jikookworld1358

گاهی خطرناک‌ترین دشمن، همونی نیست که از تاریکی حمله می‌کنه…
          	بلکه رازیه که هنوز اسمش رو نمی‌دونی.
          	وقتی دو نیمه‌ی یک سرنوشت به هم نزدیک‌تر می‌شن،
          	یه نفر مجبور می‌شه انتخاب کنه:
          	حقیقتی که نجات می‌ده… یا رازی که همه‌چیز رو می‌سوزونه؟
          	و سوال اینجاست:
          	اگه بفهمی اون چیزی که دنبالش بودی، از اول کنارت بوده،
          	جرأت می‌کنی بهش اعتماد کنی؟
          	............
          	 +ببینم اصلا از کجا این همه اطلاعات بدست اوردی؟
          	-امـــمم... می‌دونی، من خودمم تازه فهمیدم، ظاهرا این عناصرها جزی از قدرتای منن.
          	لی که حس می‌کرد یه جای کار می‌لنگه، با زیرکی سوال کرد.
          	+ اون وقت قدرت‌هات چیز بیشتری نگفتن؟!
          	جیمین ادای فکر کردن در‌آورد.
          	-خـــــب... این که من یه طرف سکه‌م، البته به طور مسلم سمت درخشان ترش!
          	+خب اون طرف دیگه سِکَت کیه؟
          	-من فکر‌می‌کنم باید جونگکوک باشه.
          	
          	اسپویل پارت بعدی 
          	«اسرار پادشاهی»
          	
          	-داستانی از جادو، عشق و خیانت
          	
          	زمان آپ: شنبه
          	
          	دلبرا فردا بالاخره پارت جدیدش داریم ، ببخشید اگه دیر شد ، چون خیلیاتون بهم گفتین خیلی منتظر اپش هستین پارت جدید پارت جالب و هیجان انگیزیه و بگم که بعد از پارتی که فردا ازش آپ میشه، پارت بعد ترش یعنی پارت ۱۶ پارتیه که کاملا سوپرایز کننده است و چیزی قرار بخونید که تا حالا توی فیکشنهای کوکمینی نخوندین منتظر باشيد دلبرا
          	

jikookworld1358

گاهی خطرناک‌ترین دشمن، همونی نیست که از تاریکی حمله می‌کنه…
          بلکه رازیه که هنوز اسمش رو نمی‌دونی.
          وقتی دو نیمه‌ی یک سرنوشت به هم نزدیک‌تر می‌شن،
          یه نفر مجبور می‌شه انتخاب کنه:
          حقیقتی که نجات می‌ده… یا رازی که همه‌چیز رو می‌سوزونه؟
          و سوال اینجاست:
          اگه بفهمی اون چیزی که دنبالش بودی، از اول کنارت بوده،
          جرأت می‌کنی بهش اعتماد کنی؟
          ............
           +ببینم اصلا از کجا این همه اطلاعات بدست اوردی؟
          -امـــمم... می‌دونی، من خودمم تازه فهمیدم، ظاهرا این عناصرها جزی از قدرتای منن.
          لی که حس می‌کرد یه جای کار می‌لنگه، با زیرکی سوال کرد.
          + اون وقت قدرت‌هات چیز بیشتری نگفتن؟!
          جیمین ادای فکر کردن در‌آورد.
          -خـــــب... این که من یه طرف سکه‌م، البته به طور مسلم سمت درخشان ترش!
          +خب اون طرف دیگه سِکَت کیه؟
          -من فکر‌می‌کنم باید جونگکوک باشه.
          
          اسپویل پارت بعدی 
          «اسرار پادشاهی»
          
          -داستانی از جادو، عشق و خیانت
          
          زمان آپ: شنبه
          
          دلبرا فردا بالاخره پارت جدیدش داریم ، ببخشید اگه دیر شد ، چون خیلیاتون بهم گفتین خیلی منتظر اپش هستین پارت جدید پارت جالب و هیجان انگیزیه و بگم که بعد از پارتی که فردا ازش آپ میشه، پارت بعد ترش یعنی پارت ۱۶ پارتیه که کاملا سوپرایز کننده است و چیزی قرار بخونید که تا حالا توی فیکشنهای کوکمینی نخوندین منتظر باشيد دلبرا
          

jikookworld1358

جونگکوک دستش رو به نشونه ساکت برد بالا، چاره‌ای نداشت؛ اون به پسر رو به روش یه فرجه داده بود و اون نگرفتش و حالا مجبور بود همون کاری رو بکنه که کاملیا می‌خواست.
          +خیله خب خودت خواستی، من جرئت انتخاب میکنم.
          -چــــی... نـــ...نه  تو همچین حقی نداری، همین الان سوال پرسیدی.
          +و تو جواب ندادی!
          جیمین که از این وضعیت داشت کلافه می‌شد، سری کج کرد و اخمی غلیظ کرد.
          +و جرئتی که انتخاب می‌کنم این، و تو حق انتخاب دیگه‌ای هم نداری و اِلا شرط خودت رو می‌بازی.
          جیمین رسما، از عصبانیت دوست داشت سر همشون داد بزنه و از جمع فرار کنه؛ ولی چون دیگه دوست نداشت توسط بقیه مسخره بشه، یا ترسو جلوه داده بشه، از جاش تکون نخورد و با غرور گفت: اون جرئت چیه بگو انجام بدم چون دیگه نمیخوام توی این مهمونی باشم.
          تهیونگ کاملا مضطرب بود و منتظر ریکشن جیمین بود.
          +باید باهام بیای سر قرار... اونم نه یه روز بلکه سه روز، اگه عاشقم بشی تو باختی و اگه عاشقم نشی من باختم و طبق شرط تو دیگه حتی منم نمی‌بینی.
          جیمین رسما با این حرف به مرز سکته رفت، اون داشت چی‌ می‌گفت؟! این یه شوخیه... نه نه این دیگه چه مدل بازی بود؟
          -چی برای خودت می‌گی؟ این دیگه چطور جرئتیه؟
          
          
          اسپویل پارت بعدی 
          «عشق‌بیروح»
          
          زمان آپ: شنبه
          
          فردا پارت جدید رو براتون اپ می‌کنم.
          امیدوارم حتی ذره‌ای حال دلتون رو بهتر کنه.
          به امید روزهای بهتر ️

jikookworld1358

جیمین صفحاتش رو ورق زد و دید، جئون راست می‌گفت اون اطلاعاتی داره که تو دفتر پی‌جینگ نبود.
          پوزخندی زد و صفحه‌ای رو به همه باز کرد و نشون داد.
          -این پرونده... این همون شاه کلید ما است.
          -اگه این رو  حل کنیم کل ماجرا تمام شده است.
          هوسوک کنجکاوانه پرسید:
          «از کجا می‌دونی؟»
          -چون من دیشب پیش‌جئون بودم.
          همه با این حرفش رسما شوکه شدن، تهیونگ منظور دار به هوسوک نگاه کرد، ضاهرا نامزدش داشت تو دل یکی دیگه جا خوش می‌کرد!
          «که چی بشه؟»
          - اون بهم زنگ زد و گفت می‌خواد ثابت کنه که حرفاش دروغ نیست‌.
          -من اول امتناع کردم؛ ولی بعد با اصرار اون رفتم خونش، اون این پرونده‌ رو بهم نشون داد، با اطلاعاتی که داشت.
          نامجون با لج گفت: خوب ما هم که این اطلاعات داریم!
          -غلطه... اون بهم چیزی رو نشون داد که تو این پرونده که دست ما هست نیست یه جور اطلاعات کم‌یاب، درواقع تو همه پرونده‌های پی‌جینگ.
          جین و نامجون متعجب به پی‌جینگ نگاهی کردن و اون بیچارم ناچارا شونه‌ای بالا انداخت.
          تهیونگ که تا اون لحظه ساکت بود پرسید:
          خب... اون چی داشت که تو چنگ ما نیست؟
          جیمین که حالا به اصلا مطلب رسیده بود، صفحه رو ورق زد و به انتهای پرونده رسید.
          
          
          اسپویل پارت بعدی 
          «دادگاه دروغین»
          
          زمان اپ:شنبه 
          
          دلبرا 
          هیچ‌وقت نباید شرایطی که توش هستیم عادی بشه، مخصوصاً با این همه غمی که با خودش داره.
          با این حال چون نمی‌خوام بدقول باشم و این پیج همیشه قراره گوشه‌ای برای آروم شدن و تغییر حال‌وهوا برای چند ثانیه باشه، شنبه پارت جدید رو براتون اپ می‌کنم.
          امیدوارم حتی ذره‌ای حال دلتون رو بهتر کنه.
          به امید روزهای بهتر ️

jikookworld1358

وقتی که حقیقتی ناگفته حکمی رو آلوده کرد و آتشی خاموش شعله‌ور شد، کسی اشتباه رو پذیرفت تا دیگری سقوط نکنه…
          اما اگه فداکاری دیده نشه، چه کسی واقعاً قدم به مرگ می‌گذاره؟ و پادشاهی اگه دیر بفهمه، چه به سرش خواهد اومد؟
          .........
          
          لی سوالی به شاهزاده نگاه کرد، اون چیزی درباره جیمین به شاهزاده نگفته بود!
          «درواقع جیمیــــن... دچــــار... یه جور بیماری روانـــی خطرناک شده!»
          جونگکوک سعی می‌کرد مابین حرف زدنش یه چیزی پیدا کنه که پدرش رو قانع کنه و خدمتکارش رو رها کنه.
          شاه که توی تله حرف پسرش افتاده بود، ابرویی بالا انداخت:جدی؟!
          «بله، اون عاشق شده!»
          جیمین سری کج کرد و با چشم‌های چهارتا شده به جونگکوک نگاه کرد، اون چی میگفت؟! مــــن عاشق کی شدم؟! نــــه شاهزاده ظاهرا داشت چرت و پرت می‌گفت.
          -صبر کن چــــی؟!
          «اره، اون عاشق هیون شده!»
          -نه من اصلا به زنـــ...
          جیمین اومد جملش کامل کنه که یهو شاهزاده پرید وسط حرفش.
          «بله معلومه که هستـــی!»
          جیمین مشکوک ابرویی بالا انداخت، اون اصلا تمایلی به زن‌ها و دخترا نداشت! چرا حس می‌کرد جونگکوک می‌دونه جادوگر و بخاطر قانع کردن پدرش داشت با این بهانه ازش دفاع می‌کرد؟! 
          -من اصلا عاشقش نیستم!
          «وقتی میگم هستی یعنی هستی!»
          «من خودم دیروز دیدمت که هیون داشت بهت گل می‌داد.»
          حالا فهمید چرا شاهزاده وقتی گل توی یقش رو دید، رفتارش عجیب شد، صبر کن اون داشت حسودی می‌کرد؟! این چه بحث مسخره‌ای که شاهزاده راه‌ انداخته بود؟
          
          اسپویل پارت بعدی
          «اسرار پادشاهی»
          
          -داستانی از جادو، عشق و خیانت
          
          زمان آپ: شنبه 
          
          می‌دونم شاید الان تایم مناسبی نباشه،
          اما گفتم با آپ کردن پارت جدیدش شاید یه ذره حال‌و‌هوا عوض بشه و حس خوب بگیره دلتون.
          برای همین فردا پارت جدید آپ می‌شه 
          منتظرتونم دلبرای من ✨

jikookworld1358

جونگکوک اغوا گرانه‌گفت: چطور یه بازی کنیم، جرئت و حقیقت؟
          جیمین که می‌دونست این پسره پرو چه نقشه‌ای داره سریع عقب کشید و سری به منفی تکون داد.
          -عمــــرا!
          +اوو... بیخیال فقط یه بازیه، مگه این که اونقدر ترسو باشی که نتونی تو بخش جرئت کاری انجام بدی!
          جونگکوک که خیلی نامحسوس دست گذاشته بود رو نقطه ضعف پسر مقابل، حالا ساکت ایستاده بود تا طرف مقابلش ریکشن خواهانش رو نشون بده.
          جیمین از فرط عصبانیت، بینیش رو باد کرد و نفس عمیقی کشید.
          -بــــــاشه! به یه شرط.
          جونگکوک که انتظار این نداشت ابرویی بالا انداخت.
          +باشه چه شرطی.
          - اگه هر جرئتی به من افتاد و من انجامش دادم و بردم، تو دیگه نزدیکم هم نمیشی.
          پسر مقابل که از این حرف خوشش نمیامد؛ اما برای راضی نگه داشتن اون مو طلایی، سری تکون داد.
          +باشه... اصلا هر چی تو بگی.
          +پس بیا بازی رو شروع کنیم.
          
          اسپویل پارت بعدی
          «عشق بی‌روح»
          
          زمان اپ:شنبه

jikookworld1358

اخمی کرد و سیگارش رو از دهنش فاصله داد و تماس رو وصل کرد.
          -این وقت شب چی می‌خوای؟! 
          +انتظار داشتم جور دیگه‌ای سلام کنی!
          جیمین چشمی چرخوند گفت:
          دلیل نمیشه چون حالا شمارم پیدا کردی مدام بهم زنگ بزنی!
          +خب.... شاید واقعا لازمه، بیا خونم.
          -چــــی! من برای چی باید این کاربکنم؟!
          +به این دلیل که میخوام حُسنِ نیتم بهت ثابت کنم، مگه نگفتی دلیل اصلیش ازم می‌خوام؟
          می‌خوام بهت بگم.
          -الان؟!
          +پس کی؟ من باش که میخوام بهت حقیقت بگم.
          جیمین اخمی کرد و جدی گفت:
          -از کجا بدونم که قرار نیست بپی‌چونیم؟
          جونگکوک با این حرف به خنده افتاد، این مرد چی فکر می‌کرد، که قرار با داستانای خال‌زنکی گولش بزنه؟!
          +فکر می‌کنی می‌خوام گولت بزنم؟
          -مگه غیر از این؟
          +اگه این طور بود که الان زنگت نمی‌زدم.
          -شاید حُقَت باشه!
          
          اسپویل پارت بعدی 
          «دادگاه دروغین»
          
          -داستان پرونده‌ای مرموز تا جنایتی آشنا 
          
          زمان آپ: شنبه

jikookworld1358

دلبرا… 
          باورتون میشه اسرار پادشاهی با فقط ۱۳ پارت در واتپد، توی چند ژانر جزو اول و دوم‌ها شده؟
          فانتزی، علمی‌تخیلی، هیجان‌انگیز، انگست…
          این موفقیت برای من فقط یه عدد یا رتبه نیست، یه حسه.
          
          و صادقانه بگم؟
          همش مدیون شماست.
          مدیون خوندنتون، کامنت‌هاتون، هیجانی که با هر پارت بهم منتقل می‌کنید و حمایتی که حتی توی سکوت حسش می‌کنم.
          
          اگه این داستان نفس می‌کشه، اگه دیده میشه،
          اگه رشد کرده… به‌خاطر شماست 
          
          ممنون که کنارمین، ممنون که باورش کردید.
          این فقط شروعشه(منتظر باشید که قرار هر لحظش براتون سوپرایز کننده و جذاب و پر از احساسات باشه) ✨
          

jikookworld1358

درست وقتی  که همه تصور می‌کنن بالاخره سرنخ پیدا شده، یه جزئیات کوچیک، اون‌قدر کوچیک که تقریباً هیچ‌کس متوجهش نمی‌شه، همه‌چیز رو زیر سؤال می‌بره.
          کریستالی که پیدا می‌شه، بیشتر شبیه یه پیام می‌مونه تا یه اشتباه.
          و کسی که در ظاهر بی‌اهمیت‌ترین نقش رو داره… ناگهان در مرکز اتفاقات قرار می‌گیره.
          از همه ترسناک‌تر؟
          چیزی که داخل قصر اتفاق می‌افته، ثابت می‌کنه که جادوگر، نه‌فقط نزدیکه…
          بلکه مدت‌هاست زودتر از همه یه قدم جلوتر حرکت می‌کنه.
          و وقتی اولین حقیقت آشکار می‌شه، فقط یه سؤال باقی می‌مونه:اگر این فقط شروعش بوده چی؟
          ...................
          جونگکوک که حالا یه مظنون پیدا کرده بود رفت تا دستگیرش کنه.
          کل کلبه اون مرد گشته شد تا شاید اثری از جادو پیدا کنه که ناگهان یکی از سربازان فریاد زد:
          «قربان این باید ببینید.»
          جونگکوک با دیدن زِمادی که بصورت کریستال می‌درخشه، غافلگیر شد، شاهزاده حالا که وسیله جادوگری رو پیدا کرده بود، می‌دونست باید کی رو دستگیر کنه!
          ناگهان فریاد زد
          +برمی‌گردیم قصر، باید یکی رو دستگیر کنیم.
          
          اسپویل پارت بعدی 
          «اسرار پادشاهی»
          
          -داستانی از جادو، عشق و خیانت
          
          زمان آپ:شنبه

jikookworld1358

جیمین که نمیدونست چرا همچین چیزی دریافت کرده سعی کرد چند بار اون با خودش تکرار کنه:
          -کارت دعوت!!
          -کــــارتـــــ دعــــوت...
          با خوندن دوباره پیام چشماش چهار تا شد.
          -کـــــــارتــــ دعــــوتـــــ تــــولــــد!!!!
          -من به تولد جونگکوک دعوت شدم؟!
          -شوخیت گرفته!!
          باورش نمی‌شد، نه به اتفاقات صبح تا ظهرش که رسما با فهمیدن دیدار تهیونگ و جونگکوک احساساتش ریخت بهم، نه به حالا که جئون برای تولدش دعوتش کرده!
          -دارین چه غلطی می‌کنین؟!
          می‌دونست اگه بره به این مهمونی یونگی دیگه تو خونه راهش نمی‌ده.
          -من اصلا نیاز ندارم برم تولد این پسره عوضی! که همش دنبال لاس زدن و دید زدن باسن من، مردک هیز!
          جیمین بعد پنج دقیقه تازه فهمید خودش چـــی گفته.
          -وو... من الان چی گفتم؟!
          
          اسپویل پارت بعدی 
          «عشق ‌بی‌روح»
          
          -زمان آپ:شنبه

jikookworld1358

جیمین یقیه کتش رو درست کرد و همین که خواست راه بره که ناگهان نوتیف موبایلش بلند شد، وقتی پیام رو دید تازه فهمید از طرف جونگکوک، چون هنوز شمارش سیو نکرده بود.
          "بوک بهم زنگ زد ازم خواست جلوتو بگیرم، اون خیلی ترسیده، وقتش هی چی تو چنته داری رو کنی دادستان!"
          جیمین پوزخندی زد و جواب پیام ‌ رو بی‌جواب گذاشت و درعوض رو به خودش گفت: بشین و تماشا کن چطور رئیس احمقت نابود می‌کنم وکیل جئون.
          
          اسپویل پارت بعدی 
          «دادگاه دروغین»
          
          -داستان پرونده‌ای مرموز تا جنایتی آشنا 
          
          زمان اپ: شنبه