venos_fic

تو قصه هایی که مردا برای توجیه کردن خودشون ساختن اولین موجود یه زن نیست، یه مرده به اسم ادم!
          	بعدهاسروکله حوا پیدا میشه تا ادم رو از تنهایی دربیاره و براش دردسر درست کنه! 
          	تو نقاشیای دیوار کلیسا خدایه پیر مرد ریش سفیده نه یه پیرزن موسفید! 
          	تموم قهرمانا هم مردن! 
          	از پرومته که اتیشو اختراع کرد تا ایکاروس که دلش میخواست پرواز کنه. 
          	با تموم این حرفا زن بودن خیلی قشنگه. 
          	چیزیه که یه شجاعت تموم نشدنی میخواد! 
          	یه جنگ که پایان نداره. اگه دختر به دنیا بیای باید خیلی بجنگی تا بتونی بگی اگه خدایی وجود داشته باشه میشه مثل یه پیرزن مو سفید یا یه دختر قشنگ نقاشیش کرد. 
          	
          	
          	
          	نامه به کودکی که هرگز زاده نشد...

PZ6104

@o_venos_o 
          	  این کتاب شاهکاره زیباییه!
Contestar

venos_fic

تو قصه هایی که مردا برای توجیه کردن خودشون ساختن اولین موجود یه زن نیست، یه مرده به اسم ادم!
          بعدهاسروکله حوا پیدا میشه تا ادم رو از تنهایی دربیاره و براش دردسر درست کنه! 
          تو نقاشیای دیوار کلیسا خدایه پیر مرد ریش سفیده نه یه پیرزن موسفید! 
          تموم قهرمانا هم مردن! 
          از پرومته که اتیشو اختراع کرد تا ایکاروس که دلش میخواست پرواز کنه. 
          با تموم این حرفا زن بودن خیلی قشنگه. 
          چیزیه که یه شجاعت تموم نشدنی میخواد! 
          یه جنگ که پایان نداره. اگه دختر به دنیا بیای باید خیلی بجنگی تا بتونی بگی اگه خدایی وجود داشته باشه میشه مثل یه پیرزن مو سفید یا یه دختر قشنگ نقاشیش کرد. 
          
          
          
          نامه به کودکی که هرگز زاده نشد...

PZ6104

@o_venos_o 
            این کتاب شاهکاره زیباییه!
Contestar

venos_fic

داشتم فکر میکردم چرا باید بین زندگی دو نفر در دو گوشه ی دنیا اینقدر تفاوت باشد..! 
          ما در مدرسه هایمان هیچوقت کلاس رقص و باله نداشته ایم..!
          
          هیچوقت کارگاه نجاری نداشته ایم..!
          ما هیچوقت کلاسی با تمامی آلات موسیقی نداشته ایم..!
          
          ما هیچوقت در سلف مدرسه نچرخیده ایم تا در ظرفهایمان خوراکی های خوش آب و رنگ بریزند تا با اکیپمان سر میزی بخنديم و شاد باشیم و از پسر خوش قیافه ی تازه وارد یا درمورد دختر مشهور و باهوش مدرسه صحبت کنیم..
          
          ما هیچوقت پارتی آخر سال نداشته ایم..! 
          ما هیچوقت روز آخر مدرسه کلاه هایمان را به هوا نینداخته ایم..! 
          ما همیشه بازخواست شده ایم؛
          برای ناخن هایمان؛
          برای موهایمان؛
          برای.. ما هرگز نفهمیدیم تمیز بودن صورت چه منافاتی با شخصیت آدم دارد..!؟
          
          ما پدرمان در آمد بس که موهایمان را ازته تراشیدیم 
          ما هرگز نفهمیدیم جنس مخالف شاخ و دم ندارد و مثل ما آدم است و میتوان با او بدون فکرها و نیت های شوم دوست شد و به او اعتماد کرد.
          
          راستش جنس مخالف هم هرگز این را نفهمید..! 
          ما شیرین ترین روزهای نوجوانی مان با کابوس کنکور هدر رفت..!
          
          بهترین روزهای جوانیمان با سربازی..!
          
          ولی کسی به ما نگفت تو دیگر ۱۷ ساله نمیشوی..!
          ما قربانی خواسته هایی شدیم که پدر و مادرمان هرگز به آن نرسیدند..! 
          هیچکس به ما نگفت جامعه هنرمند بیشتر میخواهد تا مهندس....!
          هیچکس نفهمید شب ها با رویای ساز یا بوم نقاشی به خواب میرویم..!
          هیچکس به ما نگفـت موفقیت پزشکی و مهندسی و وکالت نیست..!
          و هیچوقت نفهمیدیم انسان بودن؛ ربطی به «با کدام پا وارد دستشویی شدن»  ندارد..!
          و.. هیچکس به ما یاد نداد عاشق شدن را..! 
          این روزها سرزمینمان تشنه ی فهم است..!
          
          
          
          نیلو فر نیک بنیاد ♥️

hellia_sh

@venossss اهان به هر حال حرف درستی بود منم خوشم اومد
Contestar

venos_fic

@hellia_sh خودم خیلی دوسش دارم 
Contestar

venos_fic

بعدها
          
          مرگ من روزی فرا خواهد رسید
          
          در بهاری روشن از امواج نور
          
          در زمستانی غبار آلود و دور
          
          یا خزانی خالی از فریاد و شور
          
          مرگ من روزی فرا خواهد رسید
          
          روزی از این تلخ و شیرین روزها
          
          روز پوچی همچو روزان دگر
          
          سایه ای ز امروز ها ، دیروزها
          
          دیدگانم همچو دالانهای تار
          
          گونه هایم همچو مرمرهای سرد
          
          ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
          
          من تهی خواهم شد از فریاد درد
          
          می خزند آرام روی دفترم
          
          دستهایم فارغ از افسون شعر
          
          یاد می آرم که در دستان من
          
          روزگاری شعله می زد خون شعر
          
          خاک می خواند مرا هر دم به خویش
          
          می رسند از ره که در خاکم نهند
          
          آه شاید عاشقانم نیمه شب
          
          گل به روی گور غمناکم نهند
          
          بعد من ناگه به یکسو می روند
          
          پرده های تیرهٔ دنیای من
          
          چشمهای ناشناسی می خزند
          
          روی کاغذها و دفترهای من
          
          در اتاق کوچکم پا می نهد
          
          بعد من ، با یاد من بیگانه ای
          
          در بر آیینه می ماند به جای
          
          تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای
          
          می رهم از خویش و می مانم ز خویش
          
          هر چه بر جا مانده ویران می شود
          
          روح من چون بادبان قایقی
          
          در افقها دور و پنهان میشود
          
          می شتابند از پی هم بی شکیب
          
          روزها و هفته ها و ماه ها
          
          چشم تو در انتظار نامه ای
          
          خیره می ماند به چشم راه ها
          
          لیک دیگر پیکر سرد مرا
          
          می فشارد خاکِ دامنگیر خاک
          
          بی تو دور از ضربه های قلب تو
          
          قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
          
          بعد ها نام مرا باران و باد
          
          نرم می شویند از رخسار سنگ
          
          گور من گمنام می ماند به راه
          
          فارغ از افسانه های نام و ننگ
          
          فروغ فرخزاد
          

venos_fic

@alamajd ♥️♥️♥️♥️♥️♥️
Contestar

alamajd

@venossss ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
Contestar