part1: win or lose?!

146 14 8
                                    

سال ۱۹۶۰ میلادی . انگلستان . لندن
در همه جای دنیا زندگی جریان داشت، اکسیژن در هوا و جاذبه در زمین اما در گوشه ای از لندن زندگی برای پسری از حرکت ایستاده بود، پسری که دیدش به سوی تاری میرفت و چیزی از بدنش رو حس نمی‌کرد اما دست های لرزونش رو با تمام توان مشت کرده بود و جلوی صورتش نگه داشته بود. ایستادن روی پاهاش کار خیلی سختی به نظر میومد و نفس های سنگینش گویی علاقه ای به رفت و آمد در ریه هاش نداشتن .
طی یک تصمیم ناگهانی بدن یخ زده اش رو حرکت داد و آخرین توانش رو داخل مشت هاش جمع کرد و روی صورت مرد رو به روش فرود اورد و همین کافی بود تا جسم بی جونش روی اسفالت سرد و بی‌رحم ولو بشه، همه ی اینا طی چند ثانیه اتفاق افتاد و صدای فریاد داور نه چندان عادل مسابقه همزمان با فرود اومدنش روی زانوهاش شد و نفس حبس شده و سنگینش رو رها کرد، لحظه ای بعد جمع شدن عده ای دورش باعث شد کم کم صداهای اطراف رو به وضوح بشونه که با تحسین اسمش رو به زبون میاوردن و کم کم با وضوح گرفتن دیدش اول نگاهش رو به دختری که زیر بازوش رو می‌گرفت داد و بعد پسری که همین کار و در سمت دیگه میکرد و ناگهان بین زمین و هوا معلق شد و به جمعیتی که فریاد میزدن نگاهی کرد و بعد به پسری که بین پاهاش اون و روی شونه هاش بلند کرده بود
- لعنت بهت بزارم زمین دَن
- گوش کن‌ پسر به صدای پیروزی گوش کن‌
او پیروز شده بود؟ پس چرا احساس شکست خورده ای در مقابل زمین و زمان را داشت؟ چرا هیچ حسی از شادی بین عضله ی قلب نامش وجود نداشت؟ ناخودآگاه دستش رو روی قفسه سینه اش گذاشت، همچین چیزی به نام قلب درون وجودش بود؟
کلافه از افکار بی موقع خنده ی تصنعی روی لب هاش نشوند و دست هاش رو توی هوا تکون داد و موهای پسر و بین دستاش گرفت و کمی خم شد و از بین لبخندش غرید
- لعنتی میزاریم زمین یا کچلت کنم؟
دنیل که از فشار دست پسر بین موهاش اذیت میشد و میدونست که شوخی ای درکار نیست آروم روی زمین گذاشت و عقب رفت و ضربه ای به پشت گردن پسر زد
- احمقِ نمک نشناس
پسر درحالی که دهن کجی بهش میکرد قدمهاش و سمت ماشین پارک شده ی BMW 700 انداخت و نیم نگاهی به دو مردی که بهش تکیه داده بودن انداخت و پوزخندی روی لبش نشوند و وقتی جلوی اونها رسید دستش رو جلو برد و منتظر موند که پاکت سفید رنگی داخل دستش کوبیده شد
- کارت خوب بود پسر
پوزخند روی لبهاش بیشتر کش اومد و به لبخندی از تمسخر تبدیل شد و درحالی که عقب گرد میکرد سری تکون داد و سمت چند نفر باقی مونده رفت و پاکت و توی دستش تکون داد
- بریم بار؟ مهمون من
صدای فریاد شادی بود که فضا رو پر میکرد و بین همه ی آنها لبخند پسر روی غم درونیش کشیده شده بود. شروع به حرکت کردن و سمت باری که اکثر مناسبت هارو اونجا جمع میشدن حرکت کردن و پشت میز پنج نفره ای جا گرفتن و بعد از سفارش دادن نوشیدنی های مورد نظرشون شروع به تعریف کردن از مسابقه کردند و صدای خنده هاشون فضای نه چندان آروم اونجا رو پر کرده بود.
وقت رسیدن اومده بود و همه ی اونها به جز دختری که به نظر ظرفیتش از بقیه بالاتر بود مست بودن و به زور روی پاهاشون ایستاده بودن
جونگ کوک درحالی که قدمهاش و به سمت دیگه ای می‌کشید با لحن کش دار و دورگه شده ای گفت
- من میرم مواظب خودتون باشید
دختری که نگران حالش بود چند قدم سمتش برداشت
- بیا باهم بریم میرسونمت
درحالی که سرش رو بدون تعادل به چپ و راست تکون میداد دور شد و دستی توی هوا تکون داد
- خودم میرم لارا
لارا که کلافه از یک دندگی پسر شده بود بیخیال لجبازی شد و فریاد زد
- هی
پسر سمتش برگشت و نگاه منتظرش رو به چشم هاش دوخت
- امروز کارت عالی بود جئون
لبخند عمیقی روی لبهاش جا خوش کرد و تعظیمی کرد
- باعث افتخاره مادمازل
لارا خنده ای به حرکات بامزه ی پسر کرد و دستی تکون داد
- مواظب خودت باش کوک
لبخند پسر رو به غم رفت و قبل اینکه لارا بویی ازش ببره چرخید و قدماش رو سمت خونه اش کشید. سیگاری روی لبش گذاشت و روشن کرد و کامی ازش گرفت و با رسیدن رو به روی خونه یا همون اتاق کوچیکش فیلتر سیگار و زیر پاش له کرد و داخل شد و تن بیجونش رو روی تخت انداخت و از میز کنارش بسته ی قرص هاش و بیرون آورد و بدون توجه به تعدادش چند قرص و روی دستش انداخت و یکجا قورت داد و چشم هاش و روی هم گذاشت تا بالاخره پشت چشماش رو تاریکی فرا بگیره.

Black Butterfly | VkookWhere stories live. Discover now