oioiii_honi
و چه بسیار است روبروییهای دردناک والدین با بدن فرزندانشان،
آنجا که قامتِ بلندِ جوانی، در تابوتی کوچک به وسعتِ تمامِ رویاهایمان جا شد.
و چه بسیار پدرانی که دنبال بسیار سپهرانی گشتند،
و چه مادرانی که با دست خالی، خاک را به امیدِ یافتنِ پارهی تنشان بوییدند.
و چه بسیار رهاهایی که در سرآغاز زندگی و عاشق زندگی بودند،
و چه بسیار کودکانِ دو سالهای که پیش از آنکه نامِ خود را بیاموزند، نامشان بر سنگِ سرد حک شد؛
کودکانی که گلوله، لالاییِ نابهنگامشان شد و عروسکهایشان در خون غوطهور ماندند.
و چه بسیار پیامهای آخری که در میانه ماند،
کلماتی که در حافظهی گوشیهای شکسته حبس شدند و هرگز به مقصد نرسیدند.
و چه بسیار دیوارهایی که با قطعِ صدایمان به دورِ این سرزمین کشیدند،
آنجا که جهان را بر ما بستند تا در تاریکیِ مطلق، صدایِ استغاثه را با غرشِ مسلسل خاموش کنند؛
تا کسی نبیند چگونه ستارهها را در روزِ روشن سربریدند.
و چه بسیار جنایتهایی که از خیابان به پناهگاهِ بیمارستانها کشیده شد،
آنجا که تختهای سپید، قتلگاهِ مجروحان گشت و حریمِ درمان، با چکمههای ستم لگدمال شد؛
جایی که حتی برای پیکرهای بیجان هم وثیقههای سنگین خواستند.
و چه بسیار دیکتاتوری که با انگشتانی خونآلود، دو دستی به گریبانِ این خاک چسبیده است،
او که گمان میکند با انباشتنِ پشتههای کشته، پایه کجِ تختش را استوار میسازد؛
غافل از آنکه خون، لغزندهترینِ تکیهگاههاست و تاریخ، بیرحمترینِ قاضیها.
و چه بسیار امیدهایی، چه بسیار انسانهایی...
و چه بسیار خونهایی که از گلویِ عدالت چکید و بر پیشانیِ زمان ماندگار شد