'یونجون'
خیلی دلم برات تنگ شده.
فکر میکنم خسته شدم ، از همه چیز.
با خودم میگفتم اگه به یاد بیارم ، حالم خوب میشه.
اما بدتر شد.
به خاطر به یاد اوردن چیز هایی که گفته بودی حالم بدتر شد.
نمیتونم تحمل کنم.
من،
میام پیشت بومگیو...
میام پیشت.(از اینجا به بعد، به صورتِ سوم شخص نوشته میشه)
یونجون ، اخرین جمله اش رو توی دفترش نوشت. احساس خستگی میکرد. چشمهاش قرمز شده بود. گریه کرده بود ،اما موقع نوشتن متوجهاش نشده بود.
دفترش رو برداشت و به قبرستان رفت.
قبر بومگیو رو پیدا کرد. دفترش رو روی قبر گذاشت ، انگار که بومگیو میتونست از قبر بیاد بیرون و محتویاتِ توی دفترچه رو بخونه."معذرت میخوام بومگیو... معذرت میخوام عزیزم..." سر قبر معشوقهاش زمزمه کرد. خب ، مثل اینکه بومگیو قرار بود بهش گوش کنه.
سوار اتوبوس شد. میدونست باید چیکار کنه.
یکم پیش تصمیمش رو گرفته بود.
اما، پدر و مادرش قرار بود چیکار کنن؟
درموردش فکر نمیکرد، به اونها اهمیت نمیداد.
فقط میخواست بره پیش بومگیو...آروم و باحوصله از پله های ساختمون بالا میرفت. اسانسور برای خراب شدن وقت پیدا کرده بود. وارد پشت بوم شد.
با اینکه اینهمه جَوون اقدام به خودکشی میکردن،چرا هیچکس هیچکاری نمیکرد تا اونهارو از پریدن روی پشتبومِ ساختمون ها پشیمون کنه. چرا هیچکس به کسایی که خودکشی میکردن اهمیت نمیداد.یونجون جایی ایستاده بود که اگه یک قدم دیگه برمیداشت میوفتاد.
نزدیک بود...بیشتر از همیشه به یومگیو نزدیک بود.میرفت پیشش. نگاهش به پایین افتاد،به جمعیتی که منتظر حرکت بعدیش بودن.
چشمهاش رو بست، و این باعث سُر خوردن اشکی از بین چشمهاش شد.
بدنش رو به پایین حل داد ،خودش رو رها کرد.مردم ،از پایین به بدن پسری که داشت به سمت زمین سقوط میکرد خیره بودن . بعضی ها از ترس، جیغ میزدن و بعضی ها فیلم میگرفتن.
همینقدر بود. قرار نبود زیاد اهمیت بدن.
یک چند روزی قرار بود توی اخبار باشه،همین.اون دیگه اهمیت نمیداد،قرار بود بمیره،با اینهمه درد نمیتونست زنده بمونه.غیرممکن بود. علاوه بر این، این خواسته اش بود.
بعد از مرگ، میرفت پیش بومگیو.باهاش همونجا میموند. دیگه ناراحتش نمیکرد."اگه دوباره به دنیا بیایم، بازهم بیا باهم باشیم بومیگو."
_پارت بعد داستان رو براتون روشن میکنه پس نادیده نگیریدش و بخونیدش.سپاس♡
YOU ARE READING
𝗥𝗲𝗺𝗲𝗺𝗯𝗲𝗿 𝗜 𝗟𝗼𝘃𝗲𝗱 𝗬𝗼𝘂 ๛ʏᴇᴏɴɢʏᴜ ✓
Fanfictionاینکه دوستت دارم رو به یاد بیار. میشه؟! یونجون ، هرروز برای معشوقه اش نامه مینویسه. معشوقه ای که خاطرات مبهمی ازش به خاطر داره . فکر میکنه اگه خاطراتش رو به یاد بیاره،حالش بهتره میشه. اما روزی که به یاد میاره چه اتفاقی برای 'بومگیو' افتاده ، ارزو...