mijoo105728

یکسری نویسنده ها هستن که هنوز خبری ازشون نیست و من شدیدا نگرانم  کاش انلاین بشن

jimin0000

Hello! May I translate your novels? I'll make sure to credit you at the beginning of each chapter.
          
          

jimin0000

@ mijoo105728  ok, Thank you.
            😘🤗🌹 
Răspunde

mijoo105728

@jimin0000 hi dear some of my novels are mine and the others are translated by me,i don't have any problem if you want translate my novels
Răspunde

INHELL010

سلام عزيزم خوشحال ميشم همراه هم باشيم❤️
          «چيزى كه بين ما شكل گرفت هيچ شباهتى به عشق نداشت؛
          بيشتر شبيه جنگ بود
          جنگی كه فقط يک طرفش حق فرمان دادن داشت
          وطرف ديگه... حق اطاعت
          هیچ كس نمى تونه جلوى الفايى رو بگيره كه تصميم گرفته فقط تورو بخواد»
          
          https://www.wattpad.com/story/407698740?utm_source=ios&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details&wp_uname=V_JIMIN_KOOK_V

zurva_n

سلام این بوک جدید من اگر دوست داشتی یه نگاهی بهش بنداز پشيمون نمی‌شی. 
          کاپل کوکمین .
          او  یک آلفای سلطنتی بود؛ مغرور، دست‌نیافتنی و وارث امپراتوری ققنوس. کسی که جهان زیر پای اراده‌اش می‌چرخید.
          اما یک شب، در زیرزمینِ نمور یک کلاب تاریک، تمام معادلات بیولوژی به‌هم ریخت.
          به دست ​پسرکی با موهای سپید و رایحه‌ای که بوی آهن و رام سیاه می‌داد، بتا بارمن یا همان انیگما‌ی که وارث تاریکی بود .
          
          https://www.wattpad.com/story/403096640?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create&wp_uname=zurva_n

mijoo105728

@zurva_n سلام عزیززززم از همین الان که فقط خلاصه شو خوندم خوشم اوممد
Răspunde

Min_Army_7

اگه دوست داری یه فیک متفاوت و سلطنتی از کوکوی بخونی حتما یه سر بزن پشیمون نمیشی ⁦(⁠づ⁠ ̄⁠ ⁠³⁠ ̄⁠)⁠づ⁩
          
          Couple:KOOKV _Yoonmin_Namjin_Hyunlix_Minsong
          
          ژانر :Omegaverse_High school_pack_happy end
          
          برشی از داستان :
          گرگ ها به هم نزدیک شدن پوزه هاشون رو به هم مالیدن و بعد به نشونه  ی احترام سرشون رو برای هم خم کردن .
          بعد V,Jkرو از پوست پشت گردنش جوری که زخم نشه به دندون گرفت و جلوی چشم هایی که بعضی با قدردانی،  بعضی با خوشحالی و یه سری هم با نفرت و حسرت نگاهشون میکردن از عمارت بزرگ خاندان کیم خارج شد .
          
          https://www.wattpad.com/story/390010910?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Min_Army_7