markvilly
دوست عزیز، همراه همیشگیِ خیالپردازیهای من،
چهار سالِ خیلی درازی بود. نه برای تو که صبورانه منتظر موندی، نه برای من که قلم توی دستم خشک شد… برای هر دوتامون.
راستش رو بخوای، اکانتم یه جایی ته دنیای مجازی گم شده بود. دسترسی نداشتم، رمز یادم نمیومد، تا اینکه بالاخره… بعد از کلی تلاش و حتی ناامید شدنهای زیاد، امروز برگشتم. چهار سال نه برای فرار، که برای درس و دانشگاه و کلی مسئولیتِ دیگه بود. مدرسه تموم شد، دانشگاه تموم شد، و من هنوز بغضِ نصفه موندنِ فیکشنهاتون رو تو دلم داشتم.
میدونم بعضی فیکشنها وسطِ کار موندن. بعضی شخصیتها توی همون صحنه جا خوردن. بعضی دیالوگها هیچوقت تموم نشدن. راستش من اون موقعها یا دسترسی نداشتم یا انرژی و وقتی برای نوشتن باقی نموند.
اما قول میدم، این بار ماجرا فرق میکنه.
الان که برگشتم، نه برای اینکه یه شروع نیمهکاره دیگه بذارم. الان دارم از صفر، از ته خطِ داستانهای قدیمی، همهشون رو کامل مینویسم. یکبهیک. عینِ فیلمنامه. تا وقتی که همشون آماده بشن، چیزی آپلود نمیکنم. چون دیگه نمیخوام کسی وسطِ هیجان جا بمونه.
پس لطفاً بهم فرصت بده. چند هفتهای صبر کن. من توی سکوت دارم کار میکنم که برگردم با یه عالمه پایانِ خوب، با کمال تعجب، با اون بغضی که بالاخره باز بشه.
به امید روزی که توی واتپد، کنارِ هم، ته فیکشن رو ببینیم و با خودمون بگیم: "ارزشِ این چهار سال رو داشت."
با عشق و پشیمونیِ صادقانهات،
نویسندهای که بالاخره برگشت.