ktyn_9

یه وقتایی دل ادم میسوزه از اینکه چه کسایی رو نزدیک خودش نگه داشته بوده.

ktyn_9

شما متوجه نیستید زندگی‌ای که ج.ا برامون ساخته چقدر داغونمون کرده. تا وقتی که وسط ساده‌ترین خوشی‌ها منتظر خراب شدنش‌اید.

ktyn_9

نیاز دارم یکی بیاد به جای من کل کتابای هری‌پاترو از نو بخونه، نکات مد نظر منو استخراج کنه و بذاره جلوم تا من به جای خوندن هفت هشت تا رمان یه راست برم سر کارم و فیکشنمو بنویسم.

ktyn_9

@ktyn_9 کتی عزیزم، وقتی به جای ساختن یه دنیای جدید، میری دنیای فانتزیو از یکی دیگه قرض میکنی، این شرایط کاملا حقته.
Reply

ktyn_9

سال ۸۸، مادرم حامله بود. با همون شکم قلقلی به سختی رفته بود رای داده بود. نتایج که اومد، همونجا جلوی تلوزیون روی زانوهاش افتاد و اشک ریخت. اون سال بیشتر از صد نفر کشته شدن... مامان ارزوی اصلاحات و دموکراسی کرد.
          سال ۹۸، یه دختربچه بودم. ساکت، تنها، طرد شده، تو کلاس زبانی که از همه کوچیکتره. یک ساعت کلاسش رفته و اون همچنان خیره به ساعت منتظره استادش برسه. میگن توی اعتراضات گیر کرده_حتی با اینکه قصد شرکت نداشته و صرفا رهگذر بوده_ و چون خطرناکه، همه تو کلاس موندیم‌. اون سال نزدیک چند هزار نفر قتل عام شدن... ارزو کردم افراد دست اندرکار عوض شن. از حکومت بدم میومد.
          سال ۴۰۱، یه نوجوون بودم. یه دختر. شب اول بود. ساعت‌های اول بود. دم همون بیمارستانی که مهسا تموم کرد‌، ون ضد شورش داشت سه تا پسر جوون رو زیر میگرفت. حالت تهوع داشتم. خانواده‌ام میخواستن سریع برسن خونه تا دوتا دختربچه‌شون تو اعتراضات نباشن. مردم یه لاستیکو اتیش زده بود. تیروی ضد شورش باتومشو تو هوا تکون میداد. اون حرومزاده به خودش غره بود. اون سال پونصد نفر کشته شدن... اینبار دیگه خواسته‌مون اصلاحات نبود. اینبار قسم خوردم تا وقتی که جوونم، ببینم که چجوری خوار و ذلیل میشی. 
          الان، ۴۰۴عه. امیدوارم تاریخ بعدی‌ای که باید قید کنم، روز سقوطت باشه.

ktyn_9

از سری فکت‌های غیرقابل انکار: اون نویسنده‌ای که از شدت سافت و فلافی بودن داستاناش گریه میکنی، اگه تصمیم بگیره انگست و تراژدی بنویسه هزارتا کشته میده.