selin_witch

اذان صبح روزی قرار بود نوید آغاز باشد؛
          	اما انگار سال‌هاست برای این سرزمین، بیشتر شبیه صدای پایان است.
          	
          	پایان نفس.
          	پایان انتظار.
          	پایان مادری که تا آخرین لحظه چشم به در دوخته بود.
          	
          	عجیب است...
          	در خیلی از جای دنیا، مردم با صدای اذان از خواب بیدار می‌شوند تا زندگی را شروع کنند؛
          	اما اینجا، گاهی مردم از همان صدا می‌ترسند.
          	از خبری که ممکن است چند دقیقه بعد، مثل خنجر، روی جان یک ملت فرود بیاید.
          	
          	صبح هنوز کامل نشده، خورشید هنوز از پشت کوه بالا نیامده، اما دل هزاران نفر، انگار یک‌جا فرو می‌ریزد.
          	
          	این ترس، فقط ترس یک خانواده نیست.
          	ترس ملتی‌ست که یاد گرفته‌اند هر سحر، نگران کم شدن یک نام دیگر باشد.
          	ترس مردمی‌ست که سال‌هاست بین امید و خبرهای تلخ، معلق مانده‌اند.
          	
          	بدترین درد این نیست که طناب، نفسی را متوقف می‌کند.
          	بدترین درد این است که بعد از هر صبح، مردم مجبورند دوباره سر کار بروند، دوباره لبخند بزنند، دوباره وانمود کنند زندگی عادی‌ست...
          	در حالی که یک گوشه از این خاک، مادری دیگر توان شنیدن صدای اذان را ندارد.
          	
          	و چه غم‌انگیز است سرزمینی که سحرهایش،
          	به‌جای بوی نان تازه،
          	بوی اضطراب می‌دهد.
          	
          	سرزمینی که مردمش،
          	هر بار صدای آغاز روز را می‌شنوند،
          	بی‌اختیار دعا می‌کنند امروز، صبحِ خاموش شدن نام دیگری نباشد.
          	
          	کاش روزی برسد که صدای اذان صبح دیگر شنیده نشود و صدای هر موذن، دیگر ناقوس مرگ جوانی نباشد!
          	
          	_ساقی (سلین)
          	
          	برای...
          	
          	جاوید نام ابوالفضل‌ ابراهیمی 
          	جاوید نام علی‌ دشتی  
          	جاوید نام امیر‌حسین‌ ملکی 
          	جاوید نام قائم‌ حسینی 
          	جاوید نام گل‌محمد‌ محمدی
          	جاوید نام علیرضا‌ رئیسی 
          	جاوید نام علیرضا‌ سپاهی 
          	جاوید نام شروین‌ باقریان 
          	
          	و هزاران جاوید نام دیگر....
          	

selin_witch

@Wfictionbb شبی نیست که اشک نریزم:)
Reply

selin_witch

اذان صبح روزی قرار بود نوید آغاز باشد؛
          اما انگار سال‌هاست برای این سرزمین، بیشتر شبیه صدای پایان است.
          
          پایان نفس.
          پایان انتظار.
          پایان مادری که تا آخرین لحظه چشم به در دوخته بود.
          
          عجیب است...
          در خیلی از جای دنیا، مردم با صدای اذان از خواب بیدار می‌شوند تا زندگی را شروع کنند؛
          اما اینجا، گاهی مردم از همان صدا می‌ترسند.
          از خبری که ممکن است چند دقیقه بعد، مثل خنجر، روی جان یک ملت فرود بیاید.
          
          صبح هنوز کامل نشده، خورشید هنوز از پشت کوه بالا نیامده، اما دل هزاران نفر، انگار یک‌جا فرو می‌ریزد.
          
          این ترس، فقط ترس یک خانواده نیست.
          ترس ملتی‌ست که یاد گرفته‌اند هر سحر، نگران کم شدن یک نام دیگر باشد.
          ترس مردمی‌ست که سال‌هاست بین امید و خبرهای تلخ، معلق مانده‌اند.
          
          بدترین درد این نیست که طناب، نفسی را متوقف می‌کند.
          بدترین درد این است که بعد از هر صبح، مردم مجبورند دوباره سر کار بروند، دوباره لبخند بزنند، دوباره وانمود کنند زندگی عادی‌ست...
          در حالی که یک گوشه از این خاک، مادری دیگر توان شنیدن صدای اذان را ندارد.
          
          و چه غم‌انگیز است سرزمینی که سحرهایش،
          به‌جای بوی نان تازه،
          بوی اضطراب می‌دهد.
          
          سرزمینی که مردمش،
          هر بار صدای آغاز روز را می‌شنوند،
          بی‌اختیار دعا می‌کنند امروز، صبحِ خاموش شدن نام دیگری نباشد.
          
          کاش روزی برسد که صدای اذان صبح دیگر شنیده نشود و صدای هر موذن، دیگر ناقوس مرگ جوانی نباشد!
          
          _ساقی (سلین)
          
          برای...
          
          جاوید نام ابوالفضل‌ ابراهیمی 
          جاوید نام علی‌ دشتی  
          جاوید نام امیر‌حسین‌ ملکی 
          جاوید نام قائم‌ حسینی 
          جاوید نام گل‌محمد‌ محمدی
          جاوید نام علیرضا‌ رئیسی 
          جاوید نام علیرضا‌ سپاهی 
          جاوید نام شروین‌ باقریان 
          
          و هزاران جاوید نام دیگر....
          

selin_witch

@Wfictionbb شبی نیست که اشک نریزم:)
Reply

selin_witch

چقدر اینجا سوت و کوره:)))

selin_witch

@Rojin2285  نت یاری کنه چند ساعت دیگه ویرایش میکنم میزارم 
Reply

selin_witch

بچه ها زنده‌این؟

selin_witch

@Wfictionbb شکر خداااا امیدوارم همگی سالم و سلامت باشید
Reply

Wfictionbb

@selin_witch فعلا اره سیسی:) 
Reply

selin_witch

@selin_witch عه یه موجود زندههه خوشحالم سالمییی
Reply

selin_witch

از پلیدی‌های استبداد، یکی هم این است که شریف زیستن را مدام دشوارتر می‌کند.
          نه با یک ضربه‌ی ناگهانی، نه با یک فرمان صریح؛
          
          بلکه با هزار خراش کوچک، با هزار انتخاب روزمره، با هزار موقعیتی که آدم را آرام‌آرام از خودش جدا می‌کند.
          استبداد همیشه با زندان شروع نمی‌شود؛
          گاهی با یک فرم اداری شروع می‌شود،
          با یک سکوت اجباری،
          با یک «بهتر است چیزی نگویی»،
          با یک لبخند ساختگی در برابر دروغی که می‌دانی دروغ است.
          کار استبداد این نیست که فقط آزادی را بگیرد؛
          کارش این است که معیار شرافت را جابه‌جا کند.
          
          آن‌قدر شرایط را تنگ می‌کند که انسان برای زنده ماندن، برای امنیت خانواده‌اش، برای یک لقمه نان بی‌دردسر، مجبور شود کمی کوتاه بیاید.
          و این «کمی»‌ها، وقتی تکرار می‌شوند، به یک شکاف بزرگ در شخصیت تبدیل می‌شوند.
          استبداد هر روز آدم‌های بیشتری را مجبور به انتخاب بین «شرافت» و «آسایش» می‌کند.
          بین اینکه حقیقت را بگویند و هزینه بدهند،
          یا سکوت کنند و آرام بمانند.
          بین اینکه در برابر بی‌عدالتی بایستند،
          یا چشم ببندند و زندگی خودشان را نجات دهند.
          
          تراژدی ماجرا اینجاست که این انتخاب، همیشه قهرمانانه و باشکوه نیست.
          هیچ موسیقی حماسی‌ای پخش نمی‌شود.
          هیچ پرچمی در باد نمی‌لرزد.
          فقط یک انسان تنهاست با اضطرابی در سینه‌اش، با حساب و کتاب‌های ذهنی، با ترسی که واقعی است، با خطری که واقعی است.
          
          استبداد آدم‌ها را فاسد نمی‌کند چون ذاتاً بدند؛
          
          آن‌ها را فرسوده می‌کند.
          فرسودگی، خطرناک‌تر از ترس است.
          آدم خسته، بیشتر از آدم ترسیده، کوتاه می‌آید.
          
          و همین‌جاست که شریف زیستن تبدیل می‌شود به یک امتیاز؛ چیزی که فقط عده‌ای توان پرداخت هزینه‌اش را دارند.
          
          در حالی که در یک جامعه‌ی سالم، شرافت باید ساده‌ترین انتخاب باشد، نه پرهزینه‌ترین.
          بدترین پلیدی استبداد شاید همین باشد:
          اینکه انسان خوب بودن را تبدیل می‌کند به یک مبارزه دائمی.
          و وقتی خوب بودن، تبدیل به مبارزه شود، بسیاری ترجیح می‌دهند که فقط زنده بمانند.
          
          
          _ساقی (سلین).

selin_witch

نوزدهم و هجدهم دی...
          دو تاریخ ساده در تقویم نیستند؛
          دو زخمِ بازند بر تنِ زمستان،
          دو شعله‌اند که در دلِ سردترین روزهای سال، که هنوز روشن مانده‌اند.
          
          جاویدنامان این روزها،
          آن‌ها که نام‌شان دیگر فقط یک اسم نیست،
          که به «یاد» بدل شده‌اند…
          به «راه» بدل شده‌اند…
          به نَفَسی که در سینه‌ی این خاک رفت و اما هنوز صدایش خاموش نشده است.
          
          در آن روز ها،
          زمین شاهد ایستادگی بود،
          آسمان شاهد پرواز.
          قدم‌هایی که بر آسفالت خیابان‌ها طنین انداخت،
          فریادهایی که از حنجره‌های زخمی گذشت،
          و دل‌هایی که برای آزادی تپیدند،
          همه در حافظه‌ی این سرزمین حک شده‌اند.
          
          جاویدنامان...
          شما فقط خاطره نیستید.
          شما چراغید در دستِ نسل‌هایی که می‌آیند.
          شما نام‌هایی هستید که هر بار زمستان برمی‌گردد،
          گرم‌تر از هر آتشی در دل‌ها شعله می‌کشید.
          
          ما به احترام شما می‌ایستیم،
          با سکوتی که از هزار فریاد رساتر است.
          با اشکی که از هزار واژه صادق‌تر است.
          با عهدی نانوشته که راهتان را فراموش نکنیم.
          
          روحتان آرام،
          یادتان جاودان،
          و نامتان بر پیشانی تاریخ این خاک،
          همیشه روشن.