zurva_n

zurva_n

اسپویل چپتر 19 "نوری در مخروبه ها"
          
          تهیونگ کتِ چرمیِ مشکی‌اش را روی پشتیِ نیمکت انداخته بود و فقط یک تی‌شرتِ سفیدِ ساده به تن داشت که از سرما و رطوبت، کمی به تنش چسبیده بود. دست‌هایش را روی زانوهایش قفل کرده بود و انگشتانش را چنان در هم گره زده بود که بند انگشتانش سفید شده بود. رایحه‌اش، سدرِ باران‌خورده و چرمِ سیاه، از سرما و رطوبت، امشب سنگین‌تر و تلخ‌تر از همیشه شده بود؛ بویی که انگار خودش هم پاییز گرفته بود. موهایش کمی آشفته بودند و رگه‌های سرخِ خفیفی در چشمانش، از آن رگه‌های ناشی از سوجویی که تا حالا سر کشیده بود، دیده می‌شد. هر چند ثانیه یک‌بار، پلک‌هایش سنگین‌تر می‌شدند و او مجبور بود سرش را تکان دهد تا بیدار بماند.
          
          هوسوک هم، با یک پلیورِ خاکستریِ بافتنی که کمی برایش گشاد بود و یک شلوارِ جینِ ساده، کنارش لم داده بود. یک دستش را دورِ لیوانِ کاغذی‌اش قفل کرده بود و دستِ دیگرش را روی پشتیِ نیمکت گذاشته بود. رایحهٔ خنثی و بی‌ادعایش، در آن فضای سرد و پر از بویِ آب و برگ، مثل یک نفسِ تازه بود. رنگش کمی پریده بود و چشمانش، همان چشمانِ تیزبینِ همیشگی‌اش، این بار کمی خواب‌آلود، به افقِ تاریکِ رودخانه خیره شده بود. جایی که نورِ چراغ‌هایِ آن‌سویِ ساحل، مثلِ لکه‌هایِ طلایی، روی آبِ سیاه می‌رقصیدند.
          
          مدتی هیچ‌کدام حرفی نزدند. فقط صدایِ جریانِ آرامِ آب، و گاهی، صدایِ خش‌خشِ برگ‌های خشکی که باد آن‌ها را روی سیمان می‌غلتاند. و در آن سکوت، چیزی سنگین‌تر از حرف‌ها، در هوا معلق بود.
          
          بالاخره، تهیونگ سکوت را شکست. صدایش از سوجو و چیزِ دیگری گرفته بود؛ چیزی که در گلو گیر کرده بود و راهِ بیرون آمدن نداشت.«راستش... نمی‌خواستم امشب بیام.»
          
          لیوانِ کاغذی‌اش را برداشت و جرعهٔ کوچکی نوشید. سوجو تلخ و گرم در گلویش نشست و مثلِ زهری آرام، در رگ‌هایش پخش شد. «نمی‌خواستم با کسی حرف بزنم. ولی...» مکث کرد. شانه‌هایش را کمی تکان داد، انگار که می‌خواست باری را از رویشان بردارد. «...ولی نمی‌دونستم کجا برم. نمی‌دونستم پیشِ کی برم.» مکث کرد. لیوانِ کاغذی را بین انگشتانش تکان داد و به لکه‌هایِ سوجو که روی کاغذ پخش شده بودند، خیره شد. «بدونِ جیمین انگار هیچ‌کس نیست.»

Mahna__2013

الهی بچم تهیونگ❤️‍🩹✨️
• Reply

mery4am

اخی عزیزم ته واقعا گناه داره🥺
• Reply

hera-shiny

تهیونگیییی😭😭😭
• Reply

zurva_n

اسپویل چپتر 18 "نوری در مخروبه‌ها"
          
          جونگ‌کوک بیدار شده بود.
          
          نه با حرکتِ ناگهانی، نه با صدایِ زنگ یا کابوس. فقط پلک‌هایش، بی‌صدا و آهسته، روی هم باز شدند و او را به دنیایِ واقعی برگرداندند. چند ثانیه بی‌حرکت ماند؛ درست همان‌طور که تمامِ شب را گذرانده بود: یک دستش زیرِ سرِ جیمین، دستِ دیگرش رویِ شکمِ او، و سینه‌اش چسبیده به پشتِ باریکِ آن بدنِ تب‌دار که حالا، بالاخره، آرام شده بود. نفس‌هایِ جیمین منظم بودند؛ نه آن نفس‌هایِ بریده‌بریده و دردناکِ شبِ گذشته، که دم و بازدمی عمیق، یکنواخت و تقریباً آرام. و همین، برایِ جونگ‌کوک، از هر معجزه‌ای بزرگ‌تر بود.
          
          سرش را خیلی آهسته، خیلی محتاط، به سمتِ موهایِ جیمین کشید. بینی‌اش را لایِ تارهایِ بلوند و نرم فرو برد و یک نفسِ طولانی و عمیق کشید. بویِ شامپویِ ملایم، بویِ عرقِ تب که حالا دیگر خشک شده بود، و آن رایحهٔ همیشگیِ لوتوس و ابریشمِ خام که حالا دیگر برایش نه یک عطر، که خودِ "جیمین" بود، ریه‌هایش را پر کرد. چشمانش را بست، در آن تاریکیِ پشتِ پلک‌هایش، حرف‌هایِ دیشب، مثلِ خنجری کهنه، دوباره زنده شدند:
          
          «ازت متنفرم... از پدربزرگم... از تهیونگ... از یونگی... از همتون...»
          
          «از اون شب می‌ترسم... از کاری که قراره تویِ هیت بکنیم... از تو... از اون انیگما...»
          
          «نمی‌خوام دوباره... دوباره مجبور شم... با تو... اونجوری...»
          
          قلبش فشرده شد. نه از سرِ دلخوری، نه از سرِ ناراحتی از اینکه جیمین از او متنفر است. نه، این فشردگی از جنسِ دیگری بود؛ از جنسِ عذابِ وجدانی که حالا دیگر با تار و پودِ وجودش عجین شده بود. جیمینِ مغرور، جیمینِ سرکش، جیمینی که همیشه با آن چانهٔ بالا و آن نگاهِ روباه‌گونه‌اش دنیا را به چالش می‌کشید، دیشب جلویِ او فرو ریخته بود. و او، جونگ‌کوک کاری جز تماشا کردن و التماسِ بخشش نتوانسته بود انجام دهد.
          
          بخشش؟
          
          او حتی خودش هم هنوز خودش را نبخشیده بود. مطمئن هم نبود که هرگز بتواند.
          

mery4am

الهی کوک عذاب وجدان گرفته 🥺پسر قشنگم🥺
• Reply

hera-shiny

انتظار خیلی سخته😭😮‍💨😮‍💨
• Reply

ahoo_mmtz

@zurva_n  واای اخ جوون نمیتونممم صبر کنم برای پارت جدید 
• Reply

zurva_n

اسپویل چپتر 17 "نوری در مخروبه‌ها" 
          
          جونگ‌کوک پایین پله‌ها منتظر جیمین بود. قلبش از این نخستین حضور رسمی در چنین جمعی به سرعت می‌تپید؛ استرس داشت، کلافه بود،حوصل‌ه‌اش سر رفته بود.
          
           اما بعد، صدای آرامِ قدم‌هایی از بالای پله‌ها بلند شد.
          
          همان لحظه، رایحه‌ای لطیف و غریب در فضا پیچید: لوتوسِ تازه و ابریشمِ خام. عطری پاک، خنک، و در میانِ آن رایحهٔ تیره و سنگینِ رام سیاه، تضادی خیره‌کننده ساخت.
          
          جونگ‌کوک سر بلند کرد.
          
          جیمین و پشت‌سرش کریس، بادیگاردی که سایه‌به‌سایه همراهش می‌آمد، آرام روی نخستین پله ظاهر شد. موهای بلوند و بلندش تا روی شانه‌ها و پشتش ریخته بودند؛ تارهای موج‌دار و آزاد، حالتی اشرافی و رها به چهره‌اش می‌دادند.
          
          ماسکِ فلزی نقره‌ای ظریفِ روباه بر صورتش نشسته بود؛ گوشه‌های نوک‌تیزش مثل گوش‌های روباه از دو سوی صورت بالا رفته بودند و نقش‌ونگارهای فلزی، چشمانش را قاب گرفته بودند. آویزهای مرواریدی کوچک از کناره‌های ماسک آویزان بودند و با هر قدم، به آرامی تکان می‌خوردند.
          
          لباسش آمیزه‌ای از آبی شب‌انه و سیاه بود. پیراهن براق با یقهٔ بلندِ چین‌دار، سنجاق نقره‌ایِ ظریف در مرکز یقه که قطره سنگی کوچک از آن آویزان بود، آستین‌های بلندِ پف‌دار، و شلوار مشکیِ فاق‌بلند که فرمِ کمر باریک و باسن برجستهٔ‌اش را به زیبایی نشان می‌داد. کمربند باریک با سگک نقره‌ای زیر نورِ لوستر می‌درخشید.
          
          جونگ‌کوک بی‌اختیار ماسک شکاملاً مشبک و توری‌شکل را پایین آورد تا بهتر ببیند.
          
          قلبش زیر ان سنجاقِ طلایی لوتوس یک ضربانِ محکم زد. انیگما در اعماق وجودش، با آن غرّشِ همیشگی‌اش، اما این بار نه از سرِ خشونت، که از سرِ شگفتی و تحسین، زمزمه کرد: لونایِ من... ببین چقدر خیره‌کننده‌ست... وقتی از پله ها پایین میاد... ببین بدنش چطور پیچ و تاب می خوره...
          
          
          

Mahna__2013

@zurva_n اجازه دارم عربده بزنم؟
• Reply

zurva_n

@hera-shiny 
            
            کامل نیست،  هنوز مونده تا همه چپتر رو بنویسم .
• Reply

hera-shiny

وقتی اماده ست چرا آپ نمیشه پس😩😩😩😭😭😭😭
• Reply

zurva_n

اسپویل چپتر 16 "نـورے در مـخروبـہ‌ها"
          
          اما جیمین، حتی حالا، اجازه نداد کسی او را ناتوان ببیند. حتی جونگ‌کوک. «می‌تونم راه برم.» صدایش گرفته و خسته بود؛ مثل نجوایی که از اعماق یک خوابِ سنگین برمی‌آمد.
          
          جونگ‌کوک به او خیره شد. بعد، خیلی آرام، با احتیاطِ کسی که می‌داند یک "نه" ی دیگر در راه است، گفت: «می‌دونم. ولی... من دوست دارم این روباه بهم نزدیک باشه.» مکث کرد. گونه‌هایش به سمت سرخی رفت، لبش را گاز گرفت و کمی خجالت‌زده سرش را پایین انداخت؛ مثل کسی که بخواهد حرفی را که زده پس بگیرد. «...فقط... فقط اجازه بده کمک کنم. نگرانتم.»
          
          جیمین، که حالا دیگر واقعاً داشت خم می‌شد، برای چند ثانیه به آن موجودِ خجالت‌زده‌ی درشت‌هیکلِ روبه‌رویش، که با آن موهای سپید مثل یک خرگوش بامزه‌ی سفید به نظر می‌رسید، نگاه کرد. بعد، آهسته، مثل کسی که می‌خواهد کوهی را از روی دوشش بردارد، سرش را به نشانه‌ی پذیرش خم کرد.
          
          جونگ‌کوک بی‌هیچ معطلی جلو آمد. دستش را زیر زانوهای جیمین گذاشت و دست دیگرش را پشت کمر باریک او حلقه کرد. جیمین سبک بود؛ آن‌قدر سبک که جونگ‌کوک برای لحظه‌ای از این‌که چطور دو ماه و نیم با این بدنِ شکننده تاب آورده، متعجب شد. تنش هنوز داغ بود؛ داغِ تب، داغِ بی‌خوابی و درد. جونگ‌کوک او را از زمین بلند کرد و در آغوشش گرفت؛ آغوشی محکم، گرم، و لبریز از مراقبتی که کلماتش را بلد نبود.
          
          جیمین سرش را، بی‌آنکه بخواهد، به شانه‌ی جونگ‌کوک گذاشت، روی پارچه‌ی نرم پالتوی خاکستری. رایحه‌ی رام سیاه، همان بویِ خوشِ مست‌کننده‌ی کاراملِ دودی، حالا دیگر نه در خاطراتش، نه از فاصله، که از خودِ پوست و لباس جونگ‌کوک به مشامش می‌رسید. بویی که در آن دخمه‌ی تاریک، هر شب، با حسرت به یادش می‌افتاد؛ هرچند هرگز، حتی به خودش هم اعتراف نکرده بود. چشمانش را برای لحظه‌ای بست و ریه‌هایش را از آن رایحه پر کرد. لونا، همان گرگِ برفیِ درونش که در این هفتادوشش روز، در تاریکی زیرزمین، خاموش و پنهان مانده بود، حالا آرام‌آرام، مثل شعله‌ای که دوباره جان می‌گیرد، در سینه‌اش خرخر کرد. ضعیف، اما واقعی.
          

zurva_n

اسپویل چپتر ۱۵ "نوري در مخروبه‌ها" ، آپ جمعه‌.
          
          
          جونگ‌کوک سر تکان داد، اما دلش راضی نشد. همان نخِ نامرئی، همان کششِ بی‌صدایِ درونی، هنوز دور قلبش حلقه زده بود؛ سفت و سنگین. به انعکاس خودش در آینهٔ کمد نگاه کرد؛ صورتِ رنگ‌پریده، چشم‌های خسته، و موهای سپیدی که زیر نور ضعیف رختکن، مثل برف کثیف می‌درخشیدند. دستش را بالا برد و چند تار موی بیرون‌زده را پشت گوشش زد. بعد، زیرِ لب، طوری که هوسوک نشنود، زمزمه کرد: «کاش می‌فهمیدم چی شده…»
          
          در همان لحظه، صدای زنگِ بلندِ رستوران در راهرو پیچید؛ همان زنگی که هر شب ساعتِ پنج و نیم، باز شدنِ درِ سالن را اعلام می‌کرد. و هم‌زمان، صدای انیگما در مغزش، مثل ناقوسِ کلیسا، بلند شد: جفت… یه مشکلی هست… یکی داره لمسش می‌کنه.
          
          چشمانِ جونگ‌کوک برای کسری از ثانیه به رنگ سرخِ تیره درآمدند. رگه‌های قرمز، مثل ترک‌های شیشهٔ داغ، در عنبیه‌های قهوه‌ای‌اش پخش شدند. بدنش که تا آن لحظه گرم بود، ناگهان سرد شد؛ سردی‌ای که از مغزِ استخوانش شروع شد و به سمت پوست خزید. پچِ ضدِ رایحه، زیرِ فشار فرومون‌هایی که حالا از منافذ پوستش بیرون می‌زدند، بی‌فایده بود. بوی رامِ سیاه و آهنِ سرد، مثل مِهی غلیظ، از او ساطع می‌شد و فضای کوچک رختکن را پر می‌کرد.
          
          هوسوک، که حالا دیگر نمی‌توانست رایحهٔ سنگین و خفه‌کنندهٔ انیگما را نادیده بگیرد، ناخودآگاه چند قدم عقب رفت. «کوکو، آروم باش. چی شده؟»
          
          انیگما در ذهنش غرید: یه کثافت… داره به جفتِ ما دست می‌زنه… داره مارکِ من رو لمس می‌کنه… بذار بیام بیرون… باید پیداش کنم… باید بکشمشون…

zurva_n

اسپویل چپتر ۱۴ "نوری در مخروبه‌ها"  (احتمالا امشب چپتر ۱۴ آپ شه)
          
          
          تهیونگ چیزی نگفت. فقط خیره به پنجره ماند. پردهٔ سفیدِ نازک با بادِ کولر آرام تکان می‌خورد و نورِ ظهر از لایِ آن، رویِ صورتِ باندپیچی‌شده‌اش می‌تابید. بعد از چند ثانیه، با صدایی گرفته، گفت: «نمی‌تونی بیشترِ عمرت رو با یه حس زندگی کرده باشی و یه شب ازش خلاص شی.» مکث کرد؛ آب دهانش که طعم فلزی خون داست را فرو داد و نفس کشید.«تازه، اگه اون نباشه پس کی؟ مثلاً یکی مثلِ تو رو برایِ خودم پیدا کنم؟ هیچ‌کی با اون قابلِ مقایسه نیست. » نگاهش به اسمان ابی، خاکستری پشت پنجره بود. و لحنش بر از حسرت «هیچ‌کس یه فراریِ قرمز رو به چیزِ دیگه‌ای ترجیح نمی‌ده.»

hera-shiny

@zurva_n خودندم. اینقدر عصبی ام از دست اون کریس بی وجود و اون پدربزرگ آشغال جیمین که دلم میخواد یه عالمه فحش بدم و در نهایت تیکه تیکه شون کنماخرش سکته می کنم از حرص
• Reply

hera-shiny

چه عالیییی
            پاشم کارامو انجام بدم با دل راحت بخونم وقتی آپ شد
• Reply

zurva_n

اسپویل چپتر ۱۳ نوری در مخروبه‌ها. 
          
          جیمین و جونگ‌کوک مثل دو نوجوانی که در خوابگاه مدرسه غافلگیر شده باشند، هم‌زمان از جا پریدند.
          
          جیمین اول از همه آهی از سرِ بی‌حوصلگی کشید، از همان آه‌ هایی که انگار می‌گفت "برایِ یک بار هم که شده نمی‌شود صبح را بدونِ بحران شروع کرد؟" بعد، با پشتِ دست چشمانِ پف‌کرده‌اش را مالید و آرام روی تخت نشست. موهای ابریشمیِ مشکی‌اش به هم ریخته و آشفته بودند، چند تارشان به پیشانی‌اش چسبیده بود، و تی‌شرت گشادش که از شانه سر خورده بود، حالا تقریباً تمامِ استخوان ترقوه و بخش بزرگی از کتفِ رنگ‌پریده‌اش را به نمایش می‌گذاشت. اما حتی با این قیافهٔ از خواب پریده، چیزی در طرز نشستنش، در آن گردنِ کشیده و شانه‌های صاف‌شده، در آن چانه‌ای که علیرغمِ همه چیز کمی بالا بود، دیده‌می‌شد که فریاد می‌زد: "من هنوز یک پارکم. یک موجود اشرافی که زمانی با شیر حمام می‌گرفتم."
          
          جونگ‌کوک اما این شکلی نبود. او مثل فنری که رها شده باشد از جا پرید، دستپاچه و معذب. دستش را توی موهای سپید و بلندش فرو برد و سعی کرد گره‌های درهم‌تنیده‌شان را با انگشت باز کند، تلاشی بیهوده که نتیجه‌اش چند تار موی کنده‌شده و موهایی بود که حالا بدتر از قبل، مثل لانهٔ پرندهٔ نصفه‌نیمه دور سرش پف کرده بودند.
          
          بعد، نگاهِ هنوز خواب‌آلودش روی جیمین افتاد. روی شانهٔ عریان و برهنه‌اش، روی آن تکه پوستِ سفید و صافی که زیر نورِ بی‌رحم صبح، مثل مرمر می‌درخشید.
          
          واکنش او آنی و بی‌اختیار بود. اصلاً فکر نکرد. دستش جلو رفت، یقهٔ گشاد تی‌شرت را گرفت و با ملایمت اما قاطعیت بالا کشید تا روی شانهٔ جیمین برگردد. انگشتانش برای کسری از ثانیه روی پارچهٔ نخی مکث کردند و یقه را کمی بیشتر از حد لازم بالا کشید، طوری که حالا فقط گردنِ جیمین، با آن مارکِ کوچک و ظریفی که مثل صورت فلکیِ پنهان روی پوستش حک شده بود بیرون ماند. بعد، دستش برگشت سر جایش، روی پهلوی جیمین، درست همان جایی که تمام شب بود. گرم و سنگین و محافظه‌کار.

hera-shiny

آه ه ه ه ضعف کردیم که
• Reply

zurva_n

اسپویل  چپتر  ۱۲  نوری در مخروبه‌ها 
          
          
          جیمین تقریباً خندید، تقریباً. گوشهٔ لبش برایِ کسری از ثانیه بالا رفت، اما بلافاصله دوباره افتاد. «آره. می‌تونست.» دستانش را رویِ زانوهایش پهن کرد و به آن‌ها خیره شد. به همان دستانی که امشب، برایِ اولین بار، بی‌اجازهٔ ترس و نفرت، موهایِ سپیدِ جونگ‌کوک را نوازش کرده بودند.
          بی‌آنکه سرش را بلند کند، با لحنی که سعی داشت معمولی باشد، پرسید: «هوسوک... چرا اون تویِ کنترلِ انیگما مشکل داره؟ همه بالاخره با غریزه‌شون اختلاف دارن، حتی قوی ترن ادم ها. ولی من هیچ‌کس رو ندیدم که مثلِ جونگ‌کوک باشه. آدم‌هایِ دیگه نهایتاً وقتی تویِ رات یا هیت هستن کنترلِ خودشون رو از دست می‌دن. اما جونگ‌کوک... تویِ هوشیاریِ کامل یهو اینطوری می‌شه. مثلِ اینه که... مثلِ اینه که یه کلید تویِ مغزش باشه و یهو بزنن روش.»
          
          هوسوک پوزخندِ تلخی زد، همان پوزخندی که دردی کهنه در آن بود.«تو خودت بهتر از هر کسی می‌دونی که غریزه همیشه هم رحم نمی‌کنه، پارک. تو خودت الان چهار ماهه که داری با غریزه‌ات می‌جنگی. با این تفاوت که تو حداقل...» مکث کرد. نگاهش را از جیمین دزدید و به سقفِ سفیدِ راهرو دوخت، لامپ‌هایِ فلورسنتی که بی‌صدا و بی‌رحم نور می‌پاشیدند. «...حداقل از بچگی غریزت رو سرکوبت نکردن، نذاشتن از خودت بترسی یا متنفر بشی. بهت یاد دادن چطور با غریزت کنار بیای. »
          

jikookmary79

@zurva_n وااای چطوری یعنی بازم از کوک متنفر میشه؟ 
• Reply

hera-shiny

منتظرم یکی از معدود فیک هایی که من مشتاقانه منتظرش میمونم همینه
• Reply

zurva_n

@zurva_n 
            نویسنده،  اگر نت یاری کنه چپتر ۱۲ امشب آپ میشه .
• Reply