لبش رو کمی با زبونش تر کرد و همونطور که چشمهاش رو میبست..بلاخره لب زد...
-به ماه...حسودیم میشه..
با صدایی که دیگه هیچ رمقی براش نمونده بود گفت و به دنبال حرفش تلخندی زد.
-چون...ستارههاش رو داره...ولی من چی!؟...من دقیقا چی دارم..؟...
این بار دیوانهوار خندید و سرش رو به چپ و راست تکون داد.
-هیچی!
-we best love
لبش رو کمی با زبونش تر کرد و همونطور که چشمهاش رو میبست..بلاخره لب زد...
-به ماه...حسودیم میشه..
با صدایی که دیگه هیچ رمقی براش نمونده بود گفت و به دنبال حرفش تلخندی زد.
-چون...ستارههاش رو داره...ولی من چی!؟...من دقیقا چی دارم..؟...
این بار دیوانهوار خندید و سرش رو به چپ و راست تکون داد.
-هیچی!
-we best love
ناباورانه بود که ماه تو این شب عجیب بهترین خودش رو به نمایش آسمون شب در آورده بود.
بطری رو سر کشید و صورتش رو برای بار چندم از مزه تلخی و گس مشروب جمع کرد. به دیوار پنجره اتاقش تکیه داده بود و یکی از پاهاش رو دراز کرده بود. بطری رو کنارش گذاشت و چشم هاش رو بست. بزاقش رو سخت قورت داد و گذاشت قطره اشک سمجی که برای سقوط تلاش میکرد بلاخره روانه گونههاش بشه...
-من امشب از زیبا ترینم بهت میگم.. تو چی!؟...
میخوای از خورشیدت.. بهم بگی؟...
-we best love
-چون غرق شده...ساحل به عشق دریا مرده...درست همونجا که به زیر آب رفت غرق شد...ساحل توی دریا تموم شده...حالا دریا به عشق ساحل هر بار موج هاش و میفرسته...اما نمیدونه ، خیلی وقته که خودش باعث مرگش شده..
-مرگ ساحل؟...
-نگاه کن...یه جایی توی دل دریا یه ماهی آواز میخونه...انگار اونم شوق ساحل و داره...ولی نمیدونه ساحل دیگه از دریا و موجوداتش بیزاره ، برای همینه که ماهیا به شوق مردن میان به ساحل...
-Desiree-