"میخواد بهم اعتراف کنه"
جیسونگ برای هزارمین بار این جمله رو درحالی که کل کافه رو راه میرفت، پشت سر هم تکرار میکرد.
همینطور که دستشو تا حلق تو دهنش فرو کرده بود و از استرس ناخون هاش رو میجویید، با کشیده شدن دستش به پسر روبه روش که اخم غلیظی روی صورتش بود، خیره شد.
"چند بار باید بگم ناخوناتو نکن تو دهنت."
جیسونگ لبشو آویزون کرد و با آه و ناله روی نزدیک ترین صندلی اطرافش نشست.
"آخه استرس دارم.
سونگمین و تو که استریتین.
چانیولم که عرضه ی خیانت به بکهیونو نداره چون میدونه به قتل میرسه، نکنه هیونجین باشه که بخواد باهام به فلیکس خیانت کنه؟ البته اونموقع فلیکس، هم منو پاره میکنه، هم هیونجینو به فاک میده، البته با اینکه هیونجین تاپه.
اصلا نکنه بومگیو باز داره سر به سرم میزاره؟ بخدا اگه خودش باشه ایندفعه کاری میکنم که دیگه نتونه یه قورباغه مثل خودش به دنیا بیاره."
پسر رو به روش که سعی میکرد به نگرانیهای پیش از حد بامزهاش نخنده، دستش رو نوازش وار پشت کمر جیسونگ کشید.
"سونگی، اولاً هیچ کدومشون اهل خیانت نیستن.
دوماً انقدر نگران نباش، حس میکنم از آخرین نامه یه چند کیلویی کم کردی، حتی لپهاتم آب شدن."
جیسونگ با سرعت آیینهی کوچیکش رو از جیبش در آورد و لپهاشو ورانداز کرد.
"ینی زشت شدم؟ اگه زشت بشم و اون وسط اعترافش پشیمون بشه چی؟
معلومه که خودم پارش میکنم".
مینهو همینطور که به غرغرهای کیوت پسر روبه روش میخندید، بهش خیره شد.
مینهو تنها دوستی بود که جیسونگ از نامه هایی که واسش میومدن، راجبشون باهاش صحبت میکرد. شاید اگه مینهو نبود، جیسونگ این مدت به خاطر حرف نزدن راجبشون و ریختن توی خودش سکته میکرد.
مینهو تقریبا با هیچ کسی جزء جیسونگ حرف نمیزد و این از نظرش یعنی مینهو، جیسونگسکشوال بود و اگه راجب نامهها بهش نمیگفت یه جورایی عذاب وجدان میگرفت.
صدای آلارم گوشیش که نشون از زمان اومدن نامه ها رو میداد، سکوت رو شکست.
همینطور که آلارم رو خاموش میکرد، با استرس به در خیره شد.
بعد از نیم ساعت که جیسونگ ناامید شد و تقریبا با فکر اینکه بومیگو سرکارش گذاشته؛ افتادن چیزی رو، روی شونهاش حس کرد و با دیدن صحنهی کنارش ناخودآگاه لبخند کوچیکی روی صورتش شکل گرفت.
جیسونگ بدون اینکه خودش بدونه، چند دقیقهی کامل رو مشغول زل زدن به مینهویی بود که روی شونهاش خوابش برد.
"مینهو واقعا خوشگل بود." این تمام جمله ای بود که پسرک تو اون چند دقیقه به ذهنش میرسید.
داشت خودشو گول میزد ولی ته دلش امید داشت که اون، مینهو باشه؛ شاید واسهی همینم همه چیز رو بهش میگفت ولی هر بار که نامه ها رو بهش نشون میداد، مینهو فقط با لبخند همیشگیش بهش اطمینان میداد که نگران نباشه و اون فرد واقعا دوستش داره.
VOCÊ ESTÁ LENDO
Chocolate Confession
Conto"هان جیسونگ تو آفتاب زندگیمی,کسی که از تاریکی نجاتم داد." Couple: minsung Genre: romance, slice of life
