این داستان را که بخوانی، قدر سلامتیات را میدانی
و میفهمی چه نعمت بزرگی را، ناآگاهانه، در اختیار داری…
ههری دختریست که پشت شیشههای بیمارستان زندانی شده.
از کودکی تا نوجوانی، زندگیاش در راهروهای سفید و اتاقهای سرد گذشته؛
جایی که در آن بزرگ شده و همزمان با بیماریاش جنگیده است.
او مبتلا به فیبروز کیستیک است؛
بیماری ژنتیکیِ شدیدِ تنفسی که از کودکی آغاز میشود
و نفس کشیدن را به نبردی هرروزه تبدیل میکند.
هر روز، نیمهجان روی تخت دراز میکشد؛
سرم در دست،
و سهمش از زندگی فقط تماشای بیرون از پشت پنجرههاست.
ههری به همسنوسالهایش حسادت میکند،
به مردمی که آنسوی شیشهها
زندگی عادی و نرمالی دارند؛
همان چیزی که او هرگز نداشته
و هر روز آرزویش را کرده است.
هر صبح که بیدار میشود،
به خودش قول میدهد اینبار درمان را جدیتر بگیرد،
قویتر باشد
و از این بیمارستان لعنتی رها شود.
اما آیا…
روز آزادی،
واقعاً قرار است از راه برسد؟
https://www.wattpad.com/story/405620402?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85
داستان درمورد یه روانشناس درمانگر به اسم پارک سوجینه که حیطه ی کاریش درمان روان آشفته ی آدم ها و خوب کردن حالشونه...
اما سوجین توی این داستان فراز و نشیب های زیادی رو تجربه میکنه
که حتی خودش رو هم که یه روانشناسه رو دچار افسردگی و اختلالات مختلف میکنه
که بهش نشون میده روانشناسی رشته ایه که فقط از دور بدون دردسر و بینقص به نظر میرسه
و از نزدیک،بسیار سخت و دشوار و پیچیده هست
اگه به رشته ی روانشناسی و فکت های اون و اختلالات مختلف علاقه داری،حتما این داستان رو از دست نده..!
https://www.wattpad.com/story/405198101?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85
لی لی به خودم قول دادم که اخرین باری باشه بخوام پیام بدم بهت
میخواستم دیگه بهت فکر نکنم
حتی نمیخواستم دوباره روزی برسه ک اسمت رو تایپ کنم
چون این دل خونِ ازت
چون ایندفعه دیگه نمیخوام درک کنم چرا رفتی ایندفعه دیگه هیچ حقی بهت نمیدم
این دل شکسته ازت لیانا
کاش میشد ازت بپرسم چرا دوباره گذاشتی رفتی فک نمیکردم که قصدش رو داشته باشی
داشتی از کارایی که میخوای انجام بدی میگفتی
تصمیم داشتی سفت و سخت درس خوندن رو شروع کنی و هر روز صب من بهت زنگ بزنم تا بیدار شی برای درس خوندن
چیشد پس؟ چرا انقدر یهو بدون هیچ حرفی؟
اخرین باری که حرف زدیم چهلم مهسا امینی بود دوتامون داشتیم میرفتیم برای اعتراضات گفتی برمیگردی میگی چیشد
وسطاش هم بهم زنگ میزنی چندبار که ی وقت نَمیرم اون وسط
این همه با امید و آرزو حرف زدی
از آیندت با پینار و کارایی که میخواستی بکنی
ولی یهو بعدش نبودی
چیشدی لی لی؟ میخوام بدونم اصلا حالت خوبه؟
@Anemoneshe
قول میدم این اخرین باری باشه که دارم فکر میکنم بهت
نمیتونم ببخشمت:)
بیشترین ضربه رو به من زدی
حتی مطمئنم پینار هم الان با همه چیز کنار اومده
ولی من نمیتونم
چون تو خاص بودی برام
بیشتر از هرکسی
بعد رفتنت طوری شدم که همه چیز منو یادت میندازه انگار شده بودی ی قسمت زندگیم
بهت احتیاج داشتم به بودنت به حرف زدن باهات حتی به گوش دادنه چرتو پرتات
ولی تو دیگه نیستی
فقط زنده باش زن:)
چند وقت دیگه تولدمه
دلم میخواست مث پارسال بهم تبریک میگفتی
ولی خب...