دیوار اتاقت بود
          هرچندزیباتر نبودم، ساده تر بودم
          
          هرجا کم آوردی کنارت بیشتر ماندم
          با این که زن بودم ولی مرد خطر بودم
          
          هرجا به خاکی میزدی از آن همه همراه
          تنها یکی می‌ماند من آن یک نفر بودم
          
          هرجا یکی کم بود کاسه کوزه هایت را
          روی سر او بشکنی آن دور و بر بودم
          
          از دور میفهمم چه حالی، شادی یا غمگین
          اما تو چه؟! دیروز فهمیدی پکر بودم؟!
          
          از خود به تو، از تو به غم، از غم به تنهایی
          من در تمام عمر در حال سفر بودم
          
          من عاشقی کردم تو عادت فرق ما اینست
          اهل سیاست بودی و اهل هنر بودم
          
          ای کاش آن روزی که گفتی دوستت دارم
          یا لال بودی، نه زبانم لال، کر بودم
          
          گفتی اگر تو جای من بودی چه میکردی؟!
          ترکت نمیکردم عزیزم من اگر بودم
          
          برگشتی و تنهایی‌ام را بیشتر کردی
          من هم به پایت سوختم..از بس که...
          

i_am_SMH

"دخترای خوبم، شاید مدتیه ازتون دور شدم و این سکوت من هیچ ربطی به بی‌محلی یا بی‌توجهی به شما نداره. حقیقتش اینه که این روزها درگیر مسائلی هستم که خیلی سنگین و پیچیدن و دارم باهاشون دست و پنجه نرم می‌کنم. احساساتم به هم ریخته‌ست و درگیر یک بحران درونی‌ام که نمی‌تونم به راحتی ازش عبور کنم.
          
          یکی از بزرگ‌ترین مسائلی که به شدت ذهن و روحم رو درگیر کرده، اینه که مردی که همیشه بهش اعتماد داشتم و سوگند خورده بود که همیشه وفادارم باشه، در تمام این مدت به من دروغ گفت و به اعتماد و عشقم خیانت کرد. این حقیقت به شدت قلبم رو شکسته و برای همین این مدت دور بودم.
          
          این روزها خیلی با خودم جنگیدم و هنوز درگیرم. در حال گذراندن دوره‌ای بسیار سخت و دردناک هستم که امیدوارم به زودی ازش بیرون بیام. برای همین، به خودم اجازه دادم که مدتی از همه چیز و همه کس فاصله بگیرم، چون نیاز داشتم که با خودم روبه‌رو بشم و آرامش پیدا کنم.
          
          الان خیلی دچار درد و سردرگمی شدم و هیچ چیزی جز حمایت خداوند و درک شما نمی‌تونه حال من رو بهتر کنه. 
          می‌خوام بدونید که برای من خیلی مهمید و این فاصله هیچ وقت به معنی بی‌محلی یا فراموش کردنتون نیست. من فقط به زمانی برای خودم نیاز داشتم تا بتونم از این بحران عبور کنم و دوباره خودم بشم.
          
          لطفاً برای من دعا کنید که بتونم خیلی زود از این شرایط سخت بیرون بیام و با گرفتن طلاق، به آرامش برسم. به زودی برمی‌گردم و امیدوارم بتونید درک کنید و مثل همیشه در کنارم باشید. خیلی دوستتون دارم و به زودی با شما هستم."
           #S_M_H

HelenYazdani

@Supernatural313 سلام
            شرمنده بلد نیستم دلداری بدم 
            ولی از ته دلم دعا میکنم حالت زودتر خوب بشه
Contestar

i_am_SMH

وضعیت: درحال نوشتن...✒️️
          
          توجه: این یک داستان جداگانه از فصل اول است و می‌توان به صورت جداگانه خوانده شود
          •
          •
          •
          وقتی فصل اول پایان یافت، جهان دیگر همان جهان نبود.
          تاریکی مثل پرده‌ای سنگین، همه‌جا را بلعید.
          نور خاموش شد...
          امید خاکستر شد...
          و دنیا فرا رسیدن پایان را باور کرد.
          
          هیچ‌کس فکر نمی‌کرد دوباره صبحی باشد،
          هیچ‌کس فکر نمی‌کرد دوباره نوری بتابد،
          هیچ‌کس... جرئت نکرد دوباره منتظر معجزه بماند.
          
          اما درست همان لحظه‌ای که همه چیز از دست رفته به‌نظر می‌رسید -
          روزهای سرد، بی‌صدا، شکسته...
          اتفاقی افتاد که هیچ‌کس پیش‌بینی‌اش نکرده بود.
          
          روزی دوباره...
          او برگشت.
          
          نه با بال‌هایی گسترده، نه با آسمانی روشن...
          بلکه با همان قلبی که قبلاً دنیا را نجات داده بود.
          همان نگاهی که از جنس معصومیت و نور بود.
          همان لبخندی که می‌توانست تاریکی را شکست بدهد.
          
          آن فرشته دوباره به دنیا آمد...
          نه برای خودش،
          بلکه برای همه‌ی ما.
          
          برای اینکه یک‌بار دیگر جهان را از نابودی نجات دهد،
          برای اینکه ثابت کند نور - حتی اگر خاموش شود - هرگز نمی‌میرد.
          
          چرا که...
          
          او
          همیشه
          یک
          فرشته
          بود.
           #S_M_H
          -امگاورس
          https://www.wattpad.com/story/404564254

i_am_SMH

شیائوژان وجود نداشت.
          
          می‌توانستید تک‌تک واحدهای ساختمانی‌ای را که شیائوژان زمانی در آن‌ها زندگی می‌کرد در بزنید؛
          از همسایه‌ها درباره‌اش بپرسید،
          اما هیچ‌کس نمی‌فهمید دقیقاً درباره‌ی چه کسی حرف می‌زنید.
          
          شاید اگر مشخصات ظاهری‌اش را با وسواس و جزئیات برایشان توضیح می‌دادید،
          بعد از کمی مکث،
          بعد از آن نگاهِ خیره‌ی مردد،
          بالاخره یکی‌شان آهسته بگوید:
          «آها… اون مرده… واحد B13.»
          
          همانی که هیچ‌وقت در چشم‌های کسی نگاه نمی‌کرد.
          همانی که اولین بار—و تنها بار—که به او سلام داده بودند،
          فقط صدایی ضعیف، لرزان و لکنت‌دار تحویلشان داده بود؛
          صدایی آن‌قدر آهسته که بیشتر شبیه عذرخواهی بود تا جواب سلام.
          
          هیچ‌وقت چیزی فراتر از همان صدا نصیبشان نشد.
          نه جمله‌ای،
          نه مکالمه‌ای،
          نه حتی تلاش دوباره‌ای.
          
          برای همین، بعد از بار سوم و چهارم،
          دیگر زحمت سلام‌دادن را هم به خودشان ندادند.
          و کم‌کم—بی‌هیچ قصدی—
          همه، شیائوژان را به‌کلی فراموش کردند.
          
          نمی‌توانستید با هیچ‌کدام از دوستانش تماس بگیرید؛
          چون دوستی نداشت.
          پیدا کردن خانواده‌اش هم تلاشی بیهوده بود؛
          چون خانواده‌ای نداشت.
          
          در واقع، تنها کسی که از وجود شیائوژان خبر داشت…
          خوب—
          خودِ شیائوژان بود.
          
          و اگر راستش را بخواهید،
          بعضی روزها حتی خودش هم به این موضوع اطمینان نداشت.
          
          هیچ‌کس در این سیاره، شیائوژان را نمی‌دید.
          او نامرئی بود.
          سایه‌ای خاموش که بی‌صدا میان آدم‌های عادی حرکت می‌کرد—
          آدم‌هایی که دوست داشتند،
          عشق را تجربه می‌کردند،
          خانواده داشتند.
          
          فکر نکنید هرگز تلاش نکرده بود با کسی ارتباط برقرار کند.
          شیائوژان تلاش کرده بود.
          مشکل این‌جا بود که در این کار… افتضاح بود.
          
          تمام تلاش‌هایش
          به صداها و آواهای ضعیفی ختم می‌شد
          که تقریباً همیشه در گلویش گیر می‌کردند
          و هرگز راهی به بیرون پیدا نمی‌کردند.
          
          اما حتی اگر می‌توانست حرف بزند—
          واقعاً قرار بود چه بگوید؟
          https://www.wattpad.com/story/405304865

i_am_SMH

 به تمام همراهان عزیزم 
          
          بیشتر از همیشه نیاز به همراهیتون دارم. داستانی در راهه که به قلب‌های شما وصل میشه... داستانی که هم درد و هم عشق داره. داستان «میشه برای من باشی؟» داره بازنویسی میشه، و شما قراره این مسیر پر از احساس و کشمکش رو با من طی کنید.
          
           میگن «عشق» بی‌خبر میاد و تا متوجه بشی، همه‌چی تغییر کرده.
          
          این داستان درباره‌ی همینه. یه ازدواج از پیش تعیین شده، یه آرزو که بی‌صدا به قلبت میره، و یه خواهش بزرگ: «میشه برای من باشی؟»
          
          —خجالت می‌کشم این رو بهت بگم، اما ای کاش میموندی ...!
          
          .
          
          .
          
          .
          
          اینجا دنیایی از عشق و درد، امید و شکوه داریم. جایی که هر لحظه، هر دقیقه و هر ساعت، اون کسی که دوست داری همیشه توی قلبت جا داره. و وقتی فکر می‌کنی که ممکنه اون رو از دست بدی، دیوونه می‌شی. 
          این داستان، داستان «ییجان» و دنیای پیچیده‌اش با «عشق» و «درد» است.
          .
          
          .
          
          .
          
          پس بیاید باز با هم در این سفر پر از کشمکش‌های قلبی و احساساتی همراه بشیم! 
           #S_M_H
          
          
          https://www.wattpad.com/story/286304824

i_am_SMH

سلام دوستان عزیز!
          
          داستانی که پیش روی شماست، یک بار دیگر در دنیای «بی‌وقفه» زنده خواهد شد. بله، درست شنیدید! 
          این قصه دوباره با تمام جزئیات، عشق و دلتنگی‌ها، لحظات پرهیجان و دردهای عمیق بازنویسی میشه. و من می‌خواهم که در این سفر دوباره، شما کنارم باشید، تا با هم دوباره از نو، در دنیای پر از احساسات و لحظات سرشار از تردید و امید قدم برداریم.
          
          ☁️☁️☁️
          
          سرنوشت می‌خواست مسیر آن دو از هم جدا شود. اما می‌دانید، گاهی صدای درون انسان همه چیز را تغییر می‌دهد... آری، آن دو جدا شدند؛ برای دو سرنوشت متفاوت. اما… چی می‌شود اگر قلب‌هایشان تصمیم بگیرند که یک سرنوشت را دنبال کنند؟!
          
          —چرا به من کمک می‌کنی؟
          
          –از یک چیزی پشیمونم.
          
          —از چی پشیمونی؟
          
          –اینکه توی شهر بدون‌شب، من کنارت نایستادم.
          
          "دیگه هیچوقت تنهات نمیزارم."
          
          این داستان، ادامه‌ی سریال «بی‌وقفه» است. داستانی که با عشق میان لان‌جان و وویژیان همراه می‌شود، داستانی که پر از امید، درد و قلب‌هایی است که شاید از هم دور باشند، اما هرگز از هم جدا نمی‌شوند.
          
          
          
          امیدوارم که این داستان دوباره شما رو به خودش جذب کند و شما هم این سفر عاطفی رو با من همراه بشید. اگر از این داستان لذت بردید، لطفاً اون رو با دوستانتان به اشتراک بگذارید. من به بودن شما در این لحظه‌ها نیاز دارم. #S_M_H
          
          
          https://www.wattpad.com/story/257664624

i_am_SMH

سلام به تمام خواننده‌هایی که هنوز قلبشون برای تاریکی‌های من زنده‌ست…
          این داستان، «جوکر—دبلیو»، بعد از مدت‌ها دوباره داره نفس می‌کشه.
          داره از زیر خاکسترش بلند می‌شه.
          اما برای زنده شدن کاملش… به شما نیاز داره.
          به نگاه‌هاتون، قضاوت‌هاتون، و ترس‌هاتون.
          این قصه بدون شما هیچ‌وقت جان نمی‌گیره.
          
          و حالا… سؤال اصلی، سؤال مادر تمام جنون‌ها:
          
          چی میشه اگر مظلوم‌ترین آدم روی کره‌ی زمین، روزی تصمیم بگیره عدالت رو خودش اجرا کنه؟
          نه با دادگاه.
          نه با هیئت منصفه.
          با سکوت.
          با دقت.
          با یک گلوله… یک قلب… و یک ورق جوکر.
          
          بامداد امروز، رئیس بانک مرکزی با شلیک مستقیم به قلبش به قتل رسید.
          نه پلیسی صدایی شنید، نه دوربینی حرکتی ثبت کرد.
          فقط یک چیز باقی ماند:
          یک ورق جوکر با حرف بزرگ W
          که با یک پونز سرد و بی‌رحم، درست وسط پیشانی‌اش فرو رفته بود.
          
          شهر در شوک غرق شد.
          مردم، خشمگین و وحشت‌زده، در خیابان‌های منتهی به بانک مرکزی طغیان کردند.
          اما داخل هیاهوی شعارها… یک سؤال آرام‌تر، اما سنگین‌تر از صدای همان شلیک، در گوش همه چرخید:
          
          «آیا او واقعاً بی‌گناه بود؟!»
          
          چند ساعت بعد، پرده‌ها یکی‌یکی افتادند.
          پرونده‌های پنهان… اسم‌هایی که با پول خفه شده بودند…
          تجاوز رئیس فقید به پنج امگای جوان.
          و باز همان امضا:
          یک ورق خونین، با همان W مرموز، روی میزهای تاریک حقیقت.
          
          هر ورق، یک سیلی بود به صورت جامعه.
          هر ورق، فریادی از دل سایه‌ها.
          و هر ورق… قدمی نزدیک‌تر به ظهور مردی که شهر با وحشت نامش را زمزمه می‌کند:
          
          جوکر—دبلیو.
           #S_M_H
          :).
          میشه کنارم باشید؟!.
          https://www.wattpad.com/story/291472008