mutablu
چطور باید حرف زد؟ چطور کلماتی همسنگِ احساساتتون پیدا میکنید و به زبون میارین؟ من نابلدم... من نابلدترینم. حتی تو شناخت احساسات خودم هم نابلدم. مرز بین خوب و بد رو نمیشناسم و از ترس همین ناآگاهی، هر دو رو پس میزنم. من حتی نمیدونم چطور باید از یک گل مراقبت کرد... حیاطِ خونهم رو دیدی؟ پر شده از گلهای خشکیدهای که گلدونهاشون با خاکستر جگرم پر شده. توی خونهم رو دیدی؟ غبار همون گلدونها روی تموم زندگیم نشسته. قلبم رو دیدی؟ به رنگ پوچیِ سفید و خالی از هر ذره عشق و لبریز از نفرت... نفرت از خودم، نفرت از این خونه، نفرت از این حیاط... یه پوچی خالص! چشمی پشت این شیشهها نمونده، چون تمومِ اون چشمها به دست خودم خشکیدن... سمت این نابلد قدم برندارید... من نابلدیام که هرگز مداوا نخواهد شد.