بعضی وقت ها زندگی ی حس جدیدی داره
انگار پیش خودت میگی نه دیگه تمومش سرم اومد
بدتر از این دیگه نداریم
و دقیقا همونجاست که لول جدیدی از اتفاقات تموم نشدنی روی سرت آوار میشه
کاش بیشتر قدر چیزهایی که قبلا داشتم رو میدونستم :)
یک سال گذشت پینو
یک سال و چند روز و من خسته تر از اونم که بخوام دوباره گریه و زاری کنم …
انگار ی بخش از وجودم که مخصوص درک احساسات بوده از بین رفته …
من خسته تر از اونیم که بخوام بپرسم چرا؟
چرا من؟
چرا همیشه من؟
تصمیم گرفتم به جای اینکه وایسم و با حقیقت رو به رو بشم، فرار کنم.
از همه چیز و همه ی آدم ها
دعا کن که همه چیز بهتر بشه پینو :)
دعا کن …