ساعت ۵ عصر بود و دیگر برای ظبط برنامه جدید به راه میوفتادیم. تقریبا دیگر دوسال از خواننده شدنم میگذرد،
هنوز باورم نمیشد از آن گورستان نجات یافتم البته بیشتر شبیه به جهنم بود . با آنکه ۶ سال است از آمدنم به کانادا میگذرد اما هنوز نتوانسته ام یک روز از آن سالهای کزایی را از یاد برم.
__
⚠️فلش بک
با خواهر بزرگترم درحال تماشای برنامه مورد علاقه یمان بودیم . فقط زمانی که پدر حضور نداشت اندکی ارامش داشتیم و اجازه انجام کارهای متفاوت البته باید بگویم اگر او میفهمید چه کارهایی انجام میدهیم و چقدر خوشحالیم تنبیه میشدیم.
خواهرم قدرت تکلم نداشت و با زبان اشاره با من سخن میگفت.
صدای باز شدن دروازه آهنی و محکم بستنه شد آن آمد . برخلاف همیشه زودتر آمده بود و این یعنی دردسر . سریع تلویزیونی که در کنج دیوار بود را خاموش کردیم.
قلبم سریع تر از همیشه میزد اگر میفهمید تلویزیون روشن بود چه ؟ نفس هایم منقطع شده بود و همه جا برایم گرم شده بود . در پذیرایی باز شد و به شدت بسته شد به گونه ای که شیشه های رنگی بالای آن میلرزیدند ، از صدای بسته شدن در بیشتر ترسیدم و دو قدم عقب رفتم .
_چکار میکردین .
سدنا نیم نگاهی به من انداخت ، دید من حرفی نمیزنم
با زبان اشاره گفت : هیچی بابا
رو به من کرد و با صدای کلفت همیشگی اش پرسید :
چی میگه این ؟؟؟ چه غلطی میکردین ؟
همیشه همین بود خود را به نفهمیدن میزد اما خوب میدانست که چه میگوید
+ هی....چ...ی با..با ؛ لکنت زبانم دست خودم نبود ،فقط واقعا ترسیده بودم چرا سدنا دروغ گفت نمیدانم_ هوممم که هیچکار
نگاهی سر سری به خانه انداخت ، کت نوک مدادی اش را در آورد و انداخت کف فرش ._ برش دار
به سمت تلویزیون رفت تا روشنش کند ،
متوجه گرما شد برای اطمینان دست های کشیده و بیرون زده از رگ های زمختش را بر روی آن کشید واقعا گرم بود .نبضم دیگر نمیزد کتی که سدنا برداشته بود تا آویزان کند از دستش افتاد ،
باز قرار بود ۲ روز پیش تکرار شود .با اندکی مکث و آرامش ساختگی به یکباره آتش گرفت .
_ مگه نگفتم تلویزیون امروز خاموش باشه .
فریاد میکشید نه هوار میکشید رگ های پیشانی اش بیرون زده بود و پوست گندم گون حال بهم زنش قرمز شده بود..
.
.
.
.
.
.
.
.
.___________________________هی گایز اگه دوسش داشته باشید بازم آپ میکنم حتما بوس بوس👾♥️

VOCÊ ESTÁ LENDO
memory's
Conto⚠️⚠️اگه روحیه ضعیفی دارید نخونیدش⚠️⚠️ ..... نگاهی به پدرم انداختم ، کارد تیزی در دست داشت و خون بر صورت و بدن داشت . آهسته تر از همیشه حرکت کردم ، گوش هایم سوت میکشید، سرم سنگینی کرده بود، به خونی که در حال جاری شدن بود نگریستم ، زانو هایم سست شد...