iliad_me

خب خب 
          	یه تصمیم جدی گرفتم 
          	از اونجایی که هشتا پارت از بوک A SECOND CHANCE گذاشتم میخوام الان تا پارت 13 بنویسم و همشو باهم بزارم 
          	نظرتون؟

moonriver85

یه مسافرتِ کوتاه،در حدِ یه تعطیلات تابستونی...
          میتونه زندگیتو به کل تغییر بده..!
          تابستونی که قرار بود بهترین و خاطره انگیز باشه برای همه...
          اما فقط یادآور تلخی‌ها و تاریکی‌ها میشه...
          دختری کنجکاو‌ و ماجراجو که به یه سفرِ کوتاه می‌ره به مکانی مرموز و رازآلود...
          اما اونجا متوجه تاریکی‌ها و رازهای پنهانی میشه که دیدشو نسبت به همه‌چیز عوض میکنه...
          و هیچوقت نمیتونه به زندگی سابقش برگرده و ازش آدم دیگه‌ای می‌سازه...
          یه قصر متروکه‌ی ویکتوریایی که در عمق خودش رازها،کینه‌ها،خیانت‌های زیادی جای داده...
          و‌ داستان های زیادی برای تعریف کردن داره...
          خاندانی اشرافی و نجیب که نیمی گرگینه و نیمی خون‌آشام بودند...
          و یه زندگی غرق در راز و تاریکی داشتند اما فقط یک نفر می‌تونست پرده از این رازها بکشه...
          و او‌ کسی نبود جز لوسی...!
          https://www.wattpad.com/story/405499548?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

moonriver85

قصر جاییه که توش آدم خوبی بودن یا عادل بودن بزرگترین جرمه!
          سیاست های کثیف،جرم و جنایت های بزرگ و توطئه جای جای قصر رو فرا گرفته...
          تنها چیزی که همه توی این قصر بهش چنگ میزنن و به خاطرش مرتکب قتل های بزرگ میشن،قدرته!
          محبوبیت،شهرت و احترام همش به وسیله ی قدرت میاد
          اینجا مهربون بودن عاشق بودن عادل بودن بزرگترین ضعفه
          و فقط آدم بدی بودن بد ذات بودنه که کمکت می‌کنه به قدرت برسی!
          قدرتی که به کثیف ترین شکل ممکن بدست اومده،اما به شگفت انگیزترین شکل ممکن پایدار میمونه...
          
          _زندان‌بان،غریبه ی آشنا
          روایت عشقی بر سایه ی اختلاف طبقاتی و پستی و بلندی های فراوان اما حقیقی و پاک؛♥️
          
          https://www.wattpad.com/story/404992506?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

moonriver85

بعضی مواقع هست که ما دلمون میخواد یسری از
          چیزهای شیرین و زیبا رو تجربه کنیم..
          ولی خوب به واسطه ی نامردی های زندگی و پستی و بلندی های اون و شرایطش،ما شاید هیچوقت موفق به تجربه کردن اون تجربه ی شیرین نشیم..
          درست مثل جنی..!
          جنی یه دختری بود که همیشه آرزوی مادر شدن رو داشت‌..
          ولی به دلیل بیماریش،هیچوقت‌ نمی‌تونست تجربه ی مادر شدن رو داشته باشه..
          و کاملا ناامید شده بود و اون رو غیرممکن میدونست‌‌..
          و کاملا قیدش رو‌ زده بود..
          ولی زندگی یسری اتفاق های کاملا غیر منتظره پیش پاش قرار میده که شرایط مادر شدن رو در عین ناباوری می‌تونه تجربه کنه!:)
          https://www.wattpad.com/story/390241349?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

moonriver85

زندگی..
          یه واژه ی ساده اما پر معنا‌.‌.
          زندگی،برای یکسری میتونه به قشنگی بهشت و به شیرینی عسل باشه..
          ولی برای یکسری دیگه می‌تونه به زشتی جهنم و تلخی قهوه باشه!
          چیزی که دردناکه اینه که اکثرا آدم های ظالم و خطا کار یه زندگی شیرین و زیبا دارند..
          و این توانایی رو دارند که زندگی دیگران رو زشت و تلخ کنند..
          این آدم ها بدترین موجودات روی کره ی زمین هستند و باید تا وقتی که زنده هستند،عذاب بکشند..
          دقیقا همونطور که من عذاب کشیدم،حتی بدتر!
          https://www.wattpad.com/story/388942213?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

moonriver85

نجات یا تباهی؟
          عشق یا هوس؟
          این،سوال اکثر آدماست..
          اگر وقتی که عاشق میشیم،فقط و فقط به این رسیدنه فکر کنیم و روزای قشنگی که قراره همراهش تجربه کنیم..
          و اصلا به اینکه اون چطور آدمیه و این روزای قشنگمون باهاش کوتاه مدته یا بلندمدت..
          یا اصلا اون راست میگه یا دروغ..
          یا اگه باهاش باشیم و همراهیش کنیم،در واقع خودمون رو نجات دادیم یا برعکس خودمون رو به تباهی کشیدیم فکر نکنیم‌..
          دقیقا اونجاست که ما همه چیز رو باختیم و در واقع بازنده ی اصلی خودمونیم..
          و یه خیانت بزرگ در حق خودمون کردیم..
          عشق،چیزیه که چشمامونو کور میکنه و عقلمون رو پاک از کار میندازه..
          چشمامون رو وقتی کور میکنه،کاری میکنه که ما عیب و نقص های طرفمون رو نبینیم..
          و حتی اگر هزار و یک عیب داشته باشه،ما هیچکدوم رو نمی‌بینیم و فقط خوبی هاشو می‌بینیم..
          وقتی هم که عقلمون رو از کار انداخت،ما نمی‌تونیم تصمیم درستی بگیریم و حتی نمی‌تونیم درست فکر کنیم..
          و تازه وقتی که از چشممون افتاد،عیب و نقص هاش به چشممون میاد و می فهمیم چقدر ادم مزخرفی بوده..
          پس،به نفعمونه که درست عاشق بشیم..
          و درست انتخاب کنیم..
          
          https://www.wattpad.com/story/386793926?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

moonriver85

عدالت،کلمه ای به ظاهر ساده اما سخت!
          عدالت چیزیه که کل دنیا بر سرش جنگ دارند..
          و بیشترین چیزی که در حقش عدالت رعایت نمیشه،عدالت برای زنان هست..
          تمام ظلم ها ‌و بی‌عدالتی ها در حق زن هاهست..
          اما اگر یکی از همین زن ها که به حقوق برابر و حقوق زن ها باور داره،پا به دنیای عدالت بزاره و تموم تلاششو برای برقراری عدالت برای زن ها بکنه..اینجاست که تازه جنگ واقعی بر سر عدالت آغاز میشه!
          من،جنی کیم هستم..
          وکیل قاطع و شجاع دنیای عدالت..
          و یه دختری که با تموم سختی ها و دشواری ها میجنگه تا عدالت رو برای زن ها برگردونه..
          https://www.wattpad.com/story/386502415?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

moonriver85

گلوریا،اسم یه تئاتر داخل مرکز شهره..
          این تئاتر،جزو بزرگترین تئاترهای شهر به حساب میره..
          که یه تیم از بچه های بازیگر داره..
          البته اکثرا از بچه های تازه کار و شکست خورده!
          تیم تئاتر مورد نظر ما داخل این فیک،شامل پنج نفر هست..
          جنی‌کیم،جونگکوک،مومو،بکهیون و جونگیون..
          که هرکدوم داستان های مختلف برای خودشون دارند..
          اگر میخوای با تئاتر گلوریا و اعضای اون آشنا بشی،خوشحال میشم همراهمون باشی^^
          https://www.wattpad.com/story/385805206?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

firoo_sunshine

خلاصه ی فیکشن من جنی شاهدخت هفتم گوریو مادرم به گیسانگ از سلسله ی هانه اون صیغه ی مورد علاقه ی پادشاهه اما منو برادر تنیم مجبور بودیم واژه ی نامشروع رو تمام عمر با خودمون بکشیم!
          برای فرار از ازدواج با پسر عموم به سرزمینهان رفتم و اونجا با شاهزاده های هان آشنا شدم.
          
          https://www.wattpad.com/story/376207159?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=firoo_sunshine

moonriver85

عشق قدرتمند من..
          به معنی یه عشقیه که بهت قدرت میده..
          و میتونه ازت محافظت کنه..
          اگر کسی که عاشقشی،فرد قدرتمندی باشه و این توانایی رو داشته باشه که ازت محافظت کنه..اون عشق یه عشق قدرتمند به حساب میاد..
          به شرطی که خودت هم بتونی اون قدرت لازم رو داشته باشی..
          وقتی با یه فرد قدرتمند باشی،خواه ناخواه خودت هم یه فرد قدرتمند میشی..
          و اعتماد به نفس اینو پیدا میکنی که به همه اثباتش کنی..
          من کنار تو هم عشق قدرتمند خودم رو پیدا کردم،هم‌ اعتماد به نفس کافی برای اثباتش رو..
          دوستت دارم،عشق قدرتمند من!
          https://www.wattpad.com/story/385300364?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85