از پلیدیهای استبداد، یکی هم این است که شریف زیستن را مدام دشوارتر میکند.
نه با یک ضربهی ناگهانی، نه با یک فرمان صریح؛
بلکه با هزار خراش کوچک، با هزار انتخاب روزمره، با هزار موقعیتی که آدم را آرامآرام از خودش جدا میکند.
استبداد همیشه با زندان شروع نمیشود؛
گاهی با یک فرم اداری شروع میشود،
با یک سکوت اجباری،
با یک «بهتر است چیزی نگویی»،
با یک لبخند ساختگی در برابر دروغی که میدانی دروغ است.
کار استبداد این نیست که فقط آزادی را بگیرد؛
کارش این است که معیار شرافت را جابهجا کند.
آنقدر شرایط را تنگ میکند که انسان برای زنده ماندن، برای امنیت خانوادهاش، برای یک لقمه نان بیدردسر، مجبور شود کمی کوتاه بیاید.
و این «کمی»ها، وقتی تکرار میشوند، به یک شکاف بزرگ در شخصیت تبدیل میشوند.
استبداد هر روز آدمهای بیشتری را مجبور به انتخاب بین «شرافت» و «آسایش» میکند.
بین اینکه حقیقت را بگویند و هزینه بدهند،
یا سکوت کنند و آرام بمانند.
بین اینکه در برابر بیعدالتی بایستند،
یا چشم ببندند و زندگی خودشان را نجات دهند.
تراژدی ماجرا اینجاست که این انتخاب، همیشه قهرمانانه و باشکوه نیست.
هیچ موسیقی حماسیای پخش نمیشود.
هیچ پرچمی در باد نمیلرزد.
فقط یک انسان تنهاست با اضطرابی در سینهاش، با حساب و کتابهای ذهنی، با ترسی که واقعی است، با خطری که واقعی است.
استبداد آدمها را فاسد نمیکند چون ذاتاً بدند؛
آنها را فرسوده میکند.
فرسودگی، خطرناکتر از ترس است.
آدم خسته، بیشتر از آدم ترسیده، کوتاه میآید.
و همینجاست که شریف زیستن تبدیل میشود به یک امتیاز؛ چیزی که فقط عدهای توان پرداخت هزینهاش را دارند.
در حالی که در یک جامعهی سالم، شرافت باید سادهترین انتخاب باشد، نه پرهزینهترین.
بدترین پلیدی استبداد شاید همین باشد:
اینکه انسان خوب بودن را تبدیل میکند به یک مبارزه دائمی.
و وقتی خوب بودن، تبدیل به مبارزه شود، بسیاری ترجیح میدهند که فقط زنده بمانند.
_ساقی (سلین).
نوزدهم و هجدهم دی...
دو تاریخ ساده در تقویم نیستند؛
دو زخمِ بازند بر تنِ زمستان،
دو شعلهاند که در دلِ سردترین روزهای سال، که هنوز روشن ماندهاند.
جاویدنامان این روزها،
آنها که نامشان دیگر فقط یک اسم نیست،
که به «یاد» بدل شدهاند…
به «راه» بدل شدهاند…
به نَفَسی که در سینهی این خاک رفت و اما هنوز صدایش خاموش نشده است.
در آن روز ها،
زمین شاهد ایستادگی بود،
آسمان شاهد پرواز.
قدمهایی که بر آسفالت خیابانها طنین انداخت،
فریادهایی که از حنجرههای زخمی گذشت،
و دلهایی که برای آزادی تپیدند،
همه در حافظهی این سرزمین حک شدهاند.
جاویدنامان...
شما فقط خاطره نیستید.
شما چراغید در دستِ نسلهایی که میآیند.
شما نامهایی هستید که هر بار زمستان برمیگردد،
گرمتر از هر آتشی در دلها شعله میکشید.
ما به احترام شما میایستیم،
با سکوتی که از هزار فریاد رساتر است.
با اشکی که از هزار واژه صادقتر است.
با عهدی نانوشته که راهتان را فراموش نکنیم.
روحتان آرام،
یادتان جاودان،
و نامتان بر پیشانی تاریخ این خاک،
همیشه روشن.