zurva_n

چون بی‌کارم فعلا چپتر ۸ رو شروع کردم به نوشتن و براتون یه کوچولو اسپویل آوردم(این متن خام و صیقل‌ نخورده است)
          	
          	اسپویل  اسپویل  اسپویل
          	
          	 درست در اوج آن دردِ بیولوژیکی و استخوان‌سوز، صدای زمزمهٔ غریبهٔ آن موجودِ لعنتی در اعماق وجودش طنین‌انداز شد. همان غریزه‌ای که جایگزین آلفای سلطنتی درونش شده بود، حالا در اعماق مغزش با خوشحالیِ توصیف‌ناپذیری بالا و پایین می‌پرید، مثل یک توله‌گرگِ برفی ذوق‌زده دم تکان می‌داد و با لحنی مستانه و شیفته نجوا می‌کرد:اون اینجاست... نزدیک... جفتمون... اون خیلی نزدیکه...
          	
          	با این زمزمه، عطر رام سیاه و آهن سرد رایحه‌ای که تا مغز استخوانش آشنا و به همان اندازه غریبه‌ بود. برای ثانیه‌ای در میان بخار حمام پیچید و درد رحم جیمین را برای لحظه‌ای کوتاه، تسکین داد.
          	
          	جیمین سرش را از روی زانوهایش برداشت و به دیوار پشت سرش کوبید. دست لرزانش را روی غدهٔ رایحهٔ ملتهب و متورم روی گردنش گذاشت که حالا با ضربان‌هایی سنگین تیر می‌کشید. زیر لب با التماس، با غیظ، با تمام ناتوانی‌اش خواهش کرد: «ساکت شو... تمومش کن...امگای احمق»
          	
          	​او از امگای تازه متولد شده اعماق وجودش ، که از حسِ نزدیکی جفتش این‌طور بی‌پروا شادمانی می‌کرد، متنفر بود. چشمانش برای ثانیه‌ای به رنگ بنفشِ تیره و درخشانی تغییر رنگ داد؛ هاله‌ی امگای لونای در حال بلوغ. پس از چند ثانیه تقلا، امگای درونش سرانجام ترسید، ساکت شد و خودش را در تاریک‌ترین گوشهٔ ذهنش مچاله کرد. جیمین دوباره در سکوتِ سرد خود، تنها ماند در حالی که قطرا آب روی پوست مرمرینش می‌نشست. 
          	
          	꧁*•.♡ ​   ℝ ♡.•*꧂
          	
          	بیرون از آپارتمان، در خیابان خیس و تاریک، یک ماشین قدیمی زیر نور لرزان چراغ خیابان پارک شده بود. جونگ‌کوک پشت فرمون نشسته بود، دستانش را دور غربیلک فرمان حلقه کرده بود و چشمانش به پنجرهٔ طبقهٔ دوم دوخته شده بود. پنجره‌ای که پرده‌های آبی کمرنگ داشت و نوری ضعیف از پشتشان می‌تابید. رایحهٔ لوتوس در مشامش بود. حالا دیگر مثل یک فرمان، نه یک زمزمه. آن قطب‌نمای غریزی‌اش او را تا اینجا کشانده بود. از معبد ماه، با ماشین قرضی دوست پیرمرد، در میان باران، تا این خیابان. تا این آپارتمان.
          	
          	انیگما در درونش بیدار بود. زمزمه می‌کرد، نه با خشم، که با بی‌قراری: اونجاست. جفتت همونجاست. برو بالا. بیارش بیرون. مال توئه. همیشه مال تو بوده.
          	

sarakookmin7

@zurva_n 
          	  من پارت جدید رو همین حالا می خوام .
Reply

zurva_n

چون بی‌کارم فعلا چپتر ۸ رو شروع کردم به نوشتن و براتون یه کوچولو اسپویل آوردم(این متن خام و صیقل‌ نخورده است)
          
          اسپویل  اسپویل  اسپویل
          
           درست در اوج آن دردِ بیولوژیکی و استخوان‌سوز، صدای زمزمهٔ غریبهٔ آن موجودِ لعنتی در اعماق وجودش طنین‌انداز شد. همان غریزه‌ای که جایگزین آلفای سلطنتی درونش شده بود، حالا در اعماق مغزش با خوشحالیِ توصیف‌ناپذیری بالا و پایین می‌پرید، مثل یک توله‌گرگِ برفی ذوق‌زده دم تکان می‌داد و با لحنی مستانه و شیفته نجوا می‌کرد:اون اینجاست... نزدیک... جفتمون... اون خیلی نزدیکه...
          
          با این زمزمه، عطر رام سیاه و آهن سرد رایحه‌ای که تا مغز استخوانش آشنا و به همان اندازه غریبه‌ بود. برای ثانیه‌ای در میان بخار حمام پیچید و درد رحم جیمین را برای لحظه‌ای کوتاه، تسکین داد.
          
          جیمین سرش را از روی زانوهایش برداشت و به دیوار پشت سرش کوبید. دست لرزانش را روی غدهٔ رایحهٔ ملتهب و متورم روی گردنش گذاشت که حالا با ضربان‌هایی سنگین تیر می‌کشید. زیر لب با التماس، با غیظ، با تمام ناتوانی‌اش خواهش کرد: «ساکت شو... تمومش کن...امگای احمق»
          
          ​او از امگای تازه متولد شده اعماق وجودش ، که از حسِ نزدیکی جفتش این‌طور بی‌پروا شادمانی می‌کرد، متنفر بود. چشمانش برای ثانیه‌ای به رنگ بنفشِ تیره و درخشانی تغییر رنگ داد؛ هاله‌ی امگای لونای در حال بلوغ. پس از چند ثانیه تقلا، امگای درونش سرانجام ترسید، ساکت شد و خودش را در تاریک‌ترین گوشهٔ ذهنش مچاله کرد. جیمین دوباره در سکوتِ سرد خود، تنها ماند در حالی که قطرا آب روی پوست مرمرینش می‌نشست. 
          
          ꧁*•.♡ ​   ℝ ♡.•*꧂
          
          بیرون از آپارتمان، در خیابان خیس و تاریک، یک ماشین قدیمی زیر نور لرزان چراغ خیابان پارک شده بود. جونگ‌کوک پشت فرمون نشسته بود، دستانش را دور غربیلک فرمان حلقه کرده بود و چشمانش به پنجرهٔ طبقهٔ دوم دوخته شده بود. پنجره‌ای که پرده‌های آبی کمرنگ داشت و نوری ضعیف از پشتشان می‌تابید. رایحهٔ لوتوس در مشامش بود. حالا دیگر مثل یک فرمان، نه یک زمزمه. آن قطب‌نمای غریزی‌اش او را تا اینجا کشانده بود. از معبد ماه، با ماشین قرضی دوست پیرمرد، در میان باران، تا این خیابان. تا این آپارتمان.
          
          انیگما در درونش بیدار بود. زمزمه می‌کرد، نه با خشم، که با بی‌قراری: اونجاست. جفتت همونجاست. برو بالا. بیارش بیرون. مال توئه. همیشه مال تو بوده.
          

sarakookmin7

@zurva_n 
            من پارت جدید رو همین حالا می خوام .
Reply

EMA_JEON3

سلام زیبا مایلی حمایت دوطرفه داشته باشیم؟:)
          اگه آره ممنون میشم به بوکم سری بزنی 
          https://www.wattpad.com/story/412389537?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=EMA_JEON3

EMA_JEON3

@zurva_n فدای سرت عزیزِدل، متشکرم♡
Reply

zurva_n

@EMA_JEON3 
            
            حتما ، ببخشید دیر جواب دادم . سرم یکم شلوغ بود .
Reply

Asal123456654321

میشه یه سوالی کنم؟
          میگم شما داستان یا فیکی می‌شناسید که از جیمین باشه ولی استریت باشه
          ممنون میشم اگه بگید

Asal123456654321

@zurva_n ممنونم که گفتین بازم ممنون
Reply

zurva_n

@Asal123456654321 
            
            من که توی واتپد چیزی ندیدم تاحالا .
Reply