طبق معمول سرمو به دیوار تکیه داده بودم بازم مدرسه اصلا حوصلشو ندارم چشمامو بسته بودم که احساس کردم یه نفر کنارم نشست چشمامو باز کردم به دختر کنارمی نگاه کردم یه دختر با موهای بلوند و چشمای زرد کنارم نشسته بود بهش میخورد تازه وارد باشه لبخند شیطانی زدم و گفتم هیما وقته شیطونیه سرمو به دیوار تیکه دادم و به دختر خیره شدم واقعا خوشگل بود از سرتا پاشو برانداز کردم که برگشت با تعجب بهم نگاه کرد
دختر:چیزی شده
_نوچ تازه واردی؟
دختر:یجورایی
_خوش اومدی به جمع ما اسم من هیماست اسم تو چیه؟
دختر:تینا
دستمو بردم جلو بهش دست دادم
چشمای خوشگلی داشت نمیتونستم توی چشماش خیره نشم
با صدای زنگ پوووفی کشیدم بازم مدرسه اما خداروشکر رشته معماری رو انتخاب کردم اما زنگ اولمون درس ادبیات بود ومن ازش متنفر بودم مثل همیشه سرمو گذاشتم روی میز و خوابیدم با صدای معلم از جام بلند شدم
معلم:هیما سلطانی مگه اینجا مدرسه نیست؟برای چی میخوابی؟
لبخند ژکوندی زدمو گفتم:یادتون رفته من کیم؟؟؟اگه بابای من نبود این مدرسه الان وجود نداشت تمام پول این مدرسه رو بابای من میده پس حواستون باشه با کی حرف میزنید
معلم:باشه بشین سرجات خب بچه ها به ادامه درس توجه کنید
به تینا نگاه کردم که با چشمای گرد شده بهم نگاه میکرد
_چیه؟
تینا:فکر نمیکنی رفتارت با معلم خیلی زشت بود؟
_نه اصلا اینجا قلمرو منه
تینا:قلمرو توئه؟نه خیرم دختر جون اینجا مدرست
لبخندی زدمو بهش خیره شدم
_ببین تازه وارد سعی نکن مثل مامان بزرگا منو نصیحت کنی اگر میخوای این مدرسه برات جهنم نشه سعی کن بامن در نیوفتی فهمیدی؟
با ترس بهم نگاه کرد و گفت:چشم
زنگ تفریح خورد با صدای هلن به خودم اومدم
هلن:هیمااااا بیا نجاتم بده
_همباز چه دردسری درست کردی خواهر کوچولو؟
هلن: شیشه مدرسه رو شکستم
_برو من خودم حلش میکنم
پایان قسمت دوم

YOU ARE READING
Black flower(girlXgirl)
Romanceزوج این داستان(تینا و هیما)(لزبین عاشقانه) اسم من تیناست من دو رگه ایرانی و آمریکاییم امسال بعد از سال ها تلاش موفق شدم که زبان فارسی رو کاملا یاد بگیرم و وارد مدرسه ای توی تهران بشم اما زندگی باهام کاری کرد که از اومدن به ایران پشیمون بشم🖤