_ من این همه بخاطر شما احمقها میرم جون میکنم و پول در میارم اونوقت الکی برق هدر میدین برای من ؟؟؟؟اطرافش را نگاه کرد دنبال چیزی میگشت تا تنبیهمان را شروع کند . ما اجازه فرار کردن نداشتیم اگر اینکار را میکردیم بدترش را سرمان در می آورد . پس فقط ایستادیم و گذاشتیم ترس جانمان را بخورد .
چیزی که میخواست پیدا کرد کنترل تلویزیون را با هدف گیری همیشه دقیقش پرت کرد به سمت پیشانی ام
مانند برق گذشت سرم تیر میکشید و گرمای خون را احساس میکردم دقیقا از همان جایی که قبلا خودش باعث زخمی شدنش شده بود . هیچگاه نمیگذاشت زخم های قبلی خوب شوند همیشه از همانجا دوباره ضربه میزد .کمربند چرمی اش را از کمر در آورد دور دستان زمختش پیچید ، دو قدم بلند به سمتم برداشت ، دست چپش که کمربند بدورش بود را بالا آورد ، این چیز ها طبیعی بود و هر موقع امکان رخ دادنش در خانه بود اما باز هم قلبم تند تر از هر زمان میزد پس چشمانم را محکم بستم تا آماده دردی که قرار بود متحمل شوم باشم اما به جایی پرت شدم ، با حالت شوک چشمانم را باز کردم باز هم خواهر پرمهرم سدنا ، باز خودش را سپر من کرده بود .
بر زمین مانند جنین خود را جمع کرده بود دستانش را حفاظ صورتش کرده بود و ضربه های پی در پی کمربند سیاهی را میخورد.
مطمئنا خیلی درد داشت ، او تازه وارد دوره قاعدگی شده بود .
_ توئه کره خر غلط میکنی میای جلوی دست و پای من .......ضربه ...... چیه دلت کتک میخواد .... ضربه ...... پس بگیر ..... نوش جونت .... بگیر مادر مرده .....بگیر
اشک و خون بر چهره ام جاری شده بود
هق هق کنان میگفتم : نکن ، تورو خدا نزنش ، نکن .
اما نمیشنید ، هیچگاه دلیل عصبانیت بیش از حدش را نفهمیدم . از شدت گریه فقط زار میزدم اشکی نبود اما نفس نفس میزدم .
ضربه آخر را شل تر از قبلی ها زد او هم خسته شده بود ، خواهر نگون بختم بیهوش بر زمین افتاده بود و همچنان خود را جمع کرده نگه داشته بود .
کمربند مسخره اش را به بندهای شلوارش وصل کرد و همانطور ک در حال بستن سگک آن بود رو به من کرد
_ من میرم قهوه خونه اون غذای کوفتیتونم نمیخوام... فقط ، فقطططط ..آرام آمد جلو دستانش را داخل جیبش کرد کمرش را خم کرد به سمتم
_ نبینم به کارای که گفتم عمل نکنی توله سگ ،
اون خواهر لالت که تا ی روز افتاده اما تو ...دستش را از جیبش در آورد و محکم چانه ام را گرفت
_ حواست باشه چه غلطی میکنی فهمیدی؟ امشب بخاطر تو کتک خورد اگ بخاطر اون برنامه کودکای مسخرت نبود الان خواهرت اونجا نیوفتاده بود .راست میگفت تقصیر من بود ، اگر هم نبود او جوری رفتار میکرد که باشد .
اشک هایم دوباره سرازیر شد ، به چشمان ترسناکش نگاه میکردم و فقط آرام اشک میریختم. پوزخندی از روی خرسندی زد و چانه ام را محکم ول کرد تا آسیب ببینم .
در زودتر از انتظارم بسته شده .
به سمت سدنا دوییدم ، زانو هایش را از هم باز کردم هنوز بیهوش بود تکانش دادم .
+ سدنااا.... آبجی...... توروخدا چشاتو باز کن .. ببین رفت
سدنااا پاشو دیگ....
ترسیده بودم خیلی خیلی حتی از ترس زدن های پدرم هم وحشتناک تر بود .
بی محابا رفتم یک لیوان آب آوردم و سریع برگشتم
دستان کوچکم را خیس کردم ، به صورت سدنا کشیدم ، هنوز چشمانش بستنه بود ،
یکبار دیگه پدرم با او اینکارو کرده بود و بیهوش بود ولی او با ریختن آب روی صورتش بهوشش آورد پس نفس عمیقی کشیدم و لیوان آب را روی صورتش ریختم.+سدنا....

YOU ARE READING
memory's
Short Story⚠️⚠️اگه روحیه ضعیفی دارید نخونیدش⚠️⚠️ ..... نگاهی به پدرم انداختم ، کارد تیزی در دست داشت و خون بر صورت و بدن داشت . آهسته تر از همیشه حرکت کردم ، گوش هایم سوت میکشید، سرم سنگینی کرده بود، به خونی که در حال جاری شدن بود نگریستم ، زانو هایم سست شد...