کی فکرشو میکرد منی که تا دیروز دغدغهام بازی کردن و
عید رفتن به خونه ی مادربزرگ و بازی
با بچه های فامیل بود الآن باید برای چیزهایی
مثل دانشگاه و بعد سرکار رفتن و بعد ازدواج
تصمیم بگیرم؟
این بزرگ شدن واقعا چیز ترسناکیه..!
عااا
بابت پیام گذاشتن داخل مسیح بوردتون عذرخواهم3>
اما بوکم داره میمیره و برای مردن حیفه:(
اگه دوست داشتین بخونینش؟
«میتونی اسمش رو بزاری «آخرلزمان زامبی» اما الان که چهار سال گذشته و دنیا برای همیشه خاموشه؟
هنوزم نقطههای نور ریز توی اعماق پیدا میشن.
چهار تا مبارز اصلی ما همین نقطههای چشمکزن نور هستن.
ببینیم تا کی روشن میمونن؟
سونگمین دوست صمیمیاش رو دوست داره، توی دنیایی که نابود شده؟ آره، بیشتر از دوست؟ معلومه.
رابطهی چان و فلیکس قرار هست با ورود عضو جدید پیچیده بشه؟ از هم فاصله بگیرن؟ یا دختر جدیده باعث میشه این دو نفر نزدیک تر بشن؟»
ممنونم3>
https://www.wattpad.com/story/397096395?utm_source=ios&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details&wp_uname=this_is_mingi
کی فکرشو میکرد منی که تا دیروز دغدغهام بازی کردن و
عید رفتن به خونه ی مادربزرگ و بازی
با بچه های فامیل بود الآن باید برای چیزهایی
مثل دانشگاه و بعد سرکار رفتن و بعد ازدواج
تصمیم بگیرم؟
این بزرگ شدن واقعا چیز ترسناکیه..!