گشایش لبهایشان به لبخند تنها یک دلیل داشت و آن چیزی جز تظاهر به خوب بودن نبود، لبخند های متظاهرانه بازیگران ماهری از مردم آن شهر ساخته بود اما بوی غم آسمان لندن را پر کرده بود.
با ورود به فضای بار بوی تلخ دود و الکل به ریه هاش حمله ور شد و ناخواسته صورتش رو جمع کرد و چشمهاش رو دور تا دور بار چرخوند و با پیدا کردن سوژه پوزخند پیروز مندانه ای زد و قدم های خونسردش رو جلو کشید و کنار مرد روی صندلی بار نشست زبونی به نیشخندش کشید و با صدای بم شده ای رو به مرد پشت بار سفارش داد و با قرار گرفتن نوشیدنی و جام جایی نزدیک به دستش بدون تعلل جام و پر کرد و نیم نگاهی به مرد کنارش که بدون هیچ واکنش یا توجهی در آرامش مشغول سر کشیدن نوشیدنیش بود انداخت وقتش بود وارد عمل بشه، نفسی تازه کرد و کمی روی صندلی بلند شد و به بهانه برداشتن ظرف تنقلات روی مرد خم شد و به طور اتفاقی خودش و روی پاهاش انداخت و بعد از مکث کوتاهی سریع بلند شد و تظاهر به دست پاچگی کرد و معذرت خواست.
مرد نگاهش رو به چشمهای مشکی نافذ پسر دوخت ابرویی بالا انداخت و چیزی نگفت جونگ کوک روی صندلی خودش برگشت و دوباره جامش و به دست گرفت با حس نگاه های سنگین و سوزاننده مرد بوی پیروزی مشامش رو نوازش کرد و نیشخندی زد و دستش رو روی یقه لباسش کشید تا گردن خوش تراشش رو بیشتر به نمایش بذاره، با فهمیدن اینکه مرد کنارش سست عنصر تر از آن حرف ها بود طی پیشبینی ای به پشتی صندلی تکیه کرد و چشمهاش رو بست و در دلش شروع به شمردن کرد
- سه ... دو ... یک
و ثانیه ای بعد صدای بم و واضح مردی که توی گوشش پیچید باعث پر رنگ تر شدن نیشخندش شد
- میتونم اسمتون و بپرسم مرد جوان؟
جونگ کوک سرش و با تعجب ساختگی به سمت مرد چرخوند و ابرویی بالا انداخت
- جئون هستم ... جئون جونگ کوک ... اما چرا ؟!
- اسم زیبایی دارین درست مثل خودتون
جونگ کوک فقط به لبخندی کلیشه ای و ظاهرا خجالت زده اکفتا کرد و سری برای تشکر تکون داد، بعد اینکه تقریبا به هدفش رسیده بود باقی موندهی جامش رو سر کشید و اسکناسی روی میز گذاشت و خواست از جاش بلند بشه که مچ دستش اسیر شد. کاملا انتظار حرکت مرد و داشت اما برای اضافه کردن چاشنی به ماجرا تظاهر به از دست دادن تعادلش کرد و این حرکتش باعث شد تا دست های مرد به سرعت دور کمرش حلقه بشه و برای جلوگیری از زمین خوردن پسر اون رو به خودش بچسبونه. پسر کوچکتر با تعجب و نفسی بند اومده دستاش و دور گردن مرد حلقه کرد و خودش و بیشتر بهش چسبوند مرد دستپاچه جونگ کوک و بلند کرد
- معذرت میخوام ... حرکت غیر منتظره ای بود
پسر کوچیک تر دستی به لباسش کشید و لبخند زیبایی زد و سرش رو به نشونه ی تایید حرف مرد تکون داد مرد خیره به لبخند پسر زمزمه کرد
- خواستنی به نظر میرسین
جونگ کوک سرش رو بالا آورد و با تعجب ساختگی نسبت به حرف ناگهانی مرد دهن باز کرد تا حرفی بزنه که دستهای مرد این فرصت رو ازش گرفت و با حلقه شدن دور کمرش پسر رو روی پاهاش کشید.
جونگ کوک توی سکوت به چشمهای وحشی مرد خیره شد در دلش لعنتی به شغلش و ایده هاش فرستاد و دستش رو بر خلاف بیمیلی درونش دور گردن مرد حلقه کرد و ابرویی بالا انداخت مرد سرش رو جلو برد اما کوک سرش و کنار کشید نیشخندی زد و نگاهی به اطراف انداخت
-بهتر نیست جای خلوت تر و راحت تر در خدمتتون باشم مستر ؟ میتونم بهتر ازتون پذیرایی کنم
و پشت بند حرفش از روی پاهای مرد بلند شد و خیره به کارتی که از جیبش خارج کرد و روی میز قرار داد موند، مرد شروع به نوشتن چیزی روی کاغذ کرد و در اخر روی میز رهاش کرد و اینبار دستهای جونگ کوک بود که کاغذ رو برداشت و بدون نیم نگاهی داخل جیبش گذاشت
- قرارمون شد فردا توی خونه من مستر جئون
پسر نیشخندی به سادگی و سست عنصری مرد توی دلش زد و سمت خروجی رفت اما قبل اینکه خارج بشه عقب گرد کرد و چشمکی به نگاه خیره مرد زد و خارج شد. نفس عمیقی کشید و با حالت چندش اخمی کرد و بعد بدون تعادل حالت صورتش رو عوض کرد و نیشخند پیروزمندانه ای زد
- مردک ستت احمق
سری از تاسف تکون داد و به سمت ساختمون خرابه قدمهاش رو تندتر کرد و با سر و صدای همیشگی وارد شد و از پله ها بالا رفت. هنوزم همه اونجا نشسته و منتظر نتیجه ی پسر بودن که با جدیت و چهره ی مغروری وارد شد و کارت رو تقریبا روی میز کوبید
-فردا
روی میز نشست و پوزخندی زد و عشوه ی کوتاهی اومد و با لحن مسخره ای ادامه داد
- تمومه
نیشخند روی لبای حضار جا خوش کرد پسر کوچکتر مثل همیشه کارش و درست انجام داده بود و بار دیگه ثابت کرده بود گزینهای بهتر از اون برا ماموریتا وجود نداره.
-فردا کلیدا رو از خونش ورمیدارم
نگاه سوالی یونگی رو که دید سرش و به نشونه فهمیدن تکون داد
-دارمش ... نگران نباش
نگاهی به نمای قهوه ای ساختمان رو به روش انداخت دوباره آدرس رو چک کرد و پوزخندی زد و زنگ در ساختمون سلطنتی رو به صدا درآورد دقیقه ای بعد در بزرگ باز شد و زن ریزه میزه و زیبایی خود نمایی کرد پسر لبخندی اجباری زد اما لحظه ای بعد به یاد آورد که اسمی از مرد نمیدونست سرفه ای کرد
-مستر خونه هستن؟
زن نگاه سوالی نگاهی به پسر انداخت و سرش رو کمی کج کرد
-میتونم بپرسم شما کی باشید؟
-لطفا بهشون اطلاع بدید مستر جئون اومدن
زن سری تکون داد و با تردید به داخل اشاره کرد پسر لبخند پر اطمینانی زد و آهسته وارد شد و زن خدمتکار اون رو با فضای زیبای ساختمان تنها گذاشت.
جونگ کوک دور خودش چرخید و خونه ای که بی تفاوت به موزه نبود رو از نگاه گذروند به سمت گلدان زیبایی که نوشته و طرح های کره ای روش خودنمایی میکرد رفت ابرویی بالا انداخت و دستش رو به سمتش دراز کرد که با صدای زن دست معلق مانده اش رو پایین آورد و به سمتش برگشت زن لبخند مهربونی زد و به پله ها اشاره کرد
-مستر منتظرتون هستن
بعد به سمت پله ها چرخید تا پسر رو به سمت اتاق مرد راهنمایی کنه و جونگ کوک با پوزخندی که بر لب داشت بدون حرف راه افتاد و رو به روی در سفید رنگی ایستادند زن به ارومی در زد و باز کرد و به داخل اشاره کرد پسر سری به معنی تشکر تکون داد و داخل شد . نگاهی به فضای بزرگ اتاق که بی شک دوبرابر خونه ای بود که اون توش زندگی میکرد انداخت و با دیدن مرد پشت میز قهوه ای رنگی نیشخندی زد جلو رفت و سرتاپای اون رو از نظر گذروند و با خودش اقرار کرد که اون پیرهن سفید و شلوار مشکی که پوشیده بود اون رو جذاب تر کرده بود
-خوشحالم که اومدی مستر جئون
پسر تنها به تکون دادن سری اکتفا کرد. مرد به ارومی از پشت میز بلند شد و برگه های روی میز رو کنار گذاشت و درحالی که قوسی به گردنش میداد روی تخت نشست و دکمه های بالای پیرهنش رو باز کرد.
پسر خودش و روی پاهای مرد جا داد و دستش رو دور گردنش حلقه کرد و چونش و به شونه ی اون تکیه داد و آروم زمزمه کرد
-خسته به نظر میاید
مرد دستش رو دور کمر پسر حلقه کرد و بوسه ی ریزی کنار گردنش گذاشت و هومی برای تایید حرفش کرد پسر با بدنش به مرد فشاری آورد که روی تخت ولو شدند حلقه ی دستای مرد دور کمرش محکم تر شد و اون رو با یه حرکت به زیرش کشوند و سرش رو داخل گودی گردنش فرو برد که پسر خودش رو کمی کنار کشید و بعد از رها شدن از زیر دست مرد لبه ی تخت نشست
-بهتره با یه نوشیدنی شروع کنیم
مرد سری تکون داد و خواست بلند شه که مچ دستش توسط پسر کوچکتر گرفته شد و مانع از بلند شدنش شد و زمزمه کرد
-بزارید من اینکار و بکنم
مرد سری تکون داد و سرجاش برگشت و جونگ کوک درحالی که چشمهاش رو داخل حدقه میچرخوند یه سمت میزی که شراب های مختلفی روش چیده شده بود رفت و به انتخاب خودش دو جام پر کرد و طی حرکت سریع و ریز پودر مخصوص رو توی جام مرد خالی کرد و دو قالب یخ داخل جام انداخت و هم زد و به سمت تخت برگشت. جام رو به سمتش گرفت که مرد دستش رو از روی جام گرفت و در همون حالت به لبش نزدیک کرد و جرعه ای نوشید پسر که کمی متعجب بود با پایین رفتن نوشیدنی از گلوی مرد نیشخند نامحسوسی زد و جام خودش و به لباش نزدیک کرد و سر کشید

YOU ARE READING
Black Butterfly | Vkook
FanfictionBlack Butterfly _ پروانه ای سیاه رنگ که بر روی هر گلی که مینشیند آن را پژمرده میسازد، پروانه ای که نشان شومی به همراه داشته و بر فراز هر آسمانی پراز میکند سایه سیاه بدبختی بر روی آن می افکند و ان را خاکستری میسازد، پروانه ای تنها و بی کس که رنگ با...