ktyn_9
سال ۸۸، مادرم حامله بود. با همون شکم قلقلی به سختی رفته بود رای داده بود. نتایج که اومد، همونجا جلوی تلوزیون روی زانوهاش افتاد و اشک ریخت. اون سال بیشتر از صد نفر کشته شدن... مامان ارزوی اصلاحات و دموکراسی کرد.
سال ۹۸، یه دختربچه بودم. ساکت، تنها، طرد شده، تو کلاس زبانی که از همه کوچیکتره. یک ساعت کلاسش رفته و اون همچنان خیره به ساعت منتظره استادش برسه. میگن توی اعتراضات گیر کرده_حتی با اینکه قصد شرکت نداشته و صرفا رهگذر بوده_ و چون خطرناکه، همه تو کلاس موندیم. اون سال نزدیک چند هزار نفر قتل عام شدن... ارزو کردم افراد دست اندرکار عوض شن. از حکومت بدم میومد.
سال ۴۰۱، یه نوجوون بودم. یه دختر. شب اول بود. ساعتهای اول بود. دم همون بیمارستانی که مهسا تموم کرد، ون ضد شورش داشت سه تا پسر جوون رو زیر میگرفت. حالت تهوع داشتم. خانوادهام میخواستن سریع برسن خونه تا دوتا دختربچهشون تو اعتراضات نباشن. مردم یه لاستیکو اتیش زده بود. تیروی ضد شورش باتومشو تو هوا تکون میداد. اون حرومزاده به خودش غره بود. اون سال پونصد نفر کشته شدن... اینبار دیگه خواستهمون اصلاحات نبود. اینبار قسم خوردم تا وقتی که جوونم، ببینم که چجوری خوار و ذلیل میشی.
الان، ۴۰۴عه. امیدوارم تاریخ بعدیای که باید قید کنم، روز سقوطت باشه.