linettexlin
Link to CommentCode of ConductWattpad Safety Portal
بهتر شد
@nyctophilia84
0
Works
0
Reading Lists
27
Followers
بهتر شد
به به
ممنون بابت فالو زیبااا :)
کوکوی عزیزم سلام ، دلتنگتم خوشگل خانوم ، حالت خوبه ؟ من جدی شرمندم و می دونم که زیادی دیره ولی جدی تا همین امروز واتپدم باز نمی شد ، تولدت مبارک باشه عزیزدلم فکر نکنی یادم رفته هاا ، اصلا اصلا یادم نرفته بود ، تولدت مبارک باشه...*لبخند گرم
@amberyuri سلام عزیزدلم.... پیامتو دیدم جدی خوشحال شدم*لبخند گرم عالی باشی همیشه... ، من بهترم *لبخند معلومه که یادم می مونه ! ی کوکو که بیشتر نداریم!*خنده آروم، بوس بهتتت
پیشاپیش تولدت مبارک باشه فرفری
امیدوارم خاطرات خوشی از سن جدید برات باقی بمونه♡
@Ecliger والا احساس میکنم بعد آزادی ایران اول باید چند ماه برم توی آسایشگاه روانی بعد بیام بیرون زندگی کنم منم خوشحالم سالمی عزیزم
چطوری نیکتو
فرفری چطوره؟
@Eunoia_700 همچنین خداروشکر همیشه سالم باشی منم که هیچ در کسل کننده ترین حالت ممکن دارم زندگی میکنم هوا سرد شده ها
هاپ هاپ
حس میکنم دارن ویکیو ازم میدزدن
ادامهٔ «لبخند خطرناک» – نسخهٔ خیس
بارون این بار نه نمنم… بلکه یکهو سنگین و تند روی سرشون ریخت.
صدای برخورد قطرهها با زمین مثل هزار ضربهٔ ریز بود. خیابون برق میزد؛ چراغها روی آسفالت خیس انعکاس میدادند.
لیو لحظهای مکث کرد، موهاش خیس شد و آب از کنار شقیقهاش پایین رفت.
اَریس، انگار نه انگار، با نگاهش دنبال همون قطرهها میگشت.
«خب…» لیو گفت، نفسش کمی لرز داشت. «هنوز میخوای بازی رو ادامه بدی؟»
اَریس جلو آمد؛ بارون لباسش را چسبانده بود، اما نگاهش گرمتر از تمام این سردیها بود.
«اتفاقاً الان تازه قشنگ شد.»
صدایش زیر باران خفه و جذابتر بود.
«تو وقتی خیس میشی… خطرناکتر بهنظر میرسی.»
لیو لبخندش را پنهان نکرد.
«تو از هر فرصتی برای اذیت کردن استفاده میکنی، نه؟»
اَریس سرش را کمی پایین آورد، انگار میخواست حرفهایش زیر صدای باران گم شود.
«اذیت؟ نه. فقط دارم… نگاه میکنم. تو هم که معلومه مشکل نداری با این نگاه.»
لیو یک قدم عقب رفت، آب از لبهٔ کت خیسش چکه میکرد.
«اگه عقب میرم شاید میخوام ببینم تا کجا میای.»
اَریس بدون مکث همان قدم را برداشت.
«تا هرجا که تو اجازه بدی… یا کمی بیشتر.»
باران شدتش دو برابر شد. موهای لیو روی پیشانیاش چسبید.
نفسهایشان در هم میپیچید اما نه به خاطر گرما—به خاطر آن خطوط خطرناکی که هر دو داشتند روی لبهاش قدم میزدند.
«اَریس…»
صدا آرام، اما پر بود از چالش.
«لیو…»
جواب همآهنگ، کمی پایینتر و زمزمهتر.
چشمهاشان چند ثانیه طولانی گیر کرد، تا اینکه اَریس لبخند کجِ همیشگیاش را زد.
«میدونی… تو باید از بارون فرار میکردی. ولی موندم چون… خوشم میاد اینجوری میبینمت.»
لیو پوزخند زد.
«پس بیا ببین تا کجا میتونی دنبالم کنی.»
و این بار، لیو بود که بین نور نئون و قطرههای بیوقفه، از کنار اَریس رد شد.
نه به قصد فرار—
به قصد کشاندن او به دل باران.
و اَریس هم درست طبق وعدهاش…
دنبالش رفت.
⸻
اگه بخوای، ادامه رو هم توی همین مود خیس، تند، پرتنش، نزدیک ادامه میدم—
فقط بگو: “ادامه بده” یا بگو چه حسی رو بیشتر میخوای.
Both you and this user will be prevented from:
Note:
You will still be able to view each other's stories.
Select Reason:
Duration: 2 days
Reason: