شاید برای بهتر شدن فقط باید به نوشتن برگردم؟
البته اینطوری نیست که قبلا فندوم عوض نکرده باشم، داستان مینوشتم قبلا بعد بخاطر واندایرکشن تبدیل شون کردم به فن فیک. بعد از اکسو نوشتم و طولانی تر از همه از بنگتن... اما الان دیگه آرمی نیستم با اینکه هنوز بنگتن رو دوست دارم الان تو فندوم دیگه ای هستم... سردرگمم. دلم نوشتن میخواد اما دست و دلم به نوشتن برای کیپاپ نمیره. کشی اینجا گنشین بازی میکنه؟ اگر فیکشن از گنشین بنویسم میخونید؟
سلام نمیدونم به چه دلیلی آخرین محافظ رو ادامه نمیدی تلاش میکنم درک کنم ولی به هر دلیلی هم که هست لطفاً آخرین محافظ رو ادامه بده آخرین محافظ برای من خیلی خواسته یه داستان تکه خوندنش منو به وجد میاره مطمئنم بقیه افرادی که خوندنش با من هم عقیدن اینکه همچنین داستان فوقالعادهای آپش متوقف شده ناراحت کنندست پس لطفا حتی اگه از آخرین محافظ بدت هم میاد کاملش کن لطفاً
انکار، مرزی میان ترس و پذیرش است؛
میان آنچه قلب میخواهد و عقل رد میکند؛
جایی که حقیقت، پشت سایهای از تردید پنهان میشود و عشق، میان بودن و نبودن سرگردان میماند و عشق آن دو، درست در میان جنگ و عطر باروت و زمانی که مافیای بریتانیا با قدرت و پول، قانون را در دستهای خونین خود میفشرد و عشق پیش پا افتادهترین حقیقت بود، شکل گرفت؛
آن عشق ممنوعه که همچون زخم عمیقی در قلب جهانِ جرم و جنایت، به آرامی خون میچکاند و اثری از خود باقی میگذاشت، در حال ریشه دواندن بود؛
میان دو مردی که به جز انکار حقیقتی مشترک میانشان چیز دیگری را نمیدانستند و از خطوط سرخ مرگ و قانون عبور میکردند.
https://www.wattpad.com/story/275714099?utm_source=ios&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details&wp_uname=jkscorp
سلام اگه یه فیک با وایب آبی و ژانر فانتزی و درام دوست دارید خوشحال میشم نگاهی به فیک دوست من بندازید و یکوچولو حمایت کنید:)
-----
_نگاهم نمیکنی، چشمآبی؟... به جرم کدوم گناهم معبودمو ازم گرفتی؟... این همه مدت ازم فاصله گرفتی و هنوز هم فرقی نکردی... تو فرشتهی من بودی؛ کی وقت کردی قلبتو ازم بگیری؟... شاید من اشتباه میکردم... شاید نباید میذاشتم وارد زندگیم بشی!
_آره! نباید میذاشتی... اومدی که همینو بشنوی؟
_دروغ گفتن هم یاد گرفتی؟
_تو زیادی متوهمی... من حقیقتو گفتم.
_با قلبم زیادی بیرحمی، عزیزکرده! یادت نره امروز چقدر شکستیم... قلب من که تکهتکهست، ولی تو به همین تکههای کوچیکم هم رحم نکردی... برای آخرین لحظه فقط یه چیزو از قلبت میخوام: حرفای امروزتو هیچوقت یادت نره... چون تهیونگی که امروز میره، دیگه برنمیگرده!
https://www.wattpad.com/story/397012397?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=gahanbakhshmona