sam_hanoul

سلام بروبکس!!!
          	احوالتون چطور مطوره؟ 
          	بیاید یکم از حال و روزتون بگید و از خودتون باخبر کنید من رو که خیلی صواب داره. :)))

strangerin_life

وقتی سرعت تنها چیزی نیست که برای برنده شدن لازمه، وارد شدن به دنیای Black Dragons می‌تونه خطرناک‌تر از چیزی باشه که فکر می‌کنی.
          
          ده نفر، یک تیم، و بازی‌ای که هیچ‌کس نمی‌دونه آخرش قراره چه چیزی ازشون بگیره.
          https://www.wattpad.com/story/415035008?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=strangerin_life
          خوشحال میشم یه سر به داستان من بزنی 🤍

soul0_0written

 فکر می‌کنی اگر جای رین بودی، به کسی که یه روز زخمیش کردی اعتماد می‌کردی؟
          رین سال‌هاست در دنیایی زندگی می‌کنه که توش اعتماد، فقط یه نقطه‌ضعفه.
          اون برای زنده موندن آموزش دیده؛ برای کشتن، دروغ گفتن و پنهان کردن رازهایی که حتی نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیش ازشون خبر ندارن.
          تا اینکه ارتقای جایگاهش باعث میشه که چارچوب نسبتا امنی که ساخته بود سقوط کنه
          و یک نفر وارد زندگیش میشه که شاید خطرناک‌ترین دشمنش باشه؛
          یا تنها کسی که می‌تونه حقیقت رو از زیر تمام اون دروغ‌ها بیرون بکشه.
          جئون جونگ کوک!
          مردی که خودش هم درگیر گذشته تلخیه که هنوزم که هنوزه درموردش کابوس میبینه.
          
          اینجا هیچ‌کس بی‌گناه نیست.
          هیچ رابطه‌ای امن نیست.
          و بعضی رازها وقتی فاش بشن، دیگه فقط یک نفر رو نابود نمی‌کنن.
          «اشک‌های خونین» 
          
          https://www.wattpad.com/story/414823310?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=soul0_0written
          
          سلام زیبا امیدارم در حد نگاه بهش فرصت بدی و اگه خوشت اومد بمونی:)))

FK_Spoiler

وردها پیچیدند.
          نگاه ناامید تهیونگ، دخترک را در بر گرفت.
          "متأسفم... چاره‌ای نداشتم."
          "همیشه چاره داشتی؛ فقط منو انتخاب نکردی"
          آسمان به رنگ  خون شد و چیزی طلب شد... چیزی که وجود نداشت.
          بخشش؛ برای خنجری که از پشت به عشقش زده بود!
          
          Another Blade | خون‌آشامی | فانتزی | رمزآلود | عاشقانه 
          ↝Boy × Girl 
          
          https://www.wattpad.com/story/319598437?utm_source=ios&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details&wp_uname=FK_Spoiler

moonriver85

این داستان را که بخوانی، قدر سلامتی‌ات را می‌دانی
          و می‌فهمی چه نعمت بزرگی را، ناآگاهانه، در اختیار داری…
          هه‌ری دختری‌ست که پشت شیشه‌های بیمارستان زندانی شده.
          از کودکی تا نوجوانی، زندگی‌اش در راهروهای سفید و اتاق‌های سرد گذشته؛
          جایی که در آن بزرگ شده و هم‌زمان با بیماری‌اش جنگیده است.
          او مبتلا به فیبروز کیستیک است؛
          بیماری ژنتیکیِ شدیدِ تنفسی که از کودکی آغاز می‌شود
          و نفس کشیدن را به نبردی هرروزه تبدیل می‌کند.
          هر روز، نیمه‌جان روی تخت دراز می‌کشد؛
          سرم در دست،
          و سهمش از زندگی فقط تماشای بیرون از پشت پنجره‌هاست.
          هه‌ری به هم‌سن‌وسال‌هایش حسادت می‌کند،
          به مردمی که آن‌سوی شیشه‌ها
          زندگی عادی و نرمالی دارند؛
          همان چیزی که او هرگز نداشته
          و هر روز آرزویش را کرده است.
          هر صبح که بیدار می‌شود،
          به خودش قول می‌دهد این‌بار درمان را جدی‌تر بگیرد،
          قوی‌تر باشد
          و از این بیمارستان لعنتی رها شود.
          اما آیا…
          روز آزادی،
          واقعاً قرار است از راه برسد؟
          https://www.wattpad.com/story/405620402?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85