this_is_mingi

عااا
          بابت پیام گذاشتن داخل مسیح بوردتون عذرخواهم3>
          اما بوکم داره میمیره و برای مردن حیفه:(
          اگه دوست داشتین بخونینش؟
          
          «می‌تونی اسمش رو بزاری «آخرلزمان زامبی» اما الان که چهار سال گذشته و دنیا برای همیشه خاموشه؟
          هنوزم نقطه‌های نور ریز توی اعماق پیدا میشن.
          چهار تا مبارز اصلی ما همین نقطه‌های چشمک‌زن نور هستن.
          ببینیم تا کی روشن میمونن؟
          سونگمین دوست صمیمی‌اش رو دوست داره، توی دنیایی که نابود شده؟ آره، بیشتر از دوست؟ معلومه.
          رابطه‌ی چان و فلیکس قرار هست با ورود عضو جدید پیچیده بشه؟ از هم فاصله بگیرن؟ یا دختر جدیده باعث میشه این دو نفر نزدیک تر بشن؟»
          
          ممنونم3>
          
          ‏ https://www.wattpad.com/story/397096395?utm_source=ios&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details&wp_uname=this_is_mingi
          

Theaurrora

جیسونگ پسری ساده و معصوم بود، ولی پشت لبخند ملایمش یه راز تاریک پنهون بود. چیزی که مینهو خیلی دیر فهمید... و وقتی فهمید، وارد جهنمی شد که جیسونگ با دست های خودش ساخته بود.
          
          -"من اون فرشته‌ای نیستم که تو تو خیال‌هات ساختی، لی مینهو... من زهر می‌ریزم تو جامی که با لبخند بهت تعارف می‌کنم. دنیامون پر شده از درد و وسواس، جایی که تنها راه زندگی کنار من، قدم زدن تو سقوطه.
          حالا بگو، می‌تونی این شیطان رو دوست داشته باشی؟ یا اینکه این عشق لعنتی، آخرش ما رو نابود می‌کنه؟"
          
          اگه دنبال فیکشن مینسونگ هستی که با لطافت شروع می‌شه ولی آروم‌آروم کشیده می‌شی به دنیای تاریکی که از اعتماد، کنترل می‌سازه و از عشق، وسواس، پیشنهاد میدم موگه رو بخونی:)
          خوشحال میشم به جمع برف کوچولوهای من بپیوندی♡
          https://www.wattpad.com/story/397971590?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Theaurrora