taenes_

سلام به همگی! چه کسایی که تازه به جمعمون پیوستن چه کسایی که خیلی وقته افتخار بودنشون اینجا رو داشتم.
          	خب نمیدونم از کجا شروع کنم، خیییلی زمان از وقتی که اینجا پارت جدید آپلود کردم میگذره، تمام این مدت پیام ها و کامنت هاتون رو میخوندم اما واقعا در توانم نبود که پارت جدید بنویسم.
          	فقط خواستم بدونید که من حواسم بهتون هست و میدونم خواهان پارت جدید از فیکشن ها هستید.
          	درحال حاضر از اونجایی که تقریبا ۳ ساله از فیکشن هام دورم باید بشینم از اول بخونمشون چون حتی نویسنده هم روند داستان رو فراموش میکنه (متاسفانه!) و برای اینکه بتونم دوباره براتون بنویسم باید فعلا زمانی رو برای دوباره وارد داستان شدن بکنم...پس زیادیه اگه ازتون بخوام یکم دیگه هم صبر کنید تا سایه سفیدتوم بتونه برگرده؟ (:
          	میدونید که خیلی دوستتون دارم و از ته قلبم بابت این حجم از محبت و توجهتون به فیکشن ها ممنونم*_* 
          	
          	مواظب خودتون باشید(خیییییلی بیشتر از قبل)
          	-سایه سفید

Parpar228

@taenes_ سلام عزیزم.
          	  خیلی خوشحالم که حالت خوبه و تا ابد برات صبر میکنم.
Balas

Lunamioay

@taenes_  ای زیبا. رو برگرد
Balas

RiHAnnA_FaReN

@taenes_ تا ابد میتونم برای قلمت صبر کنم 
Balas

taenes_

سلام به همگی! چه کسایی که تازه به جمعمون پیوستن چه کسایی که خیلی وقته افتخار بودنشون اینجا رو داشتم.
          خب نمیدونم از کجا شروع کنم، خیییلی زمان از وقتی که اینجا پارت جدید آپلود کردم میگذره، تمام این مدت پیام ها و کامنت هاتون رو میخوندم اما واقعا در توانم نبود که پارت جدید بنویسم.
          فقط خواستم بدونید که من حواسم بهتون هست و میدونم خواهان پارت جدید از فیکشن ها هستید.
          درحال حاضر از اونجایی که تقریبا ۳ ساله از فیکشن هام دورم باید بشینم از اول بخونمشون چون حتی نویسنده هم روند داستان رو فراموش میکنه (متاسفانه!) و برای اینکه بتونم دوباره براتون بنویسم باید فعلا زمانی رو برای دوباره وارد داستان شدن بکنم...پس زیادیه اگه ازتون بخوام یکم دیگه هم صبر کنید تا سایه سفیدتوم بتونه برگرده؟ (:
          میدونید که خیلی دوستتون دارم و از ته قلبم بابت این حجم از محبت و توجهتون به فیکشن ها ممنونم*_* 
          
          مواظب خودتون باشید(خیییییلی بیشتر از قبل)
          -سایه سفید

Parpar228

@taenes_ سلام عزیزم.
            خیلی خوشحالم که حالت خوبه و تا ابد برات صبر میکنم.
Balas

Lunamioay

@taenes_  ای زیبا. رو برگرد
Balas

RiHAnnA_FaReN

@taenes_ تا ابد میتونم برای قلمت صبر کنم 
Balas

moonriver85

این داستان را که بخوانی، قدر سلامتی‌ات را می‌دانی
          و می‌فهمی چه نعمت بزرگی را، ناآگاهانه، در اختیار داری…
          هه‌ری دختری‌ست که پشت شیشه‌های بیمارستان زندانی شده.
          از کودکی تا نوجوانی، زندگی‌اش در راهروهای سفید و اتاق‌های سرد گذشته؛
          جایی که در آن بزرگ شده و هم‌زمان با بیماری‌اش جنگیده است.
          او مبتلا به فیبروز کیستیک است؛
          بیماری ژنتیکیِ شدیدِ تنفسی که از کودکی آغاز می‌شود
          و نفس کشیدن را به نبردی هرروزه تبدیل می‌کند.
          هر روز، نیمه‌جان روی تخت دراز می‌کشد؛
          سرم در دست،
          و سهمش از زندگی فقط تماشای بیرون از پشت پنجره‌هاست.
          هه‌ری به هم‌سن‌وسال‌هایش حسادت می‌کند،
          به مردمی که آن‌سوی شیشه‌ها
          زندگی عادی و نرمالی دارند؛
          همان چیزی که او هرگز نداشته
          و هر روز آرزویش را کرده است.
          هر صبح که بیدار می‌شود،
          به خودش قول می‌دهد این‌بار درمان را جدی‌تر بگیرد،
          قوی‌تر باشد
          و از این بیمارستان لعنتی رها شود.
          اما آیا…
          روز آزادی،
          واقعاً قرار است از راه برسد؟
          https://www.wattpad.com/story/405620402?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

moonriver85

یه مسافرتِ کوتاه،در حدِ یه تعطیلات تابستونی...
          میتونه زندگیتو به کل تغییر بده..!
          تابستونی که قرار بود بهترین و خاطره انگیز باشه برای همه...
          اما فقط یادآور تلخی‌ها و تاریکی‌ها میشه...
          دختری کنجکاو‌ و ماجراجو که به یه سفرِ کوتاه می‌ره به مکانی مرموز و رازآلود...
          اما اونجا متوجه تاریکی‌ها و رازهای پنهانی میشه که دیدشو نسبت به همه‌چیز عوض میکنه...
          و هیچوقت نمیتونه به زندگی سابقش برگرده و ازش آدم دیگه‌ای می‌سازه...
          یه قصر متروکه‌ی ویکتوریایی که در عمق خودش رازها،کینه‌ها،خیانت‌های زیادی جای داده...
          و‌ داستان های زیادی برای تعریف کردن داره...
          خاندانی اشرافی و نجیب که نیمی گرگینه و نیمی خون‌آشام بودند...
          و یه زندگی غرق در راز و تاریکی داشتند اما فقط یک نفر می‌تونست پرده از این رازها بکشه...
          و او‌ کسی نبود جز لوسی...!
          https://www.wattpad.com/story/405499548?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

moonriver85

گاهی اوقات توی زندگی شرایطی به وجود میاد که ما فکرشو نمی‌کنیم..
          اونقدر غیرقابل پیش بینی ان که شوکه‌امون میکنه..
          گاهی زندگی مثل عسل شیرینه جوری که عاشقش میشی 
          گاهی هم عین قهوه تلخ میشه،آدمیزاد حتی روحشم خبردار نیست که قراره تو زندگیش چه اتفاقاتی رخ بده..
          تا وقتی خوش و خوشحالی که از چیزایی که قراره رخ بده بی‌خبری و دغدغه ای نداری
          هرچیزی خوب یا بد پیش میاد،میگن همش برای تقدیر و سرنوشتته..
          اسمشو "سرنوشت" میذارن اما گاهی آرزو میکنم کاش میشد این سرنوشتو تغییر داد..
          تا جایی که خودت توش نقش داری و توش دخیلی
          و نصف دیگه‌ی‌ اونو باقی افراد دخیل هستند که توی زندگیت هستن یا در آینده قراره به زندگیت بیان
          اما عشق همه چیزو تغییر میده،گاهی همه چیزو از نو میسازه..گاهی اوقات هم همه چیزو خراب می‌کنه!
          -بانو چان
          https://www.wattpad.com/story/404875680?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

yasamis1920

سلام اگه یه فیک با وایب آبی و ژانر فانتزی و درام دوست دارید خوشحال میشم نگاهی به فیک دوست من بندازید و  با ووت و کامنت هاتون یکوچولو حمایت کنید:)
          -----
          
          _نگاهم نمی‌کنی، چشم‌آبی؟... به جرم کدوم گناهم معبودمو ازم گرفتی؟... این همه مدت ازم فاصله گرفتی و هنوز هم فرقی نکردی... تو فرشته‌ی من بودی؛ کی وقت کردی قلبتو ازم بگیری؟... شاید من اشتباه می‌کردم... شاید نباید می‌ذاشتم وارد زندگیم بشی!
          _آره! نباید می‌ذاشتی... اومدی که همینو بشنوی؟
          _دروغ گفتن هم یاد گرفتی؟
          _تو زیادی متوهمی... من حقیقتو گفتم.
          _با قلبم زیادی بی‌رحمی، عزیزکرده! یادت نره امروز چقدر شکستیم... قلب من که تکه‌تکه‌ست، ولی تو به همین تکه‌های کوچیکم هم رحم نکردی... برای آخرین لحظه فقط یه چیزو از قلبت می‌خوام: حرفای امروزتو هیچ‌وقت یادت نره... چون تهیونگی که امروز میره، دیگه برنمی‌گرده!
          
          https://www.wattpad.com/story/397012397?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=gahanbakhshmona

IELAORIGINAL

••• French St*lker •°• KookV
          • ‌تهیونگ مدل مشهور سلین، گیر استاکر پررو و سمجی افتاده که هرجا میره دنبالشه و کل پاریس رو برای جلب توجهش زیر و رو می‌کنه. به قدری که حالا همه توی توییتر دارن تهیونگ‌ رو با پسری که ازش متنفره شیپ می‌کنن!•
          - داری استاکم می‌کنی، عوضی؟
          + بهش میگن دنبال کردن علایق!
          https://www.wattpad.com/story/399391166?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_reading&wp_page=reading_part_end&wp_uname=IELAORIGINAL