sheisjustachild

خام مباش و مخور نان حرام از تفنگ

sheisjustachild

از گور برمی‌خیزیم و به سوی نور می‌رویم ولیکن در میان راه نور را در گور می‌بینیم؛ تاریکی درود و فقدان اشک بدرود! من نسیمی خفته در گورم بیدارم مکن خفتم مده بر بلندای جهان چیزی جز سایه نیست و بر گور من چیزی جز تاریکی اما درونش..درون آن گور کوچکم چیزی خفته است که قلب نامیده می‌شود مثالی که نفسم را به من داده دوباره آن را ز من می‌گیرد و من خفته در گورم خفته در طلوعی سیاه و بی‌نورم من مثال فقدان صبحی پر نورم گر دهد آفتاب ز شرقش درود من درود را دهم ز شرقش غروب گرت خفته باشی گرت اسب سوار گرت مرده باشی گرت جاودان تفاوت نکن همه‌ی ما روزگاری به مشرق غروب خواهیم‌ کرد