**لیوان ها رو روی سینی میچیدم که اون هم وارد آشپزخونه شد.
با تعجب گفتم: «چرا اومدی اینجا؟»
مکثی کرد و گفت: «آب...»
لیوانی برداشتم و از پارچ داخل یخچال واسش جا کردم.
نگاهی به پشت سرش انداخت... برگشتم تا لیوان رو دستش بدم که یهویی گونه ام رو بوسید.
با وحشت هولش دادم عقب و با حرص از لای دندونام گفتم: «چیکار میکنیییی! بابام ببینه میکشتت!»
ریز خندید و لیوان رو از دستم گرفت و سر کشید و بیخیال گفت: «حالا که ندید!»
چشم غره رفتم و گفتم: «اگه می دید چی؟»
با حالت گریه گفتم: «تو رو خداا! جایی که بابام هست، به من نزدیک نشو! لطفاااا!»
موذیانه خندید و گفت: «باشه عزیزم، حرص نخور!»**
سلام عزیزم (◍•ᴗ•◍)
این یه تیکه از رمان عاشقانه ایه که دارم هرشب آپش میکنم...
و خوشحال میشم تو یکی از ریدر هاش باشی ☘️
https://www.wattpad.com/story/242360527
گاهی وقت ها دوست داری کنار یکی بمانی و زندگی کنی..
یکی که دوستش داری..یکی که دوستت دارد..
از آن زندگی هایی میگویم که دیگران برایتان آرزو میکنند در کنار هم پیر شوید و شما هم در کنار هم پیر میشوید.
اما کنار یکی ایستادن و باهم پیر شدن و کنار ایستادن و پیر شدن در مقابل چیزهایی که میبینید فرق دارد..
گاهی وقت ها کوه به کوه که نه ، آدم به آدم هم نمیرسد..
سلام دوست عزیزم!
ببخشید که بدون اجازه اومدم داخل مسیج بوردت.
یه داستانی نوشتم که خوشحال میشم بخونی.
واقعا امیدوارم خوشت بیاد و به خوندنش ادامه بدی.
موفق باشی❤
https://www.wattpad.com/story/254947808
Ignore User
Both you and this user will be prevented from:
Messaging each other
Commenting on each other's stories
Dedicating stories to each other
Following and tagging each other
Note: You will still be able to view each other's stories.