انکار، مرزی میان ترس و پذیرش است؛
میان آنچه قلب میخواهد و عقل رد میکند؛
جایی که حقیقت، پشت سایهای از تردید پنهان میشود و عشق، میان بودن و نبودن سرگردان میماند و عشق آن دو، درست در میان جنگ و عطر باروت و زمانی که مافیای بریتانیا با قدرت و پول، قانون را در دستهای خونین خود میفشرد و عشق پیش پا افتادهترین حقیقت بود، شکل گرفت؛
آن عشق ممنوعه که همچون زخم عمیقی در قلب جهانِ جرم و جنایت، به آرامی خون میچکاند و اثری از خود باقی میگذاشت، در حال ریشه دواندن بود؛
میان دو مردی که به جز انکار حقیقتی مشترک میانشان چیز دیگری را نمیدانستند و از خطوط سرخ مرگ و قانون عبور میکردند.
https://www.wattpad.com/story/275714099?utm_source=ios&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details&wp_uname=jkscorp
آغاز از ریخته شدن خون یک نفر بود ولی قربانیان انتقام هنوز هم اطلاعات درستی از جان باختگان نبود مردم کشور های متحد با توی گرداب خون غرق میشدن و نجات دهنده کجا بود؟ خدا جونگکوک کجا بود که میزاشت بندهاش درد بکش کجا بود که نمیشد به این کابوس سیاه پایان داد؟ تهیونگ فرمانده ای کارکشته زیر بار مسئولیت این انقلاب سیاه بود که بین خون و درد فریاد مردم دلش رو تقدیم به گاراگاهش کرد و به خدا چشمای ستاره بارون پسرکش ایمان آورد
https://www.wattpad.com/story/387817906?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=vvvvv_kok
ممنون میشم یه نگاهی بهش بندازی شاید خوشت اومد
Ignore User
Both you and this user will be prevented from:
Messaging each other
Commenting on each other's stories
Dedicating stories to each other
Following and tagging each other
Note: You will still be able to view each other's stories.