jikookworld1358

جونگکوک جلوتر رفت، و شونه پسر کوچیک تر رو گرفت و همین مساوی شد با گرد شدن چشمای جیمین.
          	 دست راستش رو به سمت صورتش برد و اروم پایین تر رفت تا به دستش رسید.
          	
          	+این چیزی که من براش اینجام.
          	
          	جیمین که شوکه شده بود، صدا دار آب دهنش رو قورت داد.
          	
          	-همین، پس همش نقشه خودته.
          	
          	با تمام شدن این حرفش ناگهان اژیر خطر کل مدرسه فعال شد، جیمین رسما با ابرو‌های بالا رفته بهش نگاه کرد و با حالتی تهدید آمیز به سمتش نشون رفت: 
          	
          	بخاطر تو من از گرند هول اخراج‌میشم و همش تقصیر تو!
          	
          	اسپویل پارت بعدی 
          	«عشق‌بی‌روح»
          	
          	زمان آپ: شنبه

jikookworld1358

جونگکوک جلوتر رفت، و شونه پسر کوچیک تر رو گرفت و همین مساوی شد با گرد شدن چشمای جیمین.
           دست راستش رو به سمت صورتش برد و اروم پایین تر رفت تا به دستش رسید.
          
          +این چیزی که من براش اینجام.
          
          جیمین که شوکه شده بود، صدا دار آب دهنش رو قورت داد.
          
          -همین، پس همش نقشه خودته.
          
          با تمام شدن این حرفش ناگهان اژیر خطر کل مدرسه فعال شد، جیمین رسما با ابرو‌های بالا رفته بهش نگاه کرد و با حالتی تهدید آمیز به سمتش نشون رفت: 
          
          بخاطر تو من از گرند هول اخراج‌میشم و همش تقصیر تو!
          
          اسپویل پارت بعدی 
          «عشق‌بی‌روح»
          
          زمان آپ: شنبه

jikookworld1358

پسر که حالا نمی‌فهمید چی میگه، سوالی پرسید: منظورت چیه؟
          -اون ازم خواست شخصا روی این دزدی تحقیق کنم، وقتی درباره تو بهش گفتم... ظاهرا تمایلی نشون نداد، می‌خواست فقط من انجامش بدم.
          جونگکوک که اصل مطلب رو گرفته بود، مبهم سری تکون داد: اون من امشب به اون دیدار دعوت کرده.
          -چـــــی؟!
          +به عنوان مشاورش
          -این یه زنگ خطر جونگکوک، داره از تو استفاده می‌کنه مخصوصا الان که همچی داره علیهش می‌شه... می‌خواد تو رو معرفی کنه که اگه اتفاقی افتاد تقصییر تو بیوفته.
          +برای همین... اون نمی‌خواد اتفاقی که برای پدرش افتاد برای خودش بیوفته.
          -دقیقا
          یونگی اومد چیزی بگه که ناگهان دستگیره در چرخید، هر دو با تعجب به در نگاه می‌کردن، کاملا مضطرب و نگران... اون‌ها که قرار نبود وسط نقششون خودشون رو لو بدن نه؟!
          
          اسپویل پارت بعدی 
          «دادگاه دروغین»
          
          - داستان پرونده‌ای مرموز تا جنایتی آشنا 
          
          زمان آپ: شنبه

jikookworld1358

گاهی برای نجات یک نفر، باید بخشی از خودت رو جا بگذاری...
          چون همه‌ی تله‌ها با زنجیر و شمشیر ساخته نمی‌شن؛ بعضی‌ها از اعتماد متولد می‌شن.
          و وقتی تاریکی همه‌جا رو می‌بلعه، تازه می‌فهمی تمام این مدت، دنبال چه نوری بودی...
          اما اون لحظه، دیگه هیچ راه آسونی میون نجات دادن دیگری و نجات دادن خودت باقی نمونده.
          
          ..............
          جونگکوک در‌حالی که توی سیاه‌چاله انداخته شده بود، جئون آدلا به دیدارش اومد و با لحنی عصبی، گفت: تــــو... تو ازم سر پیچی کردی!
          +معلومه که کردم، زندگی جیمین تو خطر بود.
          +نزارین جیمین بمیره، به‌خاطر کاری که من باید انجامش می‌دادم.
          شاه نمی‌فهمید چرا پسرش بخاطر یه خدمت‌کار ناچیز سینه سپر کرده و با تحکم و جدیت باهاش حرف می‌زنه.
          سوالی پرسید:چرا انقدر بهش اهمیت می‌دی؟! اون فقط یه خدمت‌کار!
          با این سوال شاه ، ناگهان تلنگری به درون جونگکوک خورد، واقعا چرا؟! چی از درون باعث می‌شد انقدر نگران جیمین باشه؟! تمام احساسات جدیدش با ورود اون پسر به قصر شروع شده بود، و حالا اصلا نمی‌دونست چه معنی می‌دن!.
          ولی اون همچنان از جیمین دفاع کرد: چون اون می‌دونست که چه خطری در انتظارش؛ ولی بازم خودش بخاطر من تو خطر انداخت و اون جام نوشید بدون هیچ عبایی... اونم دوباره.
          جونگکوک با جدیت رو به پدرش گفت: اون جون من نجات داد...
          
          
          اسپویل پارت بعدی
          «اسرار پادشاهی»
          
          -داستانی از جادو، عشق و خیانت
          
          زمان آپ: شنبه

jikookworld1358

+دیونه شدی! اگه بری اونجا و مچت بگیرن که اخراج می‌شــــــی!
          -چاره‌ای ندارم.
          دختر ناراحت به اطراف نگاه کرد.
          و گفت: خیلی خب تو برو دفتر من سر مدیر گرم می‌کنم.
          -باشه ممنونم.
          +برو...
          درحالی که جیمین و دوستش محل رو ترک میکردن تا به سمت دفتر برن، خبر چین معرف کاملیا درحالی که با پوزخندی شیطانی داشت ازشون فیلم می‌گرفت، آدامسش رو باد می‌کرد.
          -افرین برین، برین دفتر مدیر...!
          
          اسپویل پارت بعدی 
          «عشق‌بی‌روح»
          
          زمان آپ: شنبه

jikookworld1358

اون هیچ وقت دست روی هوسوک بلند نمی‌کرد حتی وقتی تو المان با هم کار می‌کردن و به مشکل می‌خوردن سعی می‌کرد یه جوری حلش کنه؛ اما الان ظاهرا همچیز تغییر کرده بود، نه اون مکان قبلی بود و نه اون ها ادم قبلی.
          هوسوک تو شوک که فرو رفته بود با تعجب به جیمین نگاه می‌کرد.
          حتی جونگکوک هم تصور همچین چیزی رو نداشت.
          هوسوک تحمل نکرد وبدون حرفی کتش رو پوشید و از دفتر بیرون زد.
          تهیونگ اومد قدمی برداره تا دنبالش بره که جیمین جلوش رو گفت: نه! بزار تنها باشه.
          و رو به بقیه شد:برگردید سر کارتون.
          تهیونگ ناچارمجبور شد به ادامه کارش بپردازه، درحالی که جیمین به سمت جونگکوک برگشت.
          +واو... تو هنوزم همون پارک جیمینی.
          جیمین با این که تو محل کارش بود و دوست نداشت ظاهر ناایمنش نشون بده، اما پوزخندی زد و در جواب گفت: خوب اقای وکیل جئون و دست راست سونگ بوک، بگو ببینم نقشت چیه؟!
          جونگکوک شیطون ابرویی بالا انداخت.
          +الان بامنی؟!
          جیمین در جواب عینکش رو جا به جا کرد و منظوردار نگاهش کرد.
          -مگه غیر از تو، کسی اینجا اسمش جئون جونگکوک؟!
          
          اسپویل پارت بعد
          «دادگاه دروغین»
          
          -داستان پرونده‌ای مرموز تا جنایتی آشنا 
          
          زمان آپ: شنبه 

jikookworld1358

گاهی یک شب…
          کافیه تا سرنوشت یک پادشاهی برای همیشه تغییر کنه.
          وقتی قلب، فرمانی می‌ده که تاج هرگز اجازه‌ش رو نمی‌ده، وقتی کسی تصمیم می‌گیره برخلاف تمام قوانین حرکت کنه، و وقتی سایه‌ای در تاریکی، از قبل منتظر همین لحظه بوده…
          هیچ‌کس نمی‌دونه این فقط آغاز یک نجاته…
          یا آغاز یک پایان.
          چون بعضی رازها، باید بیدار بشن… تا همه‌چیز رو از نو بنویسن و این، فقط اولین ترک روی دیوار سرنوشت.
          .............
          +خــــــواهش می‌کنم پدر... اون زندگی من دوباره نجات داد.
          +من نمیتونم وایسام و ببینم داره می‌‌میره.
          شاه با جدیت و بی‌رحمی تمام گفت:
          -پس مجبور نیستی نگاهش کنی!
          آدلا نمی‌دونست چرا ناگهانی پسرش انقدر نگران خدمت‌کارش شده، درصورتی که قبلا هیچ‌اهمیتی به خدمت‌کار‌های قبلیش نمی‌داد!
          -این پسر اولین و اخرین خدمت‌کارت نیست که بخاطر حمایت از تو می‌میره، تو یه روزی قرار پادشاه بشی، این چیزیه که باید بهش عادت کنی.
          جونگکوک که هیچ جوره قانع نمی‌شد، سری کج کرد و اخم کرد.
          + من نمی‌تونم این قبول‌کنم.
          شاه هم برای اتمام‌حجت با پسرش کاملا دستوری فریاد زد:
          -تـــــــو هیــــــچ جـــــا نمـــــیری!
          جونگکوک هم در جواب فریاد زد:
          +تــــــو نمـــــی‌تونی جلوم بگیـــــــری!!
          
          
          اسپویل پارت بعدی
          «اسرار پادشاهی»
          
          - داستانی از جادو، عشق و خیانت
          
          زمان آپ: شنبه
          
          

jikookworld1358

-عادت داری همیشه اینطوری حرف بزنی؟!
          جونگکوک که به نتیجه دلخواهش رسیده بود، پوزخندی زد و گفت: چطوری؟!
          جیمین درحالی که بهش نزدیک می‌شد، چشمی ریز کرد.
          -خودت می‌دونی...
          جونگکوک با نیش باز بهش نگاه کرد و تو یه حرکت غیر قابل انتظار شیرجه زد وسط استخر و همین باعث شد موجی از آب به بیرون پرتاب بشه و جیمین رو خیس کنه.
          پسر شوکه از حرکتش با دهن باز به ظاهرش که عین موش آب کشیده شده بود نگاه کرد.
          -تــــــو... تـــــــو خیسم کردی!
          و درجواب جونگکوک سری کج کرد و لبخند زد.
          +بلوندی انتظار نداری که بدون خیس شدن شنا کنی هوم؟!
          +زود باش بیاد تو آب.
          جیمین عصبی صورت خیسش رو پاک کرد و اخم کرده گفت: به من نگو بلوندی... واِلا...
          +واِلا چی؟! هوم... بگو دیگه!
          جیمین چشماش رو ریز کرد و سریع شیرجه زد دقیقا همون جایی که جونگکوک تو آب بود.
          -حالا بهت نشون می‌دم.
          
          
          اسپویل پارت بعدی
          «عشق بی‌روح»
          
          -زمان آپ: شنبه

jikookworld1358

-تو....تـــــو کسی بودی که تو بچگیام بود؟! 
          جیمین با شوک این سوال رو پرسید درحالی که بیاد داشت بارها از نوجوانی و حتی بزرگسالی خاطرات تاری از گذشتش مدام مرور می‌شدن؛ ولی هیچ وقت فرد پشتش رو نمی‌دید یا نمی‌شناخت.
          جونگکوک درحالی که بقض کرده بود، مضلومانه سری تکون داد.
          جیمین ناگهان تمام حرف‌های‌گذشتش توی سرش مرور شد.
          "هیونگ.... "
          "اوه بانی خرگوشی من..."
          "هی تو دوباره رو پنجه وایسادی... این قبول نیست"
          جیمین با بیاد آوردن این جملات، بی‌هوا دستش رو به سمت گونه جونگکوک برد و اون رو به خودش نزدیک‌تر کرد.
          -جونگــــ...کـــوکـــ...
          جونگکوک سر بلند کرد و به چشما‌ی سوپرایز‌شدش نگاه کرد.
          
          
          اسپویل پارت بعدی
          «دادگاه دروغین»
          
          - داستان پرونده‌ای مرموز تا جنایتی آشنا
          
          زمان آپ: شنبه

jikookworld1358

جونگکوک که انتظار نداشت پدرش همچین کاری رو بکنه، چشماش چهار‌تا شد.
          جونگکوک معترضانه و نگران، گفت: اما اگه واقعا مسموم باشه اون مــــی‌میــــره!
          شاه که هیچ رحمی نداشت، گفت: در عوض می‌فهمیم حرفش راست بوده.
          جیمین که چاره ای نداشت، و حاظر بود برای نجات جونگکوک بمیره، جام رو به دست گرفت.
          ـــــــــــــــــــــ
          
          گاهی، بزرگ‌ترین خیانت... از کسی آغاز می‌شه که هرگز بهش شک نکرده‌ای.
          و گاهی،بزرگ‌ترین عشق... از کسی که حاضر 
          بی‌صدا، به جای تو بمیره.
          می‌گن عشق، آدم‌ها رو نجات می‌ده...
          اما هیچ‌کس از فداکاری‌هایی نمی‌گه
          که می‌تونن یه قلب، یا حتی یه پادشاهی رو نابود کنن.
          اگر سرنوشت از تو بخواد بین جون خودت
          و کسی که دوستش داری، یکی رو انتخاب کنی...
          واقعاً چه خواهی کرد؟گاهی،یه تصمیم... برای تغییر سرنوشت یه پادشاهی کافیه.
          
          
          
          اسپویل پارت بعدی
          «اسرار پادشاهی»
          
          -داستانی از جادو، عشق و خیانت
          
          زمان آپ: یک شنبه 
          
          دلبرا پاری که قرار فردا براتون اپ بشه، پارتی کاملا خاص و هیجان انگیزه، چیزی که تاحالا نخوندید، منتظر باشید چون قرار سوپرایر شید!