Daftar untuk menyertai komuniti bercerita terbesar
atau
سلام.لازم دونستم موضوعی رو بگم.من عزادارم.رخت سیاه خواهر و برادرهام تنمه.نمیتونم به چیزی غیر از خنده خشک شده روی لبشون فکر کنم.نه تنها من بلکه همه دست و دلشون به غذا خوردن نمیره چه برسه به نوشتن که...Lihat semua Perbualan
Cerita oleh 𝐒𝐞𝐞𝐤𝐞𝐫
- 1 Cerita Diterbitkan
Jung (정)
9.7K
2.4K
34
"_ میدونی پسرجون...هرکسی یه جوری میبوسه.یکی میبوسه که بوی وجودش رو نفس بکشه.یکی میبوسه که از بودنش...