vkook_lover

سلام بچه‌ها 
          	
          	راستش چند وقتی‌یه که از نظر روحی خیلی خسته‌ام. بیشتر از اینکه از نوشتن خسته باشم، از این می‌ترسم که نتونم داستانی رو که لایق حمایت شماست به همون شکلی که همیشه توی ذهنم بوده ادامه بدم.
          	
          	مدام حس می‌کنم از همون اول، داستان اون چیزی که دلم می‌خواست نشده و همین باعث شده اعتمادبه‌نفسم رو برای ادامه دادنش از دست بدم.
          	
          	به همین خاطر تصمیم گرفتم فیکشن NEPENTY رو برای مدتی متوقف کنم تا بتونم دوباره خودم و انگیزه‌م رو پیدا کنم. اما فیکچت‌ها مثل قبل نوشته می‌شن و متوقف نمی‌شن.
          	
          	فقط... واقعاً از صمیم قلب از همتون عذر می‌خوام. می‌دونم خیلیاتون منتظر ادامه‌ی این داستان بودید و شاید با این خبر ناامید بشید. باور کنید گفتن این حرف برای خودم هم خیلی سخت بود و از اینکه باعث ناامیدی‌تون می‌شم، واقعاً متأسفم.
          	
          	فقط خواستم بدونید اگر این روزها کم‌رنگ شدم یا به زمان احتیاج داشتم، دلیلش بی‌اهمیت بودن شما یا این داستان نیست؛ فقط ذهنم خیلی خسته شده.
          	
          	ممنونم که تا اینجا کنارم بودید و امیدوارم وقتی برگشتم، بتونم NEPENTY رو همون‌طور که همیشه آرزوش رو داشتم ادامه بدم. 

vkook_lover

سلام بچه‌ها 
          
          راستش چند وقتی‌یه که از نظر روحی خیلی خسته‌ام. بیشتر از اینکه از نوشتن خسته باشم، از این می‌ترسم که نتونم داستانی رو که لایق حمایت شماست به همون شکلی که همیشه توی ذهنم بوده ادامه بدم.
          
          مدام حس می‌کنم از همون اول، داستان اون چیزی که دلم می‌خواست نشده و همین باعث شده اعتمادبه‌نفسم رو برای ادامه دادنش از دست بدم.
          
          به همین خاطر تصمیم گرفتم فیکشن NEPENTY رو برای مدتی متوقف کنم تا بتونم دوباره خودم و انگیزه‌م رو پیدا کنم. اما فیکچت‌ها مثل قبل نوشته می‌شن و متوقف نمی‌شن.
          
          فقط... واقعاً از صمیم قلب از همتون عذر می‌خوام. می‌دونم خیلیاتون منتظر ادامه‌ی این داستان بودید و شاید با این خبر ناامید بشید. باور کنید گفتن این حرف برای خودم هم خیلی سخت بود و از اینکه باعث ناامیدی‌تون می‌شم، واقعاً متأسفم.
          
          فقط خواستم بدونید اگر این روزها کم‌رنگ شدم یا به زمان احتیاج داشتم، دلیلش بی‌اهمیت بودن شما یا این داستان نیست؛ فقط ذهنم خیلی خسته شده.
          
          ممنونم که تا اینجا کنارم بودید و امیدوارم وقتی برگشتم، بتونم NEPENTY رو همون‌طور که همیشه آرزوش رو داشتم ادامه بدم. 

vkook_lover

          عزیزای دلم نوا صحبت میکنه؛
          بنده توی تمرین بوکس مچ دستم ضربه دیده و حتی بلند کردنش نفسم رو میگیره، اما بهتون قول میدم به زودی زود براتون پارت جدید میگذارم، تشکر از درکتون ❤️