mirror_77

سلام عزیزای دل یک دنیا ممنونم از پیام های محبت آمیزتون.
          	آپ داستان ها داخل کانال تلگرام شروع شدن.
          	اسم کانال mirror_77 
          	لینکش رو اینجا نمیشه گذاشت متاسفانه
          	لینک داخل اینستا هست

PedeNanaz

میگن امشب شب آرزوهای مسلمانان است. 
          پس من در این شب برات آرزو دارم ، فراوان. 
          اما.....
          کاش آرزوهایمان آرزو نمانند ❤️
          
          تمناهایمان به گله نرسند ❤️
          
          مرادمان بی حاصل نشود ❤️
          
          و کام بختمان همیشه شیرین ❤️
          
          چو عسل باشد ❤️
          
          عشق برات ، عشق من ❤️
          
          من امشب آرزومند آرزوهایت هستم بهترینم ❤️
          
          در شب آرزوها ❤️
          
          آرزوی من دیدن لبخندت ❤️
          
          آرامش در زندگیت ❤️
          
          و خیر و برکت در کارت است ❤️
          
          این است تمام آرزوی من برای تو ❤️
          
          شادی و حال خوب تو عشقم ❤️

Supernatural313

شیائوژان وجود نداشت.
          
          می‌توانستید تک‌تک واحدهای ساختمانی‌ای را که شیائوژان زمانی در آن‌ها زندگی می‌کرد در بزنید؛
          از همسایه‌ها درباره‌اش بپرسید،
          اما هیچ‌کس نمی‌فهمید دقیقاً درباره‌ی چه کسی حرف می‌زنید.
          
          نمی‌توانستید با هیچ‌کدام از دوستانش تماس بگیرید؛
          چون دوستی نداشت.
          پیدا کردن خانواده‌اش هم تلاشی بیهوده بود؛
          چون خانواده‌ای نداشت.
          
          در واقع، تنها کسی که از وجود شیائوژان خبر داشت…
          خوب—
          خودِ شیائوژان بود.
          
          و اگر راستش را بخواهید،
          بعضی روزها حتی خودش هم به این موضوع اطمینان نداشت.
          
          هیچ‌کس در این سیاره، شیائوژان را نمی‌دید.
          او نامرئی بود.
          سایه‌ای خاموش که بی‌صدا میان آدم‌های عادی حرکت می‌کرد—
          آدم‌هایی که دوست داشتند،
          عشق را تجربه می‌کردند،
          خانواده داشتند.
          
          فکر نکنید هرگز تلاش نکرده بود با کسی ارتباط برقرار کند.
          شیائوژان تلاش کرده بود.
          مشکل این‌جا بود که در این کار… افتضاح بود.
          
          تمام تلاش‌هایش
          به صداها و آواهای ضعیفی ختم می‌شد
          که تقریباً همیشه در گلویش گیر می‌کردند
          و هرگز راهی به بیرون پیدا نمی‌کردند.
          
          اما حتی اگر می‌توانست حرف بزند—
          واقعاً قرار بود چه بگوید؟
           #S_M_H 
          https://www.wattpad.com/story/405304865

Supernatural313

 داستان: «او یک فرشته بود»
          
          ⚠️ هشدار پیش از آغاز
          این داستان فقط یک قصه نیست؛ یک سفر احساسی‌ست.
          دو فصل دارد —
          
          فصل اول پایانِ شادی ندارد.
          فصل اول قرار نیست شما را آرام بگذارد…
          بلکه می‌خواهد قلبتان را بشکند، روحتان را بلرزاند و یادتان بیاورد که از دست دادن، گاهی بخشی از زندگی است.
          
          اما اگر همراه بمانید…
          فصل دوم مثل آخرین نور امید درست همان لحظه‌ای می‌رسد که فکر می‌کنید دیگر تحمل ندارید —
          و پایان خوبش، مرهمی‌ست برای تمام زخم‌های فصل اول.
          
          
           مقدمه فصل اول:
          
          گاهی فرشته‌ها در آسمان نیستند.
          گاهی میان ما قدم می‌زنند…
          در ازدحام خیابان‌ها، پشت سکوت شب‌ها، میان آدم‌هایی که دوست‌شان داریم…
          
          اما ما نمی‌شناسیم‌شان — چون بال ندارند.
          نه هاله‌ای دورشان هست، نه نور از چهره‌شان می‌تابد.
          
          با این‌حال…
          گاهی یک چیز در وجودشان فریاد می‌زند که آن‌ها از جنس این دنیا نیستند:
          
          چشم‌هایی که پاکی‌شان را نمی‌شود پنهان کرد،
          نگاهی که حتی تاریکی را نمی‌ترساند،
          لبخندی که انگار خودش التیام و آرامش است…
          
          همین‌ها کافی‌ست تا بفهمیم…
          او یک فرشته است.
          
          و درست همین‌گونه بود —
          درست او… یک فرشته بود.
          شیائوژان، فرشته‌ی این داستان.
          فرشته‌ای که میان آدم‌ها زندگی می‌کرد…
          و هیچ‌کس نمی‌دانست قرار است سرنوشت چطور بال‌هایش را بشکند.
           #S_M_H
          https://www.wattpad.com/story/404564028

PedeNanaz

گاهی دوستی، خودش یک معجزهٔ بی‌سروصداست؛
          معجزه‌ای که نه آسمان را پاره می‌کند، نه رنگ دنیا را عوض،
          فقط کاری می‌کند نفس کشیدن ساده‌تر شود.
          دوستی یعنی داشتن یک نفر که مطمئنی اگر روزی
          تمامِ دنیا از تو رو برگرداند،
          او حتی اگر نتواند دنیا را برگرداند، حداقل دستت را رها نمی‌کند.❤️
          تو خوش قلب ترین آدم دنیایی، و قطعا خدا خیلی منو دوست داشته که دوستی مثل تو به من داده.
          روز جهانی خوش قلب ها مبارک عزیز دلم
          
          ❤️❤️❤️

PedeNanaz

همیشه غصه ات بر باد، دختر
          دل دریایی ات آزاد، دختر
          الهی مهر تو پاینده باشد
          دلت از نور حق آکنده باشد
          و نقش بیستون پرنشاطت
          پر از اندیشه ی فرهاد،باشد
           دخترصدای خنده‌های تو، زیباترین نغمه‌ای است که تا به حال شنیده‌ام.
          روز دختر بر تو مبارک، ای یگانه‌ی بی‌همتای من!
          ❤️❤️

mirror_77

سلام عزیزای دل یک دنیا ممنونم از پیام های محبت آمیزتون.
          آپ داستان ها داخل کانال تلگرام شروع شدن.
          اسم کانال mirror_77 
          لینکش رو اینجا نمیشه گذاشت متاسفانه
          لینک داخل اینستا هست

mirror_77

سلام عزیزای دل یک دنیا ممنونم از پیام های محبت آمیزتون.
          آپ داستان ها داخل کانال تلگرام شروع شدن.
          اسم کانال mirror_77 
          لینکش رو اینجا نمیشه گذاشت متاسفانه
          لینک داخل اینستا هست.

mirror_77

سلام مجدد به دوستای عزیزم. با گوشی پیام دادم متاسفم نمی تونم کامنت ها رو بخونم چون باید با سیستم وارد بشم. لینک کانال تلگرامم رو داخل بیوی اینستاگرام گذاشتم. اولویتم برای آپ داستان ها، تلگرامه.
          آدرس اینستاگرام داخل بیوی واتپد هست ❤️❤️❤️

mirror_77

سلاااام عزیزای دلم دوزخی تموم شدددد بعد از سه سال و هفت ماه. متن آخر داستان خیلی مهمه.
          خیلی ناراحتمممم سه سال و نیمه با دوزخی زندگی کردممم. 
          برید بخونیدددد

mirror_77

@Mahshid_61 درود و سلام به شما. واقعا حس شیرین و در عین حال غم انگیزیه. ممنونم از همراهیتون❤️❤️❤️
Reply

Mahshid_61

@mirror_77 خدا قوت عزیزم
            از حس شیرین تمام شدن یه پروژه بزرگ لذت ببر و به اینکه داستانت تمام شد فکر‌نکن
            اون توی ذهن تو همیشه و همیشه در حال جریانه
            موفق باشی
Reply

mirror_77

@bella_18shiraz آره عزیزدل بستمش تموم شد. مرسی از خودت که همراهی میکنیییی
Reply