Aurewrite

یونجون برای بار هزارم بومگیوی غم زده ای که کنارش نشسته بود و به ستاره های درخشان خیره شده بود و زانوهاش رو بغل کرده بود رو از نظر گذروند.
          درسته دلیل غمگین بودن و ترس بومگیو کوچولوی کنارش قاتلی ناشناخته بود که درست شب های دوشنبه ی هر هفته یه دانش آموز از دبیرستان دونگچئونشون رو به قتل میرسوند و با ردی از خون کف دست مقتول هارو رو با جمله ی (انسان هایی مثل شما حق زندگی کردن ندارن) تزئین می کرد.
          هیچکس جز خود قاتل عوضیش خبری از دلیل این قتل ها نداشت و ممکن بود هدف بعدی قاتل یکی از همین دونفر یا یکی از بقیه ی دانش آموز ها می بود..... https://www.wattpad.com/story/413260885?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=share_reading&wp_page=reading_part_end&wp_uname=Aurewrite

hwangmarli

بعضی حضورها، شبیه زمزمه‌اند...
          نمی‌فهمی از کِی بودند - فقط ناگهان می‌فهمی که دیگر نیستی، اگر نباشند.
          
          در شوروی یخ‌زده، جایی که حتی دیوارها حافظه دارند و آینه‌ها دروغ می‌گویند، صدایی آرام در شب طنین می‌اندازد.
          چیزی، یا کسی، آمده‌ است.
          نه با صدا، نه با قدم - با نگاهی که پرده از رازها می‌کشد.
          
          او ساکت است. مرموز.
          مثل نقاشی نیمه‌کاره‌ای که هنوز نمی‌داند پایانش چه رنگی‌ست.
          
          و من؟
          در میان تمام دروغ‌ها، فقط کنار او بود که احساس کردم دارم زندگی می‌کنم.
          نه نفس کشیدن، نه گذشتن. زندگی‌کردن.
          
          اما در جهانی که با جنگ دست‌به‌گریبان است،
          جایی برای نجات دل‌ها نمانده.
          و عشق...
          عشق ما، میان شعله و سایه، نفس می‌کشد.
          
          
          خوشحال میشم یه سری هم به فیک من بزنی❤️
          
          https://www.wattpad.com/story/397371701?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=hwangmarli

inthenameeofaurora

جیسونگ پسری ساده و معصوم بود، ولی پشت لبخند ملایمش یه راز تاریک پنهون بود. چیزی که مینهو خیلی دیر فهمید... و وقتی فهمید، وارد جهنمی شد که جیسونگ با دست های خودش ساخته بود.
          
          -"من اون فرشته‌ای نیستم که تو تو خیال‌هات ساختی، لی مینهو... من زهر می‌ریزم تو جامی که با لبخند بهت تعارف می‌کنم. دنیامون پر شده از درد و وسواس، جایی که تنها راه زندگی کنار من، قدم زدن تو سقوطه.
          حالا بگو، می‌تونی این شیطان رو دوست داشته باشی؟ یا اینکه این عشق لعنتی، آخرش ما رو نابود می‌کنه؟"
          
          اگه دنبال فیکشن مینسونگ هستی که با لطافت شروع می‌شه ولی آروم‌آروم کشیده می‌شی به دنیای تاریکی که از اعتماد، کنترل می‌سازه و از عشق، وسواس، پیشنهاد میدم موگه رو بخونی:)
          خوشحال میشم به جمع برف کوچولوهای من بپیوندی♡
          https://www.wattpad.com/story/397971590?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Theaurrora