فکر میکنی اگر جای رین بودی، به کسی که یه روز زخمیش کردی اعتماد میکردی؟
رین سالهاست در دنیایی زندگی میکنه که توش اعتماد، فقط یه نقطهضعفه.
اون برای زنده موندن آموزش دیده؛ برای کشتن، دروغ گفتن و پنهان کردن رازهایی که حتی نزدیکترین آدمهای زندگیش ازشون خبر ندارن.
تا اینکه ارتقای جایگاهش باعث میشه که چارچوب نسبتا امنی که ساخته بود سقوط کنه
و یک نفر وارد زندگیش میشه که شاید خطرناکترین دشمنش باشه؛
یا تنها کسی که میتونه حقیقت رو از زیر تمام اون دروغها بیرون بکشه.
جئون جونگ کوک!
مردی که خودش هم درگیر گذشته تلخیه که هنوزم که هنوزه درموردش کابوس میبینه.
اینجا هیچکس بیگناه نیست.
هیچ رابطهای امن نیست.
و بعضی رازها وقتی فاش بشن، دیگه فقط یک نفر رو نابود نمیکنن.
«اشکهای خونین»
https://www.wattpad.com/story/414823310?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=soul0_0written
سلام زیبا امیدارم در حد نگاه بهش فرصت بدی و اگه خوشت اومد بمونی:)))
این داستان را که بخوانی، قدر سلامتیات را میدانی
و میفهمی چه نعمت بزرگی را، ناآگاهانه، در اختیار داری…
ههری دختریست که پشت شیشههای بیمارستان زندانی شده.
از کودکی تا نوجوانی، زندگیاش در راهروهای سفید و اتاقهای سرد گذشته؛
جایی که در آن بزرگ شده و همزمان با بیماریاش جنگیده است.
او مبتلا به فیبروز کیستیک است؛
بیماری ژنتیکیِ شدیدِ تنفسی که از کودکی آغاز میشود
و نفس کشیدن را به نبردی هرروزه تبدیل میکند.
هر روز، نیمهجان روی تخت دراز میکشد؛
سرم در دست،
و سهمش از زندگی فقط تماشای بیرون از پشت پنجرههاست.
ههری به همسنوسالهایش حسادت میکند،
به مردمی که آنسوی شیشهها
زندگی عادی و نرمالی دارند؛
همان چیزی که او هرگز نداشته
و هر روز آرزویش را کرده است.
هر صبح که بیدار میشود،
به خودش قول میدهد اینبار درمان را جدیتر بگیرد،
قویتر باشد
و از این بیمارستان لعنتی رها شود.
اما آیا…
روز آزادی،
واقعاً قرار است از راه برسد؟
https://www.wattpad.com/story/405620402?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85