در جهانی که تاج و خون در هم تنیدهاند، ولیعهد انیگمای سلطنت کره سالهاست که در سکوت و سایه، شاهزادهی امگای سرزمین دشمن را زیر نظر دارد. عشقی پنهان، آتشزده به غرور و نفرت. اما این عشق یکطرفه، تلخ و زخمیست؛ چرا که روزی با تحقیر پس زده شده... و ردِ آن لحظه، برای همیشه در حافظهی کیم تهیونگ حک بسته.
اکنون در آستانهی فروپاشی صلح، او بازمیگردد؛ نه تنها به عنوان وارث تاج دشمن، بلکه در لباسی از انتقام و فریب.
در حالیکه هر قدمش را بوی رایحهی جفتش پر کرده، او میان خشمِ کهنه، عطش سلطه، و میلِ سرکوبشدهاش گیر کرده.
⋆༺⚔༻⋆
"تو رفتی و قلبم رو شکستی؛ حالا برگشتی، اما این بار من فرمانروای بازیام... و تو فقط مهرهای."
⋆༺⚔༻⋆
"از تو یه چیز میخوام. تسلیم. تمام وجودت رو به من بده، حتی اگر تمام دنیات رو نابود کنم."
https://www.wattpad.com/story/399512246?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=silvia_wr
معذرت میخوام که اینجا بدوناجازه گفتگویی شروعمیکنم ولی تازه تصمیمگرفتم اولینفیکم رو بنویسم(: زمانزیادی روش گذاشتم و براش واقعا زحمتکشیدم؛ پس خوشحالمیشم اگه با فیکِتناقض همراهبشی.
عشق و آرامشی که بعداز مصیبت و درد وارد زندگی اون میشد، باعث این تناقض شیرین بود!
-تناقض-
اون خونوادهش رو، پدرومادرش رو از دست دادهبود اما حالا خانوادهی جدیدی در انتظارش بود.
بعد این اتفاقات پیشبینی نشده، چهکسی قراربود همسر اون امگایزیبا باشه؟! تهیونگ یا جونگکوک؟!
همهچیز از بعد اونامتحان شروعشد...
https://www.wattpad.com/story/384857859?utm_source=android&utm_medium=ir.eitaa.messenger&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Lemon_JM